سفارش تبلیغ
صبا

از کلاس که بیرون می آیم هنوز فاطمه دارد چیز هایی که یادم رفته ببرم را برایم یاد آوری می کند.

جلوی آینه که می ایستم تا شال مشکی ام را با روش صد دور پیچاندن دور سرم، ببندم باورم نمی شود اینکه رو به رویم ایستاده خودم هستم.

آینه بزرگ دم کلاسمان از گوشه ی قابش تا شفاف ترین نقطه درونش فریاد می کشید که آهاااااااای... اینی که می بینم آن دختری نیست که برای اولین بار پایش را توی کلاس سوم انسانی گذاشت....

 و آخرین نشانه های پاییز 16 سالگی ام برای دخترکی که حالا خیلی بزرگتر از سه ماه پیش شده با شادمانی دست تکان می دهد :)

 

پ.ن: نشریه ی اردوی اصفهان را برده بودم تا شعری که کاشی گفته بود را نشان ریحانه بدهم. قبل از آن فاطمه دیدش. بعد از اینکه تمام و کمال وارسی اش کرد گفت: کاملا احساس می کنم که خیلی خوش گذشته بهتون....

پ.ن: یکی بپرسد: مگر می شود با سوم ب ای ها بد بگذرد؟


+تاریخ چهارشنبه 91/9/29ساعت 5:20 عصر نویسنده polly | نظر

خواب می دیدیم بچه شده ایم...

دست هم را گرفته ایم.

زیر آفتاب می دویم و من از قدم هایت جا می مانم.

سریع تر می دوم.

بیشتر جست و خیز می کنم.

و تو باز هم جلوتر می روی...

پ.ن: 16 سال و 7 ماهه شدم و این 199 ماه زندگی من است....


+تاریخ دوشنبه 91/9/27ساعت 6:13 عصر نویسنده polly | نظر

*چو عاشق می شدم گفتم

ربودم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا

چه موج خون فشان دارد....

*** فکر نمی کردم برای دیدن "نیلوفر" نوشته شده روی تابلوی آستانه ی کوچه باید این قدر سرم را بالا بگیرم.

** جای پای من امروز وقتی آرام آرام به طرف دو تا نور کوچک و دوری که منتظرم بودند، می رفتم اولین خدشه را به برف سفید و یکدست کوچه مان وارد کرد،  وقتی در ماشین را باز کردم سنگینی تابلوی اسم کوچه را به روی شانه هایم احساس می کردم.

****خدا رو شکر... به خاطر همین سنگینی ها...

 * کلاس فیزیک ریاضی ها باعث شد بیشتر زنگ تفریح ها را تنها توی حیاط بشینم و یک میلیون بار برای خودم تکرار کنم:" پاییزه اما داره برف می باره/ منو تو و آسمونو و ستاره" و فکر کنم که آسمون و ستاره دقیقا وسط شعر هدی چه کار می کند و یواشکی با خودم بخندم...


+تاریخ یکشنبه 91/9/26ساعت 5:35 عصر نویسنده polly | نظر

کاش می شد چراغ ها را خاموش کرد،

دزدکی از گوشه ی پنجره نور شهر را به داخل اتاق کشید،

و برای همیشه لابه لای چین های چادر نماز پنهان شد....

 

پ.ن: خیال کن اصلا عین خیالم نیست وقتی دعوت نامه ی سفر جنوب دیگران را می بینم... خیال کن اصلا عین خیالم نیست...


+تاریخ پنج شنبه 91/9/23ساعت 5:9 عصر نویسنده polly | نظر

این متن مخاطب خاص نــــــــــدارد.

دارم فکر می کنم، ببینم چی می شد اگر مثل همیشه با هم حرف می زدیم.

من بیخودی دنبال کلمه ها نمی گشتم و پشت سر هر جمله ای چندین دقیقه سکوت نمی کردم تا فکر کنم جمله ی بعدی که می خوام بگم، باید گفته بشه یا نه.

دارم فکر می کنم ببینم چی میشد اگر کلمه همین طوری خوشحال و خندان پشت سر هم بیرون می اومدن...

می خوام ببینم اگر آدم ها احساس بزرگ شدگی بهشون دست نمی داد به دنیا برمی خورد... ؟ و چرا من باید از لبخند های نوجوونی ام خجالت بکشم...

دارم فکر می کنم ببینم....

راستی؛ این متن مخاطب خاص نـــــــدارد.


+تاریخ چهارشنبه 91/9/15ساعت 5:30 عصر نویسنده polly | نظر

آفتاب یک جایی نزدیک انتهای آسمان است.  فیروزه ایستاده نزدیک نرده های ایوان و دستش را به یکی از بلند ترین میله ها گرفته و آرام آرام تاب می خورد، انگار همان نسیم ملایمی که سرشاخه های درخت خرمالو را تکان تکان می دهد او را هم به یک حرکت نرم و آرام وادار کرده.

 به اصرار خواهرش گذاشته میوه های سرخ به روی شاخه های لخت و بدون برگ درخت بمانند تا حسابی برسند و شل شوند.خرمالوی های نرسیده محکم و سرخ و بی نقص اند و البته گس و خدا می داند که گسی خرمالو چه قدر خلق خواهر کوچکش را تنگ می کند.

خواهرش ایستاده زیر درخت و خرمالوهایش،خرمالو های مخصوص خودش، را نگاه می کند، قدش کوتاه است و قد درخت بلند. سرش را تا می توانسته بالا گرفته، فیروزه به قامت 12 ساله ی خواهرش نگاه می کند و فکرش از یکجای دور به میانه ی حیاط خانه کشیده می شود، همسن او که بود درخت میوه  نمی داد.

یادش می افتد، چند سال پیش مهم ترین شگفتی درخت کنار دیوار حیاط، شکوفه های سفیدش بود که با پایان بهار می ریخت و تمام می شد. بقیه سال درخت با یک عالمه برگ و یک سایه ی نصفه نیمه بدون حتی یک انعکاس سرخ رنگ، که کوچک ترین نشانه یک خرمالو باشد، همان جا ایستاده بود. تا عاقبت یکبار بهار، مادر موقع بیرون رفتن از خانه با عصبانیت گفت درختی که فقط برگ هایش بریزد و با باد این طرف و آن طرف شود به دردی نمی خورد و اگر امسال هم از میوه خبری نباشد حتما درخت را می برد.

یادش می افتد تا قبل از آن بهار حتی نمی دانستند درختی که در باغچه ی خانه شان زندگی می کند دقیقا برای دادن چه میوه ای آفریده شدهفیروزه می دانست که مادر هیچ وقت درخت را نمی برد ولی همان تهدید خشک و خالی اثر کرد و و کمی بعد درخت از خودش انعکاس سرخ رنگی نشان داد که توی آشپزخانه مقابل چشمان منتظر همه ی  اعضای خانواده یه چند قسمت کوچک تقسیم شد و شیرینی اش برای همیشه روی لب ها فیروزه ماند.

لب ها خشکش را جمع می کند. باد تند تر و سرد تر می شود. چشم های قهوه ای رنگ خواهرش برمیگردد و نگاهش می کند، انگار منتظر است فیروزه بگوید تا دوباره سرما نخورده بروند. لب های خشکش را شبیه لبخند می کند و چیزی نمی گوید.

دست هایش از تماس با میله ی سرد بی حس شده. قامت دوازده ساله ی خواهرش باعث می شود همه ی سال های گذشته را شبیه خواهر کوچک تری فرض کند که از نوک انگشتان یخ زده اش تا درونی ترین قسمت وجودش کشیده شده و می تپد. خیال می کند یک روز تپشش این قدر سنگین و سریع می شود که آرام آرام به چندین هزار ذره ی کوچک و نورانی تبدیلش می کند...

دست های دوازده ساله خواهر فیروزه بی طاقت بالا رفته اند و به نزدیک ترین شاخه هم نمی رسند. آفتاب لبه ی آسمان است. ایستاده نزدیک نرده های ایوان و به چیزهایی فکر می کند که خودش هنوز معنایش را نمی داند، باد تند و سردی می آید و نزدیک ترین شاخه ی خرمالو تکان می خورد و انعکاس سرخ رنگ میان دستان دوازده ساله می افتد.....

فیروزه ایستاده نزدیک نرده های ایوان و دستش را به یکی از بلند ترین میله ها گرفته و آرام آرام تاب می خورد.

.

.

.

.

.

پ.ن: فکر می کنم: راستی روزهای کودکی ام چطور گذشت؟

پ.ن: روی آرشیو آذر 88 وبلاگ های چند تا شاعر کلیک می کنم ببینم کسی آن موقع ها به اندازه ی من شاعر بوده است؟


+تاریخ سه شنبه 91/9/14ساعت 11:30 صبح نویسنده polly | نظر

نگاه می کنی؟

می شود به آسمان بگویی ببارد؟

خودکارم منتظرم نشسته... می خواهم بروم بنویسم.

این یادداشت نمناک نیست؟

غیر از پلی.ن: نمی دانم خواب بود یا بیداری...خیابان امام رضا بودیم...کوچه ی کربلا...


+تاریخ شنبه 91/9/11ساعت 5:4 عصر نویسنده polly | نظر

یک: همه ی این روز ها را خوابم. بیدار که می شوم چند قطره ادبیات و آرایه و جامعه شناسی را از مجاری حافظه ی خواب آلودم رد می کنم و دوباره خوابم می برد.

در لحظه لحظه ی بیداری ام یکنفر می آمد دم گوشم و می گفت:" نکند همه اش را خواب دیده ایم؟"

می گفتم:" نکند همه اش رویا بوده؟"

راستی چه کار می کردیم اگر می فهمیدیم همه ی زندگی مان ادامه ی یک خواب طولانی و کشدار است؟

همه ی این روز ها خوابم.

دو: نیمه شب دوشنبه کارت تلفنم را توی شکاف تلفن عمومی راه آهن تهران می گذارم. شال گردنم را کشیده ام تا زیر عینکم با اینکه هوای تهران سوز مشهد را ندارد، مدام شماره می گیرم و تلفن کار نمی کند. بعد از چند دفعه گرفتن شماره ی اعضای مختلف خانواده دست چمدانم را می گیرم و با هم راه می افتیم که برویم... سر راه خنده ام می گیرد به متلک هایی که در طول سفر شنیدم و در جوابش به چند چشم غره رضایت دادم...

سه: وقتی داریم برمیگردیم همه ی خیابان های اطراف حرم را بسته اند. مردم پیاده و دسته دسته به طرف حرم می روند. ما تنها و با معیت یک کوه چمدان به طرف راه آهن مشهد، حالم گرفته می شود. ظهر عاشورایی باید نمازمان رو تو نمازخانه ی راه آهن بخوانیم. مسخره تر از این هست؟

چهار: همان نیمه شب دوشنبه توی کوپه ی شماره ی 5 واگن شماره ی 8. تخت بالا سمت راست. بدون اینکه به خودم زحمت انداختن ملافه یا چیز های دیگر را بدهم خوابیده ام که به قوه ی فریاد ها و در زدن های ناظممان از خواب می پرم و ناخودآگاه شروع به داد و بیداد کردن می کنم، قیچی با خنده های عصبی از خواب بلند می شود و فقط برای آرام کردن صدای ناظممان هر کار که می گوید را بدون چون و چرا انجام می دهد، یاد عارفه می افتم که خیلی وقت پیش در مقابل فریاد های یک ناظم دیگر سعی داشت در کوپه را باز کند فقط برای اینکه صدایش بالاتر از این نرود...

پنج: غروب شنبه بعد از نماز مغرب مشهد وقتی آفتاب تهران هنوز میان آسمان است یکنفر می پرسد: امروز چندمه؟

خنده ام می گیرد. مانده ام بخندم یا بالا و پایین بپرم و همه ی اهالی خیابان های اطراف باب الجواد را خبر کنم، لبخندم پهن می شود روی صورتم و از پلک هایم نفوذ می کند...

وقتی به طرفم حرم برمیگردم گوشه ی گنبد طلایی را از پشت گنبد مسجد گوهرشاد می بینم، با لبخندی که انگار از چشم هایم نشت می کند می گویم: "راستی آقا... همه اش را خواب دیده ام؟"

شش: ایستاده ام زیر تاریکی خیمه و مدام دلم فرو می ریزد.

میان حلقه ی شلوغی همیشگی اطرافمان متوجه هیچ چیز نمی شوم، فقط در یک آن انگار یکنفر کنار گوشم همه ی رویاهایم را بازگو می کند....

هفت: دست خنده ام را رها می کنم تا برای خودش در فضا پخش شود، بعد شادمانه شروع به حرف زدن می کنم. نشسته و فقط به حرکات صورت و چشمانم نگاه می کند انگار اصلا صدایم را نمی شنود....

گفته بودم  عاقبت یک روز انعکاس قهوه ای رنگشان را هم به ارث خواهم برد ...

هشت: شال گردنم را تا زیر عینکم بالا می کشم، کاپشن را محکم تر از قبل دور خودم می پیچم و در حالی که به بند های کفشم خیره شده ام فکر می کنم:" خوابگزار ها را بگویید بروند، خودم تعبیر لحظه لحظه اش را نفس می کشم...."

نه: نیمه شب چهارشنبه است ... فردا سالگرد تولد ضحی است ... وقتی 14 سالش می شد در همچین روزی سرم را از چهار چوب در سوم ب بیرون آوردم و یک لبخند جانانه نثار راهروی راهنمایی کردم ....

بیدارم....

 

پ.ن:  8/8/88 قرار گذاشتیم که یازده سال و یه ماه و یه روز بعد همدیگه رو دوباره توی جاگردشی ببینیم. رفقا! 9/9/91 رو باورتون می شه؟ فقط 8 سال دیگه ....


+تاریخ پنج شنبه 91/9/9ساعت 12:20 صبح نویسنده polly | نظر

نمی دونم.

ما یک عمر زندگی می کنیم و یک دم می میریم؟

یا یک عمر می میریم و یک دم زندگی می کنیم؟

زندگی روزمره ی همیشه دارد به رخ چشمانم کشیده می شود باز هم.

آقای من...

نگذارید صفای صحن جمهوری اسلامی از دلمان برود ....


+تاریخ دوشنبه 91/9/6ساعت 9:4 عصر نویسنده polly | نظر

غزّه عاشورای این روزهاست...

برای پیروزی حسینیان و هلاکت یزیدیان دعا کنیم....

.

.

.

.

پ.ن: سفر مشهد.....جایی در این دنیا هست که گدایان از همه غنی ترند...

پ.ن: جای همه ی اعضای انجمن پلی که بعد ها به تشکل ماندگار سوم ب تبدیل شد خالی! و همه ی همسفران کاشان و اصفهان و مشهد و جنوب .....

پ.ن: گفتم که دلم خیلی براتون تنگ میشه.... خیلی زیاد....

یه پ.ن دیگه: صبح داشتم فکر می کردم که ارزشمند تر از چمدون من تو دنیا نیست! فکر کردم رفتم مدرسه حتما باید بگم عبدو یه فکری به حال تدابیر امنیتی جهت نگهداری از جانماز و دفترچه ی یادداشت روزانه ی من باشه... ولی حالا که عبدو مریضه و نمیاد موندم چه کسی امنیت گنجینه های تامین می کنه؟

پ.ن: میگه حالا تو گشت حرم می گین این دختره دیوانه است دفترشو بسته به خودش نمی ذاره بگردیمش! قیچی قبول کرده دفتر و جانمازمو به خودش ببنده!


+تاریخ چهارشنبه 91/9/1ساعت 8:40 صبح نویسنده polly | نظر