سفارش تبلیغ
صبا

 

و آن گاه که خود را در آینه عشق تو نظاره کردم و صدای کرنش فرشتگانت مرا مدهوش ساخت و آن گاه تو مرا بر سحاب رحمتت نشاندی و به طواف آسمان ها و افلاک بردی و من هروله کنان در سعی و صفای ستارگان و کهکشانت تو را در اعماق وجودم حس کردم.

و آن گاه که باران رحمتت باریدن گرفت. تو همه ی کائنات را مامور ساختی که برای فرود آمدنم صف آرایی کنند تو در آن لحظه تمام گل های عالم را برای خوش آمد گویی ام سنگ فرش زمین کردی و تمام جنبدگانت را به پذایرایی از من امر فرمودی.

در آن روز ها سرو های راست قامتت چنان در تعظیم بودند که گویا هرگز توان ایستادن را پیدا نخواهند کرد. درآن روز وحوش چنان در هال ای از سکوت و ادب فرو رفته بودند که گویا اندیشه ای عمیق سراسر وجودشان را فرا گرفته بود و دریا چنان خاموش و با عظمت یودند که گویا موج های سنگین و آتشین هیچ گاه اجازه ی کوبیدن به صخره های سنگین روزگار را پیدا نخواهند کرد و کوه ها چنان متواضع ایستادگی ام را نظاره می کردند و که گویا هیچ گاه به ستون های نامرئی زمین ملقب نخواهند شد. درآن زمان که غرق در عظمت عالم خاکی بودم تو ودیعه ای به رسم امانت به دستم سپردی و آن سرخی لاله ی واژگونی بود که یاد آور عشقی است که تو مرا به خاطرش مسجود فرشتگان قرار دادی.

به قلم: غیر از پولی


از خودم بیرون می آیم و از دور به خودم نگاه می کنم. خودم غریبه می شود. پولی غریبه می شود. به غریبه نگاه می کنم کمی به حالش غبطه می خورم و کمی هم دلم به حالش می سوزد غریبه بودن آن قدر ها هم ساده نیست.

به غریبه نگاه می کنم. در تنهایی خودش سر کلاس انشاست شاید غریبه ای که روزگاری خودم بودم شخصیتی پویا و دمدمی مزاج داشته باشد از همان دسته شخصیت هایی که معلم انشا می گوید در طول داستان تغییر می کنند شاید خواب نما و از این رو به آن رو شده باشد اما دلیل تنهایی اش این نیست احساس می کند که با خودش غریبه شده است. غریبه با خودش غریبگی می کند. احساس می کند در خودش گم شده است کم کم در خودش فرو می رود.

 

از خودم بیرون می آیم به خودم به عنوان یک غریبه نگاه می کنم غریبه بودن آن قدر ها هم ساده نیست به خود غریبه ام نگاه می کنم. به غریبه می گویند که کاملا پویا و دمدمی مزاج است انگار هر کسی از بدو تولد تا واپسین روز حیاتش ایستا بوده است و در طول زندگی اش هیچ گاه تغییر نکرده است. غریبه برایش مهم نیست که دیگران بگویند خواب نما شده است. خواب نما شدن که جرم نیست اصلا به این ها که خواب نمایی نمی گویند می گویند افاضات الهی.

غریبه دلش خوش است که لااقل در وبلاگش می تواند کمی از خودش بگوید دلش خوش است که جایی هست که در آن هیچ کس روی او زوم نکرده است و ساده و آزاد می تواند حرف هایش را بزند غریبه احساس می کند که حرف هایش و هر کار که می خواهد بکند در گلویش سنگ می شود.

غریبه خوش حال نیست. از دور که به او نگاه می کنم ناراحت هم نیست. انگار بیرون آمدن از خودم کار درستی هم نبود باید برگردم به خودم خودم باشم غریبه نباشم.

جلو می روم دوباره خودم می شوم. آشنا می شوم. از آشنا بودن خسته می شوم 


پوستر عکس امام هنوز هم کنار وسایلم بود. صد ها عکس امام که در کنار هم چیده شده بودند تا عکس بزرگ تری از او بسازند. امروز صبح عکس را به دیوار زدم. دیگر امام را نمی توانند از ما بگیرند. کوه را که نمی شود خاک کرد یا سوزاند یه تکه تکه کرد....


+تاریخ چهارشنبه 88/9/25ساعت 4:18 عصر نویسنده polly | نظر

ذهنم قفل شده است.

 

چرا هوا آفتابی نمی شه؟


من خسته ام با این که از ساعت 7  شب تا همین الان که 9 صبح باشه خوابیده ام. من دلم می خواهد بخوابم. با این که توی خواب هایم یکسری اتفاقات مسخره می افتد. و من تمام مدت در خواب از دست یکنفر فرار می کنم که توی خواب هم دست از سرم بر نمی دارد. من دیگر خواب هایم را دوست ندارم من خواب های 3 هفته پیشم را دوست داشتم. گذشته از این حرف ها لااقل توی خواب لازم نیست به دیگران فکر کنم. و به این فکر کنم که چه کسی از دستم ناراحت است و باید چه کار کنم. من دیگر خسته شده ام از هر کسی که از دستم ناراحت است.

من از اردو برگشتم دلم می خواست به جای اردو سر کلاس بنشنیم من اردو را دوست نداشتم من از اردو های برفی خوشم نمی آید مخصوصا اگر با خودم دستکش نبرده باشم. پس برف بازی هم منتفی می شود. من دستکش ندارم. من دلم می خواست روی برف ها بگیرم بخوابم و به هیچ چیز فکر نکنم. من دلم می خواهد بخوابم. من دلم نمی خواهد به تکلیف های عقب مانده فکر کنم. من دلم برای هری پاتر تنگ شده است! من دلم برای جومونگ من دلم برا... من دلم برای....تنگ شده است.

روی سر در مغزم نوشتم تعطیل است تا اطلاع ثانوی به هیچ چیز فکر نمی کنم

خسته شدم. کاش می شد باز هم بخوابم.


+تاریخ چهارشنبه 88/9/18ساعت 4:52 عصر نویسنده polly | نظر

همه گفتند: چرا این قدر آویزانی تمام اجزای صورتت رو به پایین است این طوری می خواهی مجری جشن باشی با این قیافه ی آویزان؟
به زور عضلات صورتم را بالا کشیدم و با سخت ترین حال ممکن لبخند زدم! گفتند: این خنده نیست همه اجزای صورتت رو به پایین است چشم هایت نمی خندند نخند که نخدیدنت بهتر است.

و من ماندم یک لبخند نصفه نیمه که به درد خودم هم نمی خورد. با لبخند نصفه نیمه ام متن مجری جشن را نوشتم. لبخند وارفت فکر نمی کردم این قدر متن نوشتن سخت باشد!
همه گفتند: بخند پولی بخند این جوری بروی مجری شوی که همه گریه می کنند بخند شاد باش لبخند بزن متنت را با شور و نشاط بخوان. من متنم را با شور و نشاط خواندم ولی صدایم گرفت.

همه گفتند: تو که خوب بودی می خندیدی می آمدی می رفتی! حالا چرا این طور و من نگفتم که از دست خودم عصبانی ام.
متن ها را نوشتم تا بروم. با خودم فکر کردم این عصبانی بودن از دست خودم تا کی باید ادامه پیدا کند؟  لبخندم تا کی باید وا رفته باشد....

و من وقتی از پله ها پریدم! نمی تواسنتم عضله های صورتم را جمع کنم همه با تمام قدرت رو به بالا بودند.
گفتند: پولی خندیدی؟ چشم هایت می خندد پیشانی ات و همه اجزای صورتت!
و من خندیدم بلند تر خندیدم! با یک پرش خندیدم! فقط پریدم! و تمام اجزای صورتم خندیدند فقط با یک پرش!

 


  پی نوشت 5 شنبه: تازه امروز فهمیدم که بخشیدن چه قدر سخته...خصوصا وقتی باید با دوما سر و کله بزنی!
عیدتون مبارک


+تاریخ چهارشنبه 88/9/11ساعت 8:24 عصر نویسنده polly | نظر

ما هم کلاسی هستیم. این یعنی این که همه توی یک کلاس درس می خونیم.
ما هم کلاسی هستیم. زنگ تفریح ها همه دنبال یک توپ پینگ پونگ می دویم هر کس توپ رو بگیره باید ولش کنه و همه دوباره می دویم دنبال توپ. هیچ کس گل نمی زنه هیچ کس امتیاز نمی گیره هیچ کس دعوا نمی کنه ما فقط بازی می کنیم.
ما سی و دوتاییم. بهمون می گن سوم ب. معلم دینی می گه هممون شلوغ و پر شر وشوریم ولی هیچ کدوممون بی ادب نیست. ما هم کلاسی های با ادبی هستیم.
ما هر روز جای میز هامون رو عوض می کنیم. مجبوریم عوض کنیم. این کار مسخره ترین کار دنیاست. توی این اسباب کشی ها کلی از وسایلمون گم و گور می شه هر جه قدر هم روشون اسم بزنیم فایده نداره.
ما هم کلاسی هستیم هر روز صبح کنار هم دعای عهد می خونیم. گر چه انواع کتاب های درسی توی دستمونه. ما امسال امتحان ورودی داریم.
ما هم کلاسی هستیم. می خوایم پینگ پونگ بازی کنیم. راکت نداریم یکی راکت بدمینتون بر می داره. توپ شوت می شه. اشکال نداره این طوری همه با هم بازی می کنیم.
ما به هم دیگر می خندیم هیچ کس ناراحت نمی شه اون هم می خنده ما با هم دیگه می خندیم.
ما ناراحت می شیم همه به حرف هم گوش می کنیم. به ما می گن هم کلاسی.
ما هم کلاسی های خوبی هستیم. همه توی یه کلاس درس می خونیم بهمون می گن سوم ب.


+تاریخ پنج شنبه 88/8/28ساعت 9:29 عصر نویسنده polly | نظر

من بداخلاقم.

من خوش اخلاق بودم. همه روزهای هفته رو دوست داشتم. جست و خیز می کردم با جامدادی ام حرف می زدم. بلند بلند عطسه می کردم. وسط راهرو آواز می خوندم. تکلیف می نوشتم. درس می خوندم. مدرسه می رفتم. و از همه شون لذت می بردم چون خوش اخلاق بودم.

من بد اخلاق شدم. از دوشنبه ها و چهارشنبه ها بیزارم. اگر جست و خیز کنم زانوهام درد می گیره. جامدادی ام دیگه به حرف های من گوش نمیده. عطسه هام دیگه کوچولو بی سر و صدا شده. من دیگه وسط راهرو آواز نمی خونم چون حنجره خراب می شه و از هیچی لذت نمی برم چون بداخلاق.

من خوش اخلاق بودم. زنگ های آخر همراه بقیه داد و بیداد می کردم. همراه بقیه بازی می کردم. همراه بقیه می خندیدم. با بقیه راه می رفتم. با بقیه غذا می خوردم. با اونا می اومدم با اونا می رفتم.

اما من بداخلاق شدم. الان دیگه دوست دارم تنهایی کارای خودم رو انجام بدم.

من خوش اخلاق بودم.

من می نوشتم. می خواندم. می خندیدم. بازی می کردم. می دویدم. بالا و پایین می پریدم. غرق در دنیای 14 سالگی خودم بودم.

که یکدفعه 15 ساله ها 16 ساله ها 17 ساله 18 ساله قد علم کردند. همه بزرگتر ها جلوی راهم را گرفتند. همه توی کارهایم سرک کشیدند. نوشته هایم را خواندند. خواندنی هایم را از بین بردند. خنده هایم را بزرگانه کردند. نگذاشتند بازی کنم. بدوم. بالا و پایین بپرم. نگذاشتند 14 ساله بمانم. بزرگتر ها سرک کشیدند 14 سالگی ام را برداشتند تا برای خودشان باشد. از بین بردنش. از 14 سالگی هیچ نمی فهمیدند.

من بد اخلاق شدم. یک 14 ساله بد اخلاق که دلش نمی خواست بزرگ شود. نمی خواست بزرگ شود تا مجبور باشد کودکی دیگران را بردارد.

بزرگترها باز هم سرک کشیدند به هوای آن که احوال مرا خوب کنند. اما هیچ کار نکردند. فقط کودکی شان را در من جستجو می کردند. من بد اخلاق بودم.

من خوش اخلاق شدم. چون دلم نمی خواست بزرگ شوم. کسی کاری به کار خوش اخلاق ها ندارد.

ارتباط بین بد اخلاقی و بزرگ نشدنم را نمی دانم. فقط می دانم که به هم مربوط  است.

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری چهارم www.pichak.net کلیک کنید


+تاریخ جمعه 88/8/22ساعت 11:45 صبح نویسنده polly | نظر

شاید کسانی که روزگاری نظام نمره دادن و نمره گرفتن رو به راه انداختن قصدشون این بود که یک دیدگاه کلی ای از نمره و چه می دونم چه چیز های دیگه دانش آموز در اختیار معلم قرار بدن. اما مثل این که بعد از یه مدتی این نمره بازی ها شده بازار کار بین معلمین و دانش آموزان و راهی برای  برای کسب و کار معلمان، این روز ها تنها چیزی که نمره ها نشون نمی دن میزان فهم دانش آموز بنده خداست. نمره ها در هر شرایطی دارن کم می شن: در صورت حرف زدن سر کلاس(حتی اگر در وضعیتی باشی که هم خودت هم بغل دستی ات داره حالتون به هم می خوره) نیاوردن تکلیف که از نظر معلمان که دقیقا برابره با ننوشتنش. در هر شرایطی،حتی اگر شما دیر هم سر کلاس بیای به معنی این است که از فهم درس بی بهره مانده ای و باید بروی درسی را که بلدی مرور کنی

دلم کمی سکوت می خواهد همان سکوتی که هر روز دلنوازان از من می گیرد. همان سکوتی که بعد از غروب روز های پنج شنبه می خواهمش. همان سکوتی که غروب ها پنج شنبه باید باشد تا روز تمام شود. همان روزی که از همه روز ها بیشتر کش می آید. آن قدر کش می آید که یادت بیاورد جمعه را. یادت بیاورد تکلیف های عقب مانده را. یادت بیاورد یک هفته ی جدید را. پنج شنبه ها آن قدر کش می آید که کلاس ورزش مثل یک روز کامل به نظر برسد. پنج شنبه آن قدر کش می آید تا یادت بیاید که هر پنج شنبه چه قدر تنهایی و هر پنج شنبه چند بار می گویی که خوش به حال دیگران و از هر پنج شنبه کشدار چه قدر بیزاری.

کاش پنج شنبه ها این قدر کشدار و خسته کننده نبودند. ای کاش لااقل پنج شنبه ها دلنوزان پخش نمی شد و مجبور نمی شدی هدفون را روی گوشت بگذاری و آهنگ میم مثل مادر را با بلند ترین صدای ممکن گوش بدهی تا شاید صدای دعواهای بیخود و اعصاب خرد کن مزخرف ترین سریال دنیا به گوشت نرسد.

کاش می شد گاهی اوقات بلند بلند حرف زد. کاش دنیا دنیایی می شد که مردم به کسی که به دهانش چسب زده بود یا جست و خیز می کرد یا بلند بلند آواز می خواند با تعجب نگاه نمی کردند. کاش هر کسی برای خودش شاد بود. کسی به جرم شاد بودن مواخذه می شد. توی دنیای شاد دلنوزان پخش نمی شد. در ها هیچ وقت باز نمی مانندند تا هوا سرد شود(چه قدر سردمه، یکی اون در و ببنده)

بعد از یک پنج شنبه بی شک جمعه ای هم در کار است. همان جمعه ای که می خندی و می گردی یا همان جمعه ای فرصتی برای گشتن نداری ولی لبخند می زنی فقط برای این که جمعه است. فقط برای این که جمعه قشنگ است همان روزهایی که ملت وقت دارند بروند خانه خالشان ولی وقت ندارند چند دقیقه ای با تلفن حرف بزنند. جمعه ها هم کار هست و هم نیست و این است که جمعه ها را قشنگ می کند.

شنبه ها هیچ خبری نیست. روز می رود هیچ کس نمی فهمد که تمام می شود شنبه ها همه چیز منظم است. شنبه ها نه خبری از خانه خاله است نه از تلفن همه چیز روی نظم خودش است شنبه ها قرار است همه تازه شوند. اما برای شنبه ها هیچ اتفاقی نمی افتد فقط پنج شنبه می شوند. از دسته ی همان پنج شنبه های کشدار و خسته کننده.

یک شنبه ها گاهی اوقات خوب می شوند (شاید فقط یکبار) یک شنبه ها  خبری از مدرسه رفتن نیست. فقط یکی از این یکشنبه ها قرار است مدرسه نروی و بروی به همان جایی که دوستش داری ولی همین بعد از ظهر خوب را باید درس بخوانی. حتی بعد از ظهر یکشنبه ها هم متفاوت نیست. یکشنبه هم خوب نیستند بد هم نیستند در مورد یکشنبه هیچ چیز نمی شه گفت.

دو شنبه ها هیچ چیز خوب پیش نمی رود همه چیز خراب می شود. تکلیف ها ننوشته می مانند و امتحان ها نخوانده. همین دوشنبه ها هستند که باعث می شوند یکشنبه ها خوب نباشند. شاید گاهی اوقات لازم باشد که از یکشنبه به سه شنبه برویم.

سه شنبه ها انتظار همان افسانه ی قدیمی را می کشی که یکسال کامل سه شنبه ها را پر کرده بود. ساعت8:45 که می شود انتظار داری آهنگ افسانه ی جومونگ از تلویزیون پخش شود اما تنها چیزی که پخش می شود نوای غیر قابل تحمل دلنوازان است که همه چیز را خراب می کند. سه شنبه ها باید هدفون را توی گوشت بذاری و آهنگ جومونگ گوش بدهی (با نهایت صدا) تا صدای دلنوازان را نشنوی به اصطلاح رایج زیر آبی بروی و فکر کنی که امپراتور گوگوریو دوباره بر صفحه تلویزیون ظاهر می شود و روی هر چی دلنوزان است کم می کند.

چهار شنبه ها باید بد باشد. اما نیست. چهارشنبه بلاتکلیف تر از یکشنبه است.

باز هم پنج شنبه می شود. دلنوازان روز پنج شنبه هم خیال رفتن ندارد.

پنج شنبه های من می تواند به اندازه ی یک تابستان کش بیاید. آهای کسانی که صدایم را نمی شنوید پنج شنبه ها کش می آیند نیازی به عجله نیست. برای چند لحظه با هم بودن می تواند کش بیاید شاید لااقل پنج شنبه وقت آن باشد که همدیگر را ببنیم. 

امروز پنج شنبه بود. مجبور شدم کاری کنم که نظرام خصوصی بره. مجبور شدم! این هم از خاصیت پنج شنبه هاست همه چیز را خراب می کند.

پولی عزیز شما شاید پرت و پلا گفته باشد اما این پرت و پلا ها را بیخود نگفته است. 


+تاریخ پنج شنبه 88/8/14ساعت 9:54 عصر نویسنده polly | نظر

آخر روز بود. آفتاب هنوز توی آسمان بود. ماشین ها هم جلوی در مدرسه پارک بودن.

روسری ای قدیمی از بین ماشین پیدا بود...روسری که روز دردناکی رو یادآوری می کرد...

به فکر سادگی قضایا افتادم....

 روسری منو یاد هیجان امروز می نداخت.... نه دردناکی دیروز...

 


+تاریخ یکشنبه 88/8/3ساعت 9:10 عصر نویسنده polly | نظر

برای اولین بار به نظرم می رسه که اگر ساعت 12 می اومدم خونه وضعیت بهتری نسبت به حال داشتم. سه ساعت طلایی توی خانه، خواب راحت بعد از مدرسه، تکالیف تمام و کمال و انجام شده. با خودم فکر می کنم که اگر ساعت 12 می اومدم خونه و وقتم را سر کلاس های بعد از ظهر که هیچ خاصیتی ندارند تلف نمی کردم شاید می توانستم لااقل روزی 8 ساعت بخوابم. گذشته از این حرف ها که من با این همه این ور و آن ور رفتن صبح تا عصر توی مدرسه بودن به خوابی بیشتر از 8 ساعت احتیاج دارم. گر چه همان 8 ساعت ناقابل هم نصیبم نمی شود.
هم خودم را هم پتو را تکانی می دهم و به تلویزیون خیره می شوم و وانمود می کنم که تابستان 88 هنوز تمام نشده همه چیز برای یک روز تابستانی ایده آل مهیاست. پولی ای که روی مبل دراز کشیده و به تلویزیون خیره شده قیچی ای که همچون این پولی مدرسه نرفته و هرازگاهی زنگ می زنه و دل پولی رو می پرونه به تابستان 88. به ذهنم می رسه که به هدی زنگ بزنم و درست همین موقع است که روز تابستانی مثل یک حباب منفجر می شه. هدی امروز صبح رفته مدرسه........

با حال نزار و صدای گرفته ام دوباره اعلام می کنم که امروز روز ملی دختران است و روز این حقیر. اعلام می کنم که دلم کادو می خواهد و هیچ چیز هم سرم نمی شود و دلیلی نمی بینم که امروز هیچ کادویی نگیرم.

ندا می رسد: تو چی می خوای تو که همه چی داری.

دلم می خواهد لیست چیزهایی را که می خواهم بنویسم، هر روز فقط تا ساعت دوازده برم مدرسه، یه ذره از تکلیفام انجام بشه تا بتونم یه کوچولو بیشتر بخوابم، دلم یه 5 شنبه واقعی می خواد بدون ورزش یه پنجشنبه ی واقعی که انشا داشته باشیم یه پنجشنبه ی واقعی، دلم می خواد چهارشنبه ها از بین بروند و یه شب واقعی و بدون ستاره داشته باشم یه شبی که ستاره ها پهنه ی سیاه آسمان را لکه دار نکنند....

متاسفانه هیچ کدام از اقلام انتخابی من توی دکون هیچ عطاری پیدا نمی شه. برای همین بی خیال قضیه می شم و سکوت می کنم.

دوباره بر می گردم به بحث  تعطیلی ساعت 12 دوباره ذهنم مثل یک اسب سرکش یا یه کبوتر یا هر چیزی که شما بگین پرواز می کنه به دور تر ها. آن قدر دور می شه تا به وقتی می رسه که اصلا وجود نداره همون موقعی که ساعت دوازده می یام خونه. می گیرم می خوابم ساعت 1 از خواب بلند می شم با خیال راحت کارام رو انجام می دهم ساعت 4 نشده که کارام تموم می شه اون وقته که دفتر و کتاب را می ذارم و می رم سراغ کاری که دوست دارم. کتاب می خونم. پای کامپیوتر می شینم کارتون می بینم. برا خودم گشت می زنم. اون اسب یا کبوتر آن قدر دور می شه که فکر می کنم از وقتی به دنیا آمدم ساعت دوازده سراز خونه در اوردم.

ساعت دوازده است. اگر همیشه دوازده یه ساعت ایده آل بود شاید مجبور نبودم برای یه ذره خواب بیش تر آرزوی مریضی و بیماری و آنفولانزای خوکی بکنم. و مثل امروز که یک مریضی نصیبم شده سر از پا نشناسم و ذوق کنم و این طرف و آن طرف بروم. فکر کنم یه اختلالی به وجود اومده....اختلالی که باعث می شه من ترجیح بدم سر کلاس زیست بنشینم!

بی خیال موضوع مدرسه می شم و دوباره خودم و پتو را جابه جا می کنم. به هیچ چیز فکر نمی کنم جز برنامه تلویزیون آن هم سر ظهر که از جذاب هم جذاب تر است.

روی صفحه ی تلویزیون حک می شه:
امروز روز تمام لیلی هاست..... روزتان مبارک لیلی های سرزمین من....

بی اختیار زیر لب می گویم: اسمشو نبر...............


+تاریخ سه شنبه 88/7/28ساعت 4:19 عصر نویسنده polly | نظر


نظامی زن انگلیسی که پس از بازگشت از ماموریت خود در عراق،
 فرزندش را در آغوش می فشارد.

 

آهای سرباز، آهای مادر!...
گریه کن، تو حق داری گریه کنی. شاید ماهها و سالهاست که فرزندت را ندیده ای.
فرزند دلبندت را. کودک معصومی که تاب دوری مادر نداشته و حتماً از تو بیشتر، برایت دلتنگی می کرده.
گریه کن سرباز، گریه کن تا سبک شوی...
گریه کن، بخاطر گوهر مادری که از تو ستانده اند، و در عوض تو را مفتخر! کرده اند به این لباسها.
این لباسها که اصلاً به قامت تو سازگار نیست...
گریه کن که تاج زن بودن از سرت افتاده...
گریه کن که هیچ لذتی به پای مادری نمی رسد و تو را محروم کرده اند، ذائقه ات را خراب کرده اند...

 

اما
من چند حرف دیگر با تو دارم سرباز...
تو مادری، حق داری بچه ات را دوست داشته باشی... حق داری برایش دلتنگ شوی...

 

سوالی از تو دارم :
این کودک را می شناسی؟

 

 

می بینی پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس میکند؟
می بینی چگونه کفشهایش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟
این پدر یکی از زندانیان تو و دوستان توست در عراق...
چه میشد اگر اجازه میدادی این پدر، بچه اش را ببیند؟
فکر کردی فقط خودت به فرزندت عشق می ورزی؟

 

این دختر را چطور؟
 

 

 

حتماً او را دیده ای...
در کوچه پس کوچه های بصره... پای برهنه می دوید و خنده کودکانه ای بر لب داشت...
الان به نظرت لکه های سرخ روی لباسش، نقش گلهای سرخ است یا رد پائی از خون تازه ؟
یا لکه های قرمز روی زمین، گلبرگهای پرپر شده گلهای پیراهن اوست؟
صورت ظریف او را با اسلحه ای که در کنارش به دست گرفته ای چه کار؟
ببین چه گریه ای میکند؟ چه خونی از صورتش جاری است؟
این رنگین تر است یا خون فرزندت که اینچنین در آغوشش کشیده ای؟
حال این دخترک را خوب ببین. نتیجه کارتو وهمکاران توست و تا ابد با شما خواهد ماند.
این است آنچه برای این دختر و مردمش هدیه برده ای...

 

این پدر را میشناسی؟

 


دارد به چه حالی، جسم بی جان دخترش را میگذارد کنار بقیه جنازه ها.
یادت هست؟ همین چند شب قبل، خانه شان را بمباران کردید.
تو و همقطارانت.

این را چطور؟

 


 

 

این اما مال افغانستان است.
شاهکار قدیمی تر شما.
اما مگر زخم این پدر کهنه می شود؟
این هم کادوی یکی دوسال قبل توست برای کوکان افغان.........

 

از این دست اگر بخواهم برایت بیاورم، بسیارست...
سردشت خودمان، شلمچه ، قانا... صبرا و شتیلا... و ....

 

...............
...............
...............

 

گریه کن سرباز
گریه کن، اما نه فقط برای دلتنگی فرزندت ...
شاید نپذیری، اما من در گریه های تو هیچ عاطفه ای نمی بینم سرباز!
گریه کن برای انسانیتی که در زیر پای تو و رهبرانت لگد مال شده...
گریه کن برای عاطفه ای که در وجودت مرده...
گریه کن برای شرف و آزادگی که از دست داده اید...

 

گریه کن سرباز..


می خواستم روز جهانی رو به کودک درونم تبریک بگم ولی الان اون ور داره زار زار گریه می کنه... به هر حال روزش مبارک...!



برچسب‌ها: غیر از پولی
+تاریخ پنج شنبه 88/7/16ساعت 8:9 عصر نویسنده polly | نظر

بخواب در آغوش خداوند

 

ای کودک یتیم دنیا...

 

آرامش تو آنجاست...

 

آغوش دیگران را مجوی

 

که آنها سرابهای محبتند

 

بیا باهم پناه ببریم به آغوش خداوند....

این هم برای بچه های پرورشگاهم!

متن ندارم!


+تاریخ جمعه 88/7/10ساعت 7:33 عصر نویسنده polly | نظر