سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

یک چیزی شبیه شکلات. نه هر شکلاتی هم. شکلات های مکعبی، با روکش قرمز و طلایی. شکلات هایی که دست های زخمی چسب زخم خورده ام، بازش کند و در حالی که می گویم ضعف نکرده ام و نیازی به این کار ها نیست توی دهانم بگذارمش و یک لحظه نگذرد که ببینم تمام وجودم گرم شده...

اینبار دیگر مطمئنم که شکلات کار خودش را می کند. تمام وجودم را گرم می کند.

یک چیز شیرین. مثل یک بستنی با ژله. یک بستنی معرکه ی لیوانی. با همان ژله های خوشمزه ای که روی بستنی می ریزند. ژله اش هم سبز باشد. دو تا از این پیچ پیچی ها قهوه ای شکلاتی هم تویش باشد. یکیش را من بخورم...

یکیش را که توی بستنی زده شده است را در دستانم ذوق زده ام بگیرم و بخورم... بستنی سرد است... ولی گرمم می کند این را مطمئنم.

بعد هم با خودم قرار بگذارم که دیگر هیچ وقت هیچ وقت بستنی نخورم.

فرقی نمی کند. یک چیز شیرین باشد. حتی همان بیسکوییت های کنجدی دزدیده شده از اتاق دبیران هم کفایت می کند....

بعدش روکش قرمز و طلایی شکلاتم را میان یادگاری هایم نگه دارم. یا برای هزارمین بار گوشه ی دفترم یکی از آن بستنی های معرکه ی لیوانی را نقاشی کنم.

صندلی ماشین را عقب داده ام و دراز کشیده ام. قطره ها باران خیلی نرم روی شیشه ی پنجره ی رو به رویم می نشینند. خیلی بی رمق از جایم بلند می شوم تا به یکی از ماشین های قرمز رنگ خیابان لبخند بزنم و میان قطرات باران به تصویر خودم می گویم:

 یک چیز شیرین که وجودت را گرم می کند....یک چیز شیرین همه ی این داستان ها را ماندنی می کند...

 

پ.ن: می فهمم.. خودم....


+تاریخ پنج شنبه 90/6/31ساعت 5:28 عصر نویسنده polly | نظر

عاقبت کسی که به خاطراتش فکر نمی کند که مبادا روزی تمام شوند:

یک روز که با خوشحالی و خیلی یواشکی دارد به یک خاطره خیلی خوب و خوشحال کننده فکر می کند و به آدم هایی که وجود ندارند می گوید که در زمان وقوع حادثه بی اندازه خوشحال شده است متوجه می شود که اصلا یادش نیست که آن همه خوشحالی(که تا کنون ادامه داشته) ناشی از به وقوع پیوستن چه حادثه ای بوده...یا لااقل رد و بدل شدن چه حرف هایی... یا لااقل یک چیز نا قابل که یادش بیاید دقیقا در زمان های خیلی گذشته چه چیز این قدر خوشحالش کرده که بعد از رفتن در خیابان احساس می کرده ماشین های دور و بر از موج انفجار خوشحالی هایش ممکن است هر لحظه پرتاب شوند...

این عاقبت کسی است که خاطره هایش را یک گوشه ذهنش نگه می دارد ولی بهشان فکر نمی کند که مبادا روزی تمام شوند...

پ.ن: باورم نمی شود که من همان موجودی هستم که در بهمن 88 به خاطر جا به جا شدن یک برنامه درسی ناقابل! تبخـــــــــــــــال زدم!!!!


+تاریخ سه شنبه 90/6/29ساعت 11:42 صبح نویسنده polly | نظر

می گم ای کاش دل موجودی بستنی نبود. یعنی به جایی بسته نمی شد. همیشه در حرکت بود شد و دائم در تکاپو دائم در جنب و جوش... دائم....

ای کاش دل موجودی بستنی نبود. ای کاش اصلا انسان دل بند نبود.... ای کاش اصلا دل هیچ انسانی در بند نمی رفت. ای کاش اصلا بندی نبود که دلی بخواهد بهش بند شود... ای کاش دل هیچ کس بسته نمی شد....

ای کاش دل صاف و صیقلی بود. این قدر گرد صاف و صیقلی که هیچ بندی بهش بند نمی شد و دل از همه ی بند ها می گریخت. ای کاش دلمان هیچ وقت بند نمی شد که هر چند وقت یکدفعه این در بند بودنش کار دستمان بدهد.

کار که دستمان داد هیچ. مجبورمان کند که کلا به روی خودمان نیاوریم که دلمان یک جایی بند است و بندش دارد کشیده می شود و ما هم نگاه می کنیم. اگر دلمان بند نبود. هیچ وقت کشیده نمی شد و ما را با خودش نمی کشید.

لااقل با وجود همه ای بند ها و دلبستگی ها ای کاش این دل آن قدر زور داشت که به خاطر دلبندی اش از در و دیوار بگذرد! اصلا ای کاش وقتی دل بسته می شود قابلیت پرواز کردن هم پیدا می کرد. ای کاش هر کس دلبستگی داشت دو تا بال ها روی شانه هایش به وجود می آمدند که دلش زیاد کشیده نشود...

دردش می آید خب.....

اصلا ای کاش دل موجودی بستنی نبود....

 

 

 

پ.ن: ولی باز هم ترجیح می دهم دلمان بند باشد....


+تاریخ شنبه 90/6/26ساعت 10:40 صبح نویسنده polly | نظر

می خواهم کباب درست کنم.

می خواهم بشینم با دست دانه دانه چوب ها را بگذارم روی هم. آتششان بزنم. نه با ذغال و این لوس بازی ها! دلم می خواهد به جای سیخ از چند تا شاخه ی نوک تیز استفاده کنم.

و البته دلم نمی خواهد همه ی این کار ها را تنها انجام بدهم.

دلم می خواهد ضحی هم آنجا باشید(البته وقتی ضحی باشد قطعا ریحانه هم هست). و غزال که خوب بلد است  جوری کباب درست کند که مثل مال بقیه رویش سوخته و داخلش خام نباشد. و نرگس که نگران باشد لباس هایش بوی دود نگیرد.

دلم می خواهد کباب درست کنم.

دلم می خواهد عارفه و سعیده بالای سر کباب ها بایستند و بادشان بزنند و بقیه هم نگاهشان کنند و سعیده هر چند وقت یکدفعه بگوید که بادبزنش خوب باد نمی زند و قیچی آنجا باشد که به خاطر غر زدن های سعیده هر چند وقت یکدفعه با حرص بهش چیزی بگوید و همه را به خنده بیندازد و خودش بیش از پیش حرص بخورد و نسیم که دائم به عارفه و سعیده می گوید که کمی هم باد بزن ها را به دست او بدهند.

شب هم باشد. هوا تاریک و سرد باشد. میان یک عالمه درخت یک آتش روشن کنیم و کباب درست کنیم.

عبدو هم باشد که در تاریکی وسایلمان را جایی پنهان کند و وقتی که هر کس به دنبال وسیله اش می گردد ریز ریز بخندد. کوثر هم همراه نگین به تکه پراکنی ها عادی شان مشغول باشند و کوثر هر جند وقت یکدفعه با حرکت دست مخصوص به خودش بخندد. نیکی و هدی هم یک گوشه نشسته باشند و خاطره تعریف کنند و گاهی اس ام اس بازی و هر چند وقت یکدفعه هم در مورد تجربیات کباب پزی شان صحبت کنند و دهان همه را از اطلاعات ناگفته باز بگذارند و فلفل که ساکت کنار هدی نشسته و تا بناگوش لبخند بزند. لبخندی که هر کس می بیندش حالش جا بیاید و دیدی که به هر حرف گفته و نگفته ای دیوانه وار بخندد.

بعد بوی کباب و دود بپیجد همه جا و تصویرمان در روشنایی آتش سو سو بزند.

و موج اف ام هم باشد که گاهی با غزال که مشغول کباب پزی است در مورد آینده شکوهمندش در رشته جگرکی صحبت کند و یاسمن و نرگس سادات که به آتش نزدیک نمی شود از همان دور با همدیگر صحبت می کنند و دره هم باشد که مثل قدیم ها با ما بگوید و بخندد.

بعد کباب ها داغ را از چوب های نوک تیز بیرون بیاوریم تا نوک انگشتانم بسوزد و جیغ بزنیم. بعد هم بگذاریمشان توی یک سینی فلزی(تا زیادی با کلاس نباشد) و بدون نان. خالی خالی و داغ داغ کنار گرما و نور آتش بخوریمشان.

و لیلا و شجی، پیشگامان همیشگی عرصه ی خوردن هم در مورد نحوه پخت کباب ها اظهار نظر کنند تا جایی که غزال بگوید خیلی هم دلشان بخواد!

و حس کنیم داغی کباب را که در سرمای و یخبندان هوا از میان مری مان می گذرد و پایین می رود و تمام وجودمان را گرم می کند و گرمای مطلوب آتش را که گاهی با هرم داغش به صورتهایم برخورد می کند...

بعد بوی کباب همه جا بپیچد و ...


+تاریخ پنج شنبه 90/6/24ساعت 1:1 عصر نویسنده polly | نظر

احساس می کنم روند روز ها را با یک طناب به کمرم بسته اند و گفته اند "بکش"! و این قدر سنگین است که من هن هن کنان می کشم و به جایی نمی رسم. هی می کشم. هی با مشقت فراوان یک سانتی متر جلو می روم... دوباره نفسی تازه می کنم و یکنفر از آن بالا بالا ها داد می زدند "بکش" و من دوباره می کشم و کم و بیش کاری از پیش نمی برم.

دیده ای می گویند وقتی می خواهی یک زمانی زود بگذرد، دیر می گذرد و وقتی می خواهی دیر بگذرد زود می گذرد؟ این که برای همگان روشن است. ولی این مساله هنوز روشن نشده که وقتی به طور همزمان هم می خواهی یک مدت زمانی دیر بگذرد و هم زود چه بلایی سر زمان می آید!

تابستان امسال را نه آمدنش را فهمیدم. نه بودنش را و حالا هم که نگاه می کنم در میان همه ی غصه خوردن ها رایج اهل سرای علم و دانش متوجه رفتنش هم نمی شوم!

در هر حال. آمدم که بگویم این روز ها به طرز عجیب و غریبی سنگین اند و من از پس کشیدنشان بر نمی آیم.

پ.ن: اینترنت پر سرعتمان برای مدتی به منزل جدید منتقل شده. بعد از نقل مکان(شما بخوانید اسباب کشی) به خانه جدید باز در خدمتتان خواهیم بود.


+تاریخ سه شنبه 90/6/22ساعت 6:43 عصر نویسنده polly | نظر

لطفا دستم را بگیرید....

می خواهم بنویسم.....


+تاریخ شنبه 90/6/19ساعت 12:31 عصر نویسنده polly | نظر

آن ها همان جا بودند. شاید یک چیزی مثل سایه بودند. یا شاید هم درست متضاد سایه یک چیزی شبیه نور بودند...

در حالی که احساس می کردم در مقابلشان روز به روز کشیــــــــده تر میشوم از پله ها پایین می آمدم و "آه" های عمیق می کشیدم. راستش را بخواهید بیشتر به جای اینکه از پله ها پایین بیایم خودم را از پله ها به پایین پرت می کردم. خودم را پرت می کردم روی پله پایینی... بعد پله بعدی... بعد یک "آه" دیگر.... حالا یک لبخند....حالا پله بعدی....

ولی آنها همان جا، دنبال یکدیگر می دویدند. مثل من هم کشیــــــــــــــده نبودند. مثل من دنیا را از این ارتفاع نگاه نمی کردند. وقتی هزارمین آهم را کشیدم دیدم درست رو به روی کلاس قدیمی مان هستیم و یووووووووووووووووهووووووووو....

سایه ها جلوی در کلاس ایستاده بودند و ما را که نمی دیدند هیچ داشتند راهروی پشت سرمان را دید می زدند. ما کشیده و بلند بالا از مقابلشان رد شدیم و آن ها همان طور نور وار توی فضا پخش شدند. وقتی به خودم آمدم دیدم جلوی کلید برق امتحانات ایستادم و دارم می گم:

- خب بینندگان عزیز اینایی که می بینید کلید های امتحانات مدرسه است. و سعی کردم تا چراغ را روشن کنم به جایش پنکه ها روشن شدند ...

سایه ها عصبانی، یا خوشحال. خنده کنان و دوان دوان دنبال همدیگر می دویدند و از میان ما رد می شدند. گاهی اوقات عطر حضورشان باعث می شد یک چرخ دور خودمان بزنیم و دوباره به زمان حال برگردیم انگار حتی کوچک تر از آن چیزی شده بودند که واقعا بودند و ما هم مادی تر و بزرگ تر از آن ها انگار داشتیم بالا و بالا تر می رفتیم... دور و دور تر می شدیم....

سایه ها همان جا ماندند. جلوی آبخوری... تو حیاط... وسط راهرو... توی کلاس ها... جلوی در خروجی مدرسه... هوووووووووم... همه جا....

و ما کشیــــــــده تر و بزرگ تر، از همان راهروی تاریک همیشگی راهمان را کشیدیم و رفتیم و آن ها نوروار، عطرشان را توی فضا پخش کردند...

و ما مادی تر از همشان دنیا را از ارتفاع بالاتری نگاه می کردیم....

پ.ن: هوم...! امروز روز خیلی خوب بود....

بعد.ن: بعضی آدم ها بعضی چیز ها را یادشان نمی رود. بعضی چیز ها را می فهمند. چون حکما باهوشند!


+تاریخ چهارشنبه 90/6/16ساعت 3:43 عصر نویسنده polly | نظر

برای یک بازی سرگرم کننده:

 مواد لازم: دو ذهن خلاق! (مثل مال من و فلفل) همین و بس.

روش بازی: نفر اول یک کلمه می گوید نفر بعدی یک کلمه دیگر و ادامه ی ماجرا. بازیکن ها باید توجه داشته باشند که کلمه هایشان منجر به تشکیل جمله شود.

نتیجه: در آخر یک داستان جالب به دست می آید.(مشکی ها منم. نارنجی ها فلفل)

نکته: همه ی روند داستان اتفاقی است نه عمدی.

آسمون شب یکدفعه بی ریخت ترین شکل خودش و ماه بی نور رو خونه ستاره بی رنگ کرد حالا دل ستاره کوچولو بدجوری قیری ویری میره تو دلش یه جونور داره خرت خرت می کنه تا دل ستاره کوچولو بی خیال خونه ی قشنگش و دل قیر ویریش بشه شازده کوچولو هم دلش و پاش سودای ستاره کوچولو رو داره ولی نمی تونه که بره پیشش و لپشو بکـــــــــــــــــــــــــــــــشه اما شازده کوچولو امیدی برای پر در آوردن و خل بازی با ستاره رو  هیچ وقت به سرش راه نمی ده چون مطمئنه برای رسیدن آسمون و ستاره باید مسواکشو روزی سه بار با یه لیوان اب وفلوراید و نخ دندون به همراه پلاک ارتودنسیش بزنه  تا یه وقت شازده کوچولو نگران دندوناش نشه و اونو تحویل پزشک قانونی بده و اون وقت پلیس اگاهی رو بیچیونه و در پنج کیلومتری جاده ی بهشت زهرا بره واسه ستاره دندون مصنوعی بخره و مطب دندون پزشکو رو سرش خراب کنه تا دیگه هیچ وقت هیچ وقت  از ستاره ویزیت اضافی نگیره و البته اون می دونه که ستاره هم این وسط مقصره چون هیچ وقت با باباش کشتی نگرفته تا دندوناشو موش نخوره و سیم کشی خیابونا یا تو خونه خراب نشه اما دست شازده کوچولو هیچ وقت رو ستاره بلند نشده چون در این صورت ستاره کوچولو می ره خونه مامانش اینا و رای دادگاه هم سرپرستی بچه ها رو به ستاره میده آقای فردوس تا اون سر دنیا هم می یاد دنبالش و این جوریه که بیننده ها شبا خوابای بد بد می بینن و آقای ضرغامی هم می یاد از عوامل سریال تقدیر می کنه واقعا که این صدا و سیما دیگه شورشو در اورده . باید یه بار خرابش کرد از نو ساخت و فلفل و فولی هم  هنوز داستانشون تموم نکردن ولی فلفل بیچاره فهمیده که الان یه مهمون سرزده دارن و باید بره و باید خداحافی کنه و بره یه دستمال ورداره و شیشه ی میز بزرگه و میز عسلی و ککتابخونه و آینه رو تمیز کنه عین کوزت فلفل بره فولی هم می ره داستانشون رو به جهانیان معرفی کنه و می شن خواهران برونته امفیلی و امفولی من امیلی ام تو شارلوت امفولی و شارفلی خوبه؟ عالیه کاری با شارفلی نداری ؟ نه شارفلی بره یه مدت کوزت کاری کنه.....


+تاریخ دوشنبه 90/6/14ساعت 5:14 عصر نویسنده polly | نظر

بعد از اینکه جای انگشتانم را به روی همه ی آینه های خانه به یادگار گذاشتم و رو به تک تکشان گفتم که دلم برایشان تنگ شده است؛

جایی میان دفترم یا شایدم هم میان افکارم (چه فرقی می کند؟) نوشتم:

باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین     کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود.

و باز رویم را به همان آینه های لک دار کردم و گفتم:

نیا، به این خاطر که آشوب و فریادم به آسمان می رود. بیا تنها به خاطر اینکه جای نازنین ها بر چشم است.......


+تاریخ جمعه 90/6/11ساعت 9:23 عصر نویسنده polly | نظر

بگذار سرم را بگذارم روی پاهایت، تو برایم قصه بگویی.

قصه های تو خوابم می کند. وقتی خوابم برد. سرم را بگذار روی زمین و برو. حواست باشد زیاد سر و صدا نکنی ها، بیدار که بشوم نمی گذارم بروی، دستت را می گیرم، بهانه هم می گیرم. اصلا شاید بساط گریه و زاری هم به راه انداختم.

قصه هایت را برایم نقاشی کن. از خط افق تا هر جای آسمان که دستت می رسد و چشمان من می بیند نقاشی کن. بگذار فکر کنم ایستاده ام و نگاه می کنم. که رنگ رنگ می ریزی کنار یکدیگر و رنگین کمان می کنی آسمان را....

بگذار ببینم دختر هایی با موهای دم موشی شده که از این طرف و آن طرف قصه ات دنبال یکدیگر می دوند. از آن رنگ و بوی نارنجی داستانت هم تعریف کن. ماه را بکش که درخشش را به رخ سیاهی شب ها می کشید.

برایم از روز های بارانی و آفتابی بگو. از روز های ابری. روز های دلگیر و دلگشا....! برایم تعریف کن مثل داستان نویس های قدیمی که تعریف می کردند که پیرمردی همراه سه دخترش در حاشیه جنگل زندگی می کرد....

برایم از این حاشیه ها هم بگو. از دزدکی نگاه کردن ها، از نگاه های دزدیده شده. حاشیه داستانت را بکش به میانه اش. مثل دختر های آن پیرمرد حاشیه جنگل، که همه خوب می دانیم یک روز میان جنگل گم می شوند و شاید با جادوگر بدجنسی یا شاهزاده ای با اسب سفید رو به رو بشوند.

حاشیه ات را بکش میانه داستانت. نیازی به هیچ جادوگر و شاهزاده ای هم نیست. یک آینه بگذار آنجا من را با خودم رو به رو کنم. مرا ببر جلوی آینه ای که از خط افق تا بالاترین نقطه آسمان کشیده شده است و من را به خودم نشان بده. به آینه اشاره کن و بگو. ببین این تو هستی. شبیه همه جادوگر ها و شاهزاده ها.....

درخت ها را هم بگو. بید های مجنون را، اقاقی ها را، توت ها را؛ بگو آن دختر ها با موهای دم موشی شده می دویدند و از روی زمین مشت مشت توت جمع می کردند. بید ها مجنون را هم بگو. بید ها را نه. همان یکدانه بید تنها را بگو....

برایم از همه روزهایی بگو که خبر آمدنشان را شنیده بودی.....

برایم قصه بگو... قصه های تو خوابم می کند....

بعد هم سرم را آرام، آرام ها، بگذار همان جا و برو....

من این گوشه ی دنیا خواب خودم را می بینم که مثل یک بید مجنون ایستاده ام و از خط افق تا بالاترین نقطه آسمان، رنگین کمان قصه ات را ادامه می دهم...

پ.ن: حال و حوصله کنایه را نداشتم دیگر....


+تاریخ دوشنبه 90/6/7ساعت 2:27 عصر نویسنده polly | نظر