سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

میان همه ی صحنه های فیلم ها.

صحنه ای است که دل آدم را می لرزاند.

وقتی در جنگی.

همه جنگجویان ناامیدانه می جنگند و با بی رمقی شمشیر بر می آورند.

 ناگهان صدای آمدن فرمانده ای با یارانش به گوش می رسد.

که با آمدنشان همه ناامیدان سر بر می آورند.

 و دلاواران آمده را به یکدیگر نشان می دهند.

وقتی فرمانده می آید.

آن وقت است که؛

دلاوارانه می جنگند.

امیدوارانه می جنگند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای رزمندگان

دلاورانه بجنگید.

امیدوارانه بجنگید.

که فرمانده در راه است.

دلاورانه بجنگید که فرمانده می آید.

و با آمدنش.....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و ای فرمانده.....

بیا که بی تو این جنگ؛

نا تمام است.....

 


+تاریخ سه شنبه 89/9/23ساعت 8:48 عصر نویسنده polly | نظر

دستم را می گذارم روی گوشهایم و خیره می شوم به کتاب ادبیاتم رو یک ریز با خودم تکرار می کنم:" گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت. گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید." هی با خودم تکرار می کنم تا حفظ شوم و یک گوشه ی خاک خورده ذهنم به این فکر می کنم که ای کاش معلم ادبیات این بیت را از من نپرسد. چون من نمی دانم هم اوت یعنی چی و اعصابم خرد می شود. به بیت پنجم می رم در ذهنم می سپارم که بیت 5 بیت قشنگی است. پس اگر از من بیت 5 پرسیده شد باید همان بیت قشنگ را بخوانم."گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد. گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید." تند تند بیت ها را می خوانم که به بیت آخر برسم. از بیت آخر خوشم می آید. گر چه معنی شعرهای "برای حفظ کردن" در کلاس گفته نمی شود ولی معنای بیت آخر را می تونم در میان تار و پود روزهایم پیدا کنم. خوشم می آید." گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد. گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید" ....

من حافظ نیستم.

شاید برای هزارمین بار مسیر بین ناهار خوری و دبیران را طی می کنم تا به معلم فیزیک آن کلاس بگویم که دفتر پروژه مان را از کمد معلم پروژه بدهد. توی راهرو می دوم. ولی نفس هایم به شماره می افتد و قدم هایم آهسته می شود.راهرو شلوغ است. چند نفر فوتبال دستی بازی می کنند و صدای فوتبال دستی و جیغ هایشان توی راهرو پیچیده. در میان همه ی سر و صدا به خودم می گویم: "در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن. شرط اول قدم آن است که مجنون باشی!"

من مجنون نیستم. لیلی را هم نمی شناسم. و از این بابت مطمئنم که ره منزل لیلی خیلی با مسیر بین ناهار خوری تا اتاق دبیران تفاوت دارد.

معلم ادبیات شعر را که می پرسد می گوید بلند شویم و برویم اتاق 18 که پرژوکتور دارد تا فیلم ببینیم. وسایلم را روی میز میگذارم و بلند می شوم. وقتی می بینم همه کتاب های ادبیاتشان را برداشته اند فکر می کنم که شاید باید وسایل ادبیاتم را هم همراه خودم ببرم. کسی میان جمعیتی که از کلاس بیرون می روند می گوید:پلی جان تو خودتم نیاری اشکال نداره. محلش نمی گذارم. کتابم را بر می دارم. صدرا کنارم راه می رود. رویم را به طرف صدرا می کنم و می گویم:" روی شیشه ی تار اتاقم نوشته ام. ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!" صدرا می خندد و می گوید: "صبر کن ورق بیارم یادداشت کنم." می گم: "این یه رباعی از هدیه! با داغ و سوز و اندوه و آه درد و شوق وصال در دلم سکوت کرد/روی شیشه تار اتاقم نوشته ام. ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" صدرا می گوید: "هدی هم عجب رباعی می گه." می دانم که معنی فصل سرد را تا عمق وجودش درک نمی کند. سعی در توضیح دادن نمی کنم. فقط از در اتاق 18 رد می شوم و رباعی هدی را با خودم تکرار می کنم: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

من هدی نیستم.

این روزها من هیچ کس نیستم.

حتی خودم هم نیستم.

ببین با خودم غریبه شده ام. ببین چطور از خودم فرار می کنم. با خودم دعوا می کنم. از خودم عصبانی می شوم. از خودم دلخور می شوم. ببین چطور روز و شبم را تنها در خودم می گذارنم. ببین.
باور می کنی که حرف هایم حتی تمایلی به بیرون آمدن هم ندارند و من هم سعی در گفتنشان نمی کنم. ببین.... این روزها حرف های خودم را هم از میان حنجره ی دیگران می شنوم و آن وقت است که تازه می فهمم این همان حرف دل من است... ببین...باورت می شود؟
باورت می شود؟
چطور باورت می شود؟

نگاه کن من خودم نیستم. نگاه کن من از خودم دورم. نگاه کن که من را از خودم و خودم را از من. و خودت را و همه را...از من دور کرده ای ... نگاه کن....

شاید حافظ هم وقتی آخرین بیت شعرش را سروده است از اعماق وجودش به سر آمدن این غصه ایمان نداشته است. شاید فقط نوشته است که بنویسد:

..... گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید"


+تاریخ یکشنبه 89/9/21ساعت 10:23 عصر نویسنده polly | نظر

برگه را می گذارم جلوی رویم.

مداد رنگی هایم را بر می دارم. ولی هیچ چیز نمی کشم.

ورقم ساعت ها سفید می ماند.

ولی در یک لحظه می تونم برگه سفید پلی کپی ریاضی ام را پر کنم.

می گفتند بزرگ که شوید خلاقیتتان را از دست می دهید.

ولی من یکی که فکر نمی کردم که نقاشی های پر نقش و نگار کودکی ام در 14 سالگی ام تبدیل به تک ستاره ای گوشه کاغذ شود.

و دیگر خلاقیتی برای نقاشی کشیدن ندارم.

خداحافظ خلاقیت!


+تاریخ پنج شنبه 89/9/18ساعت 8:32 عصر نویسنده polly | نظر

موضوع انشا: شادی های زیر پوستی.

دفترم را ورق می زنم. آخرین نوشته به یکشنبه 14 آذر بر می گردد. زیر برگه اسمم را نوشته ام و بعد از آن صفحه ها همه سفیدند.

شاید بعد از مرگم کسی دفترم را پیدا کند. لحظه به لحظه زندگی این روزهایم را بخواند و بعد از صفحه ی 14 آذر ببیند که همه صفحه ها سفید است و  با ناامیدی دفترم را ورق بزند شاید چیزی نوشته باشم ولی میان صفحه های سفید هیچ چیز پیدا نکند.
من میان صفحه های سفید دفترم خط نگاه خودم را پیدا می کنم. نگاهم ساعت ها نگاه کرده است و هیچ چیز ننوشته است. کلمه هایم در خط نگاهم خوانده نمی شوند فقط دیده می شوند. وجود دارند ولی بلااستفاده اند.

این روز ها شادی هایم در زیر چیزهایی که نمی دانم چیست مدفون شده اند. همان چیزهایی که باعث می شوند صفحه ها سفید بمانند و خط نگاهم میان دفترم کانال کشی کند. این روز ها شادی هایم مدفون شده اند. این روز ها شور و نشاطم فقط به خودم تعلق دارند. با سر و صدا و جیغ و هوار کردن و بالا پریدن منفجر نمی شوم. این روز ها شادی هایم زیر چیزهایی که نمی دانم چیست مدفون شده اند. ولی هنوز وجود دارند. من وجودشان را احساس می کنم.

به همه می گویم. این روزها خنده هایم نوای دیگری پیدا کرده است ولی هیچ کس نمی فهمد. مهم این است که خندیدنم جور دیگری شده است. تغییرش بد نیست من دوستش دارم. گاهی اوقات در میان شادی های مدفون شده ام صدای خنده ی تغییر یافته ی خودم را می یابم که با شادمانی اعلام می کند که در تغییر و تحول و تازه شدن همچنان باز است. می توانی تغییر کنی و یک نوع خندیدن جدید و بی صدا برای خودت بیابی.

خط نگاهم عمیق است.شاید اگر کسی بعد از مرگم دفترم را بخواند و خط نگاهم را پیدا کند. میان عمق کانال کشی های نگاهم، شادی های زیر پوستی و خنده های بی صدای تغییر یافته ام را ببیند..

خط نگاه من را میان این نوشته ها پیدا کن. ببین می توانی شادی های زیر پوستی دخترکی را ببینی که بعد از مدت ها  یک انشا  واقعی نوشته است؟


+تاریخ چهارشنبه 89/9/17ساعت 6:26 عصر نویسنده polly | نظر

میان ورق هایم نوشته ام.

"هر جا که  گنجینه ات باشد دلت نیز همان جاست"

من گنجینه ندارم،

دلم من هیچ جا نیست.

من دل ندارم.

پ.ن: خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام.خسته ام........................................................


+تاریخ دوشنبه 89/9/15ساعت 8:3 عصر نویسنده polly | نظر

این رجل فاجری که خون عزیز ما را به زمین ریخت ، تایید کرد دین خدا را.
 یعنی خدادین خودش را به او تایید کرد. با ریختن خون عزیز ما، تایید شد انقلاب ما. این انقلاب باید زنده بماند، این نهضت باید زنده بماند، و زنده ماندنش به این خونریزیهاست
.بریزید خونها را؛ زندگی ما دوام پیدا می کند.
بکشید ما را؛ ملت ما بیدارتر می شود. ما ازمرگ نمی ترسیم ؛ و شما هم از مرگ ما صرفه ندارید
. دلیل عجز شماست که در سیاهی شب ، متفکران ما را می کشید. برای اینکه منطق ندارید. اگر منطق داشتید که صحبت می کردید؛ مباحثه می کردید.
لکن منطق ندارید، منطق شما ترور است !
منطق اسلام تروررا باطل می داند. اسلام منطق دارد؛ لکن با ترور شخصیتهای بزرگ ما، شخصهای بزرگ ما، اسلام ما تایید می شود.

امام خمینی.

 


+تاریخ چهارشنبه 89/9/10ساعت 8:16 عصر نویسنده polly | نظر

حافظه ندارم.

نمی دانم جمله ای که می خواستم نوشته ام را با آن شروع کنم در کدامین قسمت ضمیر ناخودآگاهم نا پدید شد.

تنها چیزی که یادم می آید این است که میان کلمه های جمله مد نظرم. کلمه ده سال دیگر وجود داشت.

و اینکه یکسال از سال های باقی مانده مان گذشت.

امروز 9/9/89.

با اینکه یادم نمی آید جمله مد نظرم چه بود.

من 14 سال و شش ماه و 12 روزه ام.

و اعلام می دارم.

که در 24 سال و شش ماه و 12 روزگی ام.

در محل جاگردشی به خدمت دوستان خواهم رسید.

و اعلام خواهم کرد که پرورشگاه زده ام.

در 24 سال و شش ماه و 12 روزگی ام.

می آیم.

تا پرادوی موج اف ام را نظاره کنم و برای شاید اولین بار زندگی را از داخل یک ماشین شاسی بلند بنگرم.

ده سال دیگر خواهید دید.

که باز هم در حیاط راهنمایی با قیچی راه خواهم رفت و خنده ها خواهم کرد و حرف ها خواهم زد.

تا مثل همیشه همه خستگی وجودی از تنم دور بشود.

10 سال دیگر.

درست در همین موقع روز.

به جای نوشتن یادداشت های روزانه همیشگی ام.

و شرح دادن نمره ها و امتحان ها و کلاس ها.

شرح یک روز خوب را می نویسم که از مدت ها پیش برنامه ریزی شده بود.

وقتی 24 سال و شش ماه و 12 روزه شدم.

خواهم دید که حکایت معلم دینی روانشناس قاصدکمان چه شده است.

ده سال دیگر به فلفل خواهم گفت که امیدوارم 25 سالگی اش مثل چهارده، پانزده، شانزده، هفده، هجده، نوزده، بیست، بیست و یک، بیست و دو، بیست سه و بیست و چهار سالگی اش منحصر به فرد باشد.

و ده سال دیگر به ضحی کادوهای عجیب و غریب خواهم داد.

به نزد دوستان خواهم آمد.

و به غزال خواهم گفت که یادش باشد ده سال پیش در چنین روزی فلش من را پس نداد.

و باز هم با نگین لواشک جومونگی خواهم خورد.

و مثل هر روز صبح.

از یاسی سوال هر روزه ام را می پرسم.

و امیدوارم تا آن زمان پچ پچ لیلا را داده باشم.

در غیر این صورت. ده سال دیگر به لیلا به خاطر لطفی که در حق من کرد و ساعت های دفترچه ام را جمع زد.(آن هم ده سال پیش) پچ پچ خواهم خرید.

و بی جهت با نرگس خواهم خندید.

و شعار "فقط عبدو" را برای هزاران بار دیگر تکرار خواهم کرد.

و همه دوستان را خواهم دید.

و همه خاطرات را یادم خواهد آمد.

حتی اگر حافظه ام ناتوان از یادآوری جمله ای باشد که دو دقیقه پیش به ذهنم رسید!

ده سال دیگر.

ایران بودید.

یا آن طرف آب.

یا هر کجای دیگر.

بدانید که.

پولی.

در محل.

جاگردشی حضور دارد.

 و در 24 سال و شش ماه و 12 روزگی اش به حضور دوستان خواهد رسید.

و خواهد گفت که حتی اگر جمله مد نظرش برای شروع متنش را فراموش کند.

قراری که 8 آبان 88 با یکدیگر گذاشتید را از یاد نخواهد برد.

(قرار ما. یکشنبه. ده سال دیگر. یه روز مثل امروز. یه نقطه رویایی راهنمایی و دبیرستان. به صرف پرادو و پرورشگاه)


+تاریخ سه شنبه 89/9/9ساعت 8:5 عصر نویسنده polly | نظر

دلم خودش را زد به مردن.

حالا من درگیر درگیری به نام دلمردگی هستم. دلم یکدفعه خودش را روی زمین انداخت و چشم هایش به یک نقطه خیره ماند.
این قدر طبیعی مرده بود که تیزهوش ترین خرس ها هم نمی توانستند بفهمند که همچنان زنده است.
 آخه می گن وقتی با خرس رو به رو شدین خودتون رو بزنید به مردن.
من که خرسی ندیدم ولی شاید دلم خرس جفای روزگار را دید و خودش را روی زمین انداخت.

نمی دونم یه دفعه چی شد.
ولی تا به خودم اومدم دیدم دلمرده شدم.
شاید دلم مثل طوطی داستان طوطی بازرگان دلش می خواست از قفس بیرون بیاد.
 شاید فکر می کرد وقتی خودش رو بزنه به مردن از تو قفس درش می یارن و اونوقت می تونه بال هاش رو باز کنه و شروع کنه به پرواز کردن.
ولی کسی سعی نکرد که از قفس درش بیاره.
حتی خود من،
آخر من قفسی نمی دیدم که بخواهم دلم را از آن در بیاورم.
و گرنه درش می اوردم.
آخر دلم که بمیرد من هم دلمرده می شوم! پس از قفس در آمدن او به نفع من هم هست....

حالا شما اگر قفسی، خرسی یا هر چیز دیگری می بینی بیا و وساطت کن.
اگر هم مثل من نه خرسی می بینی نه قفسی.
بیا و این دل را نصیحت کن.
به گمانم خودش را لوس می کند....


+تاریخ جمعه 89/9/5ساعت 4:9 عصر نویسنده polly | نظر

روزهایی مثل امروز ها منتظر اتفاقی می مانم که بیاید و مرا در بیاورد از این باتلاق.... اینجا واقعا هیچ ملالی نیست جز دزدیده شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند... اینجا شادمانی من گاه به گاه دزدیده می شود....

وقتی به خودم می آیم می بینم که مثل یک بچه در حال بالا و پایین پریدن در سطح اتاق هستم و شقیقه هایم از شدت بالا و پایین شدن زوق زوق می کنند. خوشحال می شوم. یکدفعه صدای غش غش خنده ی کودک درونم را می شنوم که توی سرم طنین می اندازد و زوق زوق شقیقه هایم را از بین می برد. بیشتر بالا و پایین می پرم.

از این طرف اتاق می روم آن طرف اتاق. دستم را به دیوار و کتابخانه می زنم و برمی گردم. کیلومتر در سطح اتاقم می دوم و آخر خودم را روی زمین می اندازم و با غش غش خندیدن کودک درون همراه می شوم. من می خندم و کودک درون می خندد و هر دویمان از خنده یکدیگر خوشحال می شویم.

خودم را روی زمین می اندازم. و کودک درون کنارم روی زمین می افتد. صدای تالاپ افتادنش را می شنوم حتی می توانم از گوشه چشمم لبخندی که تا دو سر صورتش ادامه یافته را ببینم.

نام و نام خانوادگی: پلی.
کلاس: سوم ب.
مدرسه راهنمایی روشنگر.
درس: پرسش حساب
تاریخ: 4/9/88
زمان: 80 دقیقه.

نمره بالای برگه را می بینم و دیگر به خاطرش حسرت نمی خورم. اینبار بدون اینکه فکر کنم که اگر کمی روی فلان سوال دقت می کردم نمره ی بیشتری می آورم به برگه امتحان حسابم نگاه می کنم. نمره: 12 از 15. نمره بدی است برای دخترکی که انتظار داشت 14 بشود. به نمره برگه اهمیتی نمی دهم و به سوال ها نگاه می کنم. لبخندم تا دو سر صورتم ادامه پیدا می کند و بالاتر و بالا تر می رود. این قدر بالا می رود که احساس می کنم در نقطه وسط سرم دو سر لبخندم به یکدیگر رسیده اند.

برگه را روی زمین می اندازم و خیره می شوم به کودک درون. انگار کودک درون با چشم ها و لبخندش تا عمق وجود من پیش می رود و می خواهد با چشم هایش به من بفهماند که حاضر است هر وقت که بخواهم از جایش بلند شود و همراه من جست و خیر کند و فریاد بزند. من در چشم های کودک درون ترکیبی از رنگ ها می بینم که دائم می چرخند و شکل های مختلف می شوند. می توانم در چشم های کودک درون هزاران هزار قاصدک را ببینم. هزاران هزار لبخند را. و از میان همه آن رنگ ها خودم را می بینم که در چشم هایش هزار رنگ می شوم.

روی زمین دراز کشیده ام و سرم را یکوری رو به کودک درون گذاشته ام و احساس می کنم هر لحظه که می گذرد عینکم بیش از پیش کج می شود. کودک درون به من لبخند می زند و قلب من فرو می ریزد....


+تاریخ چهارشنبه 89/9/3ساعت 7:20 عصر نویسنده polly | نظر

و هنگامی که بندگان من از تو درباره ی من سوال می کنند.

 بگو من نزدیکم....

و دعای دعا کننده را به هنگامی که مرا می خواند پاسخ می گویم.

سوره بقره 186


+تاریخ شنبه 89/8/29ساعت 8:17 عصر نویسنده polly | نظر