سفارش تبلیغ
صبا

فردا جنگ می شود.

تا هشت سال دیگر هم تمام شدنی نیست....

و در همین هشت سال بهترین جوانانمان را بهشتی خواهد کرد .....

.
.
.
گاهی برایم سوال می شود:

جنگ؟ نعمت بود یا نقمت؟


+تاریخ پنج شنبه 91/6/30ساعت 10:59 عصر نویسنده polly | نظر

می گویند: نگاه کن چطور خودش را انداخته وسط سیاست دنیا...

می گویم: خوب نیست، دنیا در حال گذر از پیچ تاریخی عظیم باشد و ما یک گوشه اش درگیر دغدغه های ساده و اینجایی خودمان....

می گویم: همان طور که انقلاب اسلامی یک پدیده سیاسی نبود، آنچه بر دنیای امروز می گذرد هم یک اتفاق سیاسی نیست... انقلاب اسلامی یک پدیده انسانی بود، بخشی از وعده ی بزرگ "جاء الحق و زهق الباطل" خداوند ....

می گویم: جمهوری اسلامی سی سال است کنسولگری آمریکا ندارد، حالا که جایی نیست برای تجمع کردن و شعار دادن، ما پشت مانیتور شعار دادن رو خوب بلدیم!


+تاریخ چهارشنبه 91/6/29ساعت 2:41 عصر نویسنده polly | نظر

نوادگان بنی اسراییل را چه به فهمیدن رسول مهربانی ها ص ...

جلوی چشمانشان موسی ع سحرِ ساحران را باطل کرد و نیل را شکافت و از سنگ برایشان چشمه جوشاند؛ ندیدند.

حالا انتظار داری ببینند معجزه "وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد" را؟

یا معجزه ی سرداران خمینی ره میان گلوله و تانک و آتش را؟

یا خیلی بزرگ تر از آن معجزه ی انقلاب اسلامی و بیداری اسلامی را...

نوادگان بنی اسراییل را هم بیش از این انتظار نمی رود.

پسر که نشان از پدر دارد "بیداری اسلامی" را "بهار عربی" می خواند. مگر پدر "معجزه ی الهی" را "سحر موسی ع" نخوانده بود؟

نوادگان بنی اسراییل را چه به فهمیدن رسول مهربانی ها ص ...

تا نگران روز به روز افزوده شدن مسلمان میان مردمانش است ...

و فیلم پشت فیلم می سازد و توهین پشت توهین می کند...

 عشق محمد ص چندین قلب دیگر را هم فتح کرده...

و تا سرگرم افزایش حفاظت سفارت خانه هایش است ...

و برای سفارت خانه های تعطیل شده  پیام تشویق و تبریک می فرستد...

 فرزندان بیداری اسلامی چند لانه ی جاسوسی دیگر را هم آتش زده اند.

تا تمام واژگان "بیداری اسلامی" را خط بزند و "بهار عربی" بنویسد، اژدهای موسی ع همه ی مار ها را بلعیده ...

طولی نمی کشد...

بنی اسراییل معروفند به کوری در برابر هر معجزه ای ...

از نوادگانشان هم انتظار نمی رود،که ببینند  چطور موج از میدان آزادی جمهوری اسلامی، به التحریر قاهره کشیده شد، از آن طرف سفارت خانه ی بنغازی را آتش زد، از طرفی دیگر صنعا را به خروش در آورد ...

.

.

.

یک زمان فرعون به بالای بلندترین برج سرزمینش رفت و تیری به آسمان فرستاد و اعلام کرد که خدای موسی ع را کشته است...

تیرش به خورشیدِ خدایِ موسی ع هم نرسید، پایین آمد و یک روز عاقبت میان نیل غرقش کرد ...

داستان همان داستان است، جای تیر با چند دوربین فیلمبرداری و یک سناریو و لوکیشن و احیانا چند بازیگر به جنگ خدای محمد ص رفته اند.

تیر به آسمان نرسیده تا اعماق نیل پایین می کشاندشان....

.

.

.

هتک حرمت به رسول خدا ص الی الابد محکوم است.

اما نه ذره ای از نور خورشید را می کاهد... نه ذره ای از عشقی که میان قلب ها گذاشته است ....

.

.

.

پ.ن: آنقدر نزدیک است که حتی با سن 16 ساله ام هم یادم می آید یک زمانی در دنیا هر اتفاقی هم می افتاد در کشور های عربی آب از آب تکان نمی خورد..... حالا خودتان قضاوت کنید :)


+تاریخ جمعه 91/6/24ساعت 11:15 عصر نویسنده polly | نظر

نمی دانم چه شد که ذائقه هایمان تغییر کرد،

فیلم های پر فروش سینماهایمان را که نگاهی بیندازیم می بینیم که هر چرند و پرندخنده داری برایمان خوشایند است،

توی فامیل و کوچه و خیابان و تره بار و تعمیرگاه و بانک و هر جا که بگویی با خنده و خوشحالی به یکدیگر می گوییم:

- فلان فیلم رو دیدی؟ خییییییلی خنده داره...

و عموما همان دسته فیلم ها که موقعی که توی دی وی دی خانه قرارش می دهیم باید حواسمان باشد موقع انواع توهین هایش چشممان به چشم اعضای خانواده نخورد.

یا حتی گاهی بعد از هر خنده حالمان از خودمان به هم بخورد.

نمی دانم چه شد که ذائقه هایمان تغییر کرد،

بعد اعتراض نکنیم به سطح پایین و غیر حرفه ای سینمایمان وقتی هر چیز که ما را بخنداند را بی نهایت می پسندیم!

حالا هر چه که بود!

واقعا نمی دانم چه شد که ذائقه هایمان تغییر کرد.....

پ.ن: از پرده پایین کشیده شدن برای "گشت ارشاد" بد که هیچ... خوب هم بود!

پ.ن: نشد بعد از اجلاس بنویسیم ولی: به نظرم کسایی که سعی می کنن از ولایت فقیه جلو بزنن به همون بدی کسانی هستن که ولایت رو قبول ندارن. نظرات بعضی حضرات به اصطلاح ولایتی در مورد بیداری اسلامی و به خصوص انقلاب مصر خونم را به جوش می آورد شدید!


+تاریخ سه شنبه 91/6/21ساعت 2:12 عصر نویسنده polly | نظر

آدما؛

هر جا هم برن یه سری از عادت هاشون رو رها نمی کنن.

یا مثلا اینکه روی کاشی ها بپر بپر کنن و حواسشون به این باشه که پاشون روی خط ها نره...

مثلا اینکه مدت های طولانی بشینن روی سکوی کلاس و بدون خستگی به این طرف و اون طرف نگاه کنن و گاهی هم همون وسط دراز بکشن...

آدما هر جا هم برن،

زنگ های آخر چادر و روسری و کیفشان را برمی دارند و همین طور که سرشون رو بالا گرفتن و با خودشون حرف می زنن به سمت مقصد نامعلومی قدم می ذارن!

.

.

.

نگرانم نباشید.

تنها تغییری که ایجاد می شود این است که یاد می گیرم در مکان های کوچک تر هم جست و خیز کنم.

;)


+تاریخ یکشنبه 91/6/12ساعت 10:24 عصر نویسنده polly | نظر

همه عصبانیتش، از خودش بود.

از دل بهانه گیر بهانه جو هم.

نمی دانست چرا به تواضع خودکار هایش زمان سر خوردن روی کاغذ ایمان نمی آورد یا به قامت خمیده ی چراغ مطالعه یا چرا با تک تک دکمه های کیبوردش رفیق جان جانی نیست بعد از این همه سال.

میان واژه هایش آرزو می کرد نگاهش فراتر از محدوده ی حکومت خودکارش نرود، نگاهش که دور می شود، خودکارش هم کور. می رفت و هر چه بود و نبود را خط خطی می کرد. آن وقت بود که بار ها و بار ها به انگشتانش تشر می زد که چرا حواسشان را جمع نگهداری واژه ها نمی کنند. انگار که افتادن گلدان را گردن پایه های میز بیندازی.

می فهمید آدم های عصبانی خیلی بی جهت می شوند. بی جهت راه می روند. بی جهت نگاه می کنند. بی جهت می نشینند. بی جهت می شنوند، حتی بی جهت انگشتان ساکت و صبورشان را متهم می کنند.

خیال می کرد یک روز می شود که دلش را برمی دارد و روی زمین می گذارد. دلش را که نه، خودش را برمیدارد و روی زمین می گذارد. بعد سبک بال و آسوده بلند می شود همه ی نگاهش را صرف تواضع خودکار ایستاده روی کاغذ می کند که انگشتانش، محکم و صمیمی در آغوشش گرفته اند.

خیال می کرد، آن روز که همه ی "خود" بودن هایش را روی زمین بگذارد، به قامت خمیده ی چراغ مطالعه ایمان آورده و از همه ی جیرجیرک های پشت پنجره بابت موسیقی لطیف و هماهنگ با لغزش خودکارش تشکر خواهد کرد.

حباب بود همه ی خیال ها، وقتی رهایش نمی کرد فکر دستان ظریف و کوچکی که حتی توانایی بالا بردن تبر را هم نداشت چه برسد ضربه زدن بر همه ی خود روی زمین، چه برسدتر خرد کردن این بت سنگی.

سنگی نه، آهنی شاید، فولادی شاید... حتی شاید به سختی همه ی جوهری که صرف کنار هم نشاندن واژه ها می کرد!

نمی دانم، دستان کوچک و ظریف را باور کرد یا سنگینی تبر را و نگاهش را به محدوده ی حکومتی خودکار برگرداند یا اجازه داد خودکار کور، همچنان هر چه بود و نبود را تباه کند.

خبر ندارم آخر سنگینی و سختی بت را به حباب خیالش فروخت یا حباب خیال را به سختی بت.

 فقط می دانم هر شب آرزو می کرد به قامت خمیده ی چراغ مطالعه ایمان بیاورد.

می دانم فقط آرزو می کرد.

.

.

.

.

.

.

پ.ن: این متن سرشار از استعاره است و وظیفه ی کشفشان هم با خواننده :)

پ.ن: بعضی حس و حال ها دیگر هیچ وقت برای آدم تکرار نمی شن، اگر یه روزی لازم دیدین و احساس کردین دارم یه کم احمقانه رفتار می کنم، اون شبی رو یادم بیارین که ساعت چهار صبح از خواب بیدار شدم و نشستم به یادداشت روزانه نوشتن، جوری که انگار برنامه ی هر روزمه....


+تاریخ چهارشنبه 91/6/8ساعت 12:20 صبح نویسنده polly | نظر

یک بازی هست: نگاه به زندگی از دید یک توریست!

خودم اختراعش کردم!

انگار که تازه چمدان به دست از فرودگاه امام خمینی بیرون آمده ام و اولین ماشینی که جلوی پایم ایستاده ساکم را گرفته و توی صندوق عقبش انداخته.

هر صد متر یک بار تابلوی عظیمی ایستاده و راجع به ریشه کنی نژاد پرستی و تعامل جهانی صحبت می کند، زیرش هم آرم اجلاس غیر متعهد ها خورده است. فضا خیلی توریستی می شود، به روی خودم نمی آورم که قبلا این بار ها از این مسیر ها گذشته ام و این قدر می شناسمش به وضوح متوجه تغییراتی که اجلاس به وجود آورده می شوم.

باز هم به روی خودم نمی آورم که این تابلو های عظیم که ایستاده اند وسط جاده تا چند وقت پیش جای تبلیغ شرکت های مختلف بودند و گهگداری حالم را بد می کردند از بس که خودشان را شکل و مدل خارجی ها درست می کردند.در توریست بازی های قبلی با دیدن تابلوی ها تبلیغات سعی می کردم ادای کسی را در بیاورم که می فهمد کشوری که واردش شده برخلاف آنچه که فکر می کرد آنقدر ها هم عقب افتاده نیست، این بار اما استثناً و صدقه سر اجلاس قریب الوقوع خبری از بیلبورد های بزرگ تلفن همراه و ماکارونی و بانک و غیره نیست.

تابلو ها که تمام می شوند کم کم به آبادی نزدیک می شویم. "السلام علیک یا روح الله" را که می بینم هی این طرف و آن طرف را نگاه می کنم دنبال بهشت زهرا می گردم. بی آب و علفی فضای اطراف نشان می دهد که بهشت زهرا خیلی جلو تر است و جمله هم برخلاف انتظار من به خاطر نزدیک شدن به مرقد امام نوشته نشده، انگار هر کس وارد پایتخت می شود باید "السلام علیک یا روح الله" ی بگوید و داخل بیاید عبارت "مملکت امام خمینی" توی ذهنم طنین می اندازد و نمی دانم ساخت ذهن خودم است یا از جای دیگر اقتباس شده در هر حال خیلی از آهنگش خوشم می آید.

دید توریستی می گوید هر کس از فرودگاه به سمت محل اقامتش در تهران راه می افتد تعجب می کند از این همه امام خمینی سر راه، فرودگاه امام خمینی، مرقد امام خمینی، حسینیه امام خمینی و "السلام علیک یا روح الله"ها و یک عالمه جمله ی نوشته شده با اسم امام زیرش. بعید نیست عبارت "مملکت امام خمینی" از ذهن توریست هم بگذرد.

فکر می کنم شاید اگر توریست از کشوری باشد انقلاب کرده با یک رهبر بزرگ مثل کوبا و هند و آفریقای جنوبی زیاد تعجب نکند از فراگیری "امام خمینی" در همه جا، از پول رایج کشور گرفته تا دیوار های مدرسه.

ولی شاید اگر از کشور دیگری غیر از، این دست کشور ها باشد برایش عجیب بیاید، آخر کسانی مثل جرج واشیگتن و ابراهام لینکن و رفقا هر چه قدر هم برای یک کشور محبوب و محجوب و عزیز باشند باز هم همه جا پیدا نمی شوند. عرق ملی و انقلابی می گوید معلوم است که نمی شود، ولی دید منطقی اصرار می ورزد که برویم یکبار مملکت فرنگ را ببینیم تا از نزدیک متوجه شویم که آنجا از این خبر ها نیست و با همان عرق ملی و انقلابی بگوییم که آنها "امام خمینی" ندارند.

حواسم پرت پیدا کردن نشانه های امام از این طرف و آن طرف است که یادم می رود توریست ها اغلب فارسی نمی دانند و نمی توانند جمله ها را بخوانند. یک قانون جدید برای بازی وضع می کنم که مثلا من توریستی از یک کشور فارسی زبان هستم، مثل تاجیکستان یا افغانستان! بازی لوس می شود.

جمله ها را دیگر نمی خوانم. سعی می کنم فقط نگاه کنم.

بقیه جاده به استثنای تابلو ها فقط درخت است، به بهشت زهرا که نزدیک می شویم سعی می کنم دنیای اطرافم را از دید کسی ببینم که ماه رمضان سال گذشته "پنج کیلومتر تا بهشت" را تماشا نکرده و با دیدن مناظر اطراف فیلش یاد هندوستان نمی کند و به تلویزیون و عواملش و کارگردان و بازیگر و غیره لعنت نمی فرستد و یکدفعه با داد و بیداد شروع نمی کند به انتقاد کردن از وضع بد تلویزیون و آب بستن هر چه بیشتر به سریال ها آن هم وسط ماه رمضان!

مرقد امام اولین نشانه ای است که شاید بعد از درخت ها و تابلو ها برای توریست جالب بیاید. من که می دانم این گنبد نقره ای گنبد کیست حتی با دید مظنونانه به معماری حرم نگاه می کنم ولی او که نمی داند حتما از راهنمایی، همراهی کسی می پرسد و می فهمد که اینجا حرم امام خمینی است. آن طرفش صحن حاج آقا مصطفی خمینی است. آن تابلویی که به طور استثنا رویش آرم اجلاس نخورده و عکس سه مرد روحانی را نشان می دهد. امام و پسرهایشان هستند. (این یکی را حتما از شباهت میانشان می فهمد).

از بهشت زهرا که می گذریم و بیشتر وارد شهر می شویم، مردم این طرف و آن طرف می روند و کارهای معمولی هر روزه شان را انجام می دهند، همان جا هم هست که کم کم شهدا پیدا می شوند. هر چند قدم یکبار به بهانه ی کوچه یا خیابان یا حتی اتوبانی اسم شهیدی به روی دیوار های شهر نوشته شده.

عکس شهید شهریاری را که می بینم نه از دید یک توریست بلکه از دید یک دختر ایرانی که از قضا با دختر شهید شهریاری هم مدرسه ای بوده فکر می کنم، شهدا تا قبل از شهادت مال خودشان هستند، مال خودشان، بچه هایشان، خانواده شان، دوستانشان، ولی بعد از شهادت می شوند برای "همه"! حتی اگر کسی هم نخواهد...

 حتی اگر اسمشان را روی کوچه و خیابان ها نگذارند یا عکسشان روی هر دیوار شهر نقش نبسته باشد باز هم برای همه اند.

وقتی این اسم ها و تصویر ها را می بینم دل گرفتگی ام از اینکه نمی توانم بروم و مدت های خیلی طولانی توی گلزار شهدا بنشینم برطرف می شود. از طرفی بیشتر احساس می کنم که شهدا زنده اند... اصلا کسی چه می داند، شاید شهید همت و چمران و باکری همین روزها نظاره گر برگزاری اجلاس باشند. آنهایی که در نوع خودشان و زمان خودشان بهترین و قوی ترین مدیریت ها را داشتند کسی چه می داند که این روزها مدیران مملکت را در انجام چنین اموری کمک می کنند یا نه...

بحث مدیریت شد بگذار بگویم: وارد یک تونل می شویم که گویا جدیدا افتتاح شده! کلی جینگول بینگول هم از سر و ته تونل آویزان است و سخن ها رانده شده من باب کاهش ترافیک سطح شهر و تسهیل عبور و مرور و غیره. تسهیل عبور و مرور را بیا و ببین اگر درشکه سوار بودیم صد ها بار مسیر در طی این مدت زمان طی شده بود، هوا گرم است و من بی خیال بازی ام شده ام و هر چند وقت یکبار آب بتری اب معدنی را به صورتم می پاشم و فکر می کنم اگر این شهرداری نمی آمد عبور و مرور را تسهیل کند به کسی برنمی خورد که هیچ، چند نفری را می فرستادیم دست بوسشان که چه نیکو عملی بود تبدیل نکردن سرمایه مملکت به بتن و تیر آهن که تونل بسازد و ترافیک و شلوغی را بیشتر از قبل کند!

شلوغی خیابان هم گویا از اثرات اجلاس مذکور و قریب الوقوع است.(البته این از ناکارآمدی تونل نمی کاهد!) برای ایجاد امنیت کسانی که هنوز نمی دانم در طول مسیر فرودگاه تا محل اقامت چه فکر هایی با خودشان می کنند.

شلوغی هوا کلافه ام کرده و بی خیال بازی ام، فکر های همیشگی مخصوص به خودم را می کنم، جایی گوشه ی ذهنم یکنفر هنوز هم نمی داند کسی که از فرودگاه امام خمینی یکراست سوار ماشین می شود و راه می افتد. توی این مسیر چه چیزهایی می بیند و چه فکرهایی می کند.

نمی دانم سران محترم اجلاس قریب الوقوع آیا توجهشان به فراگیری اسم امام خمینی جلب می شود یا شلوغ بودن خیابان ها و ناکارآمدی پل ها ساخته شده. نمی دانم متوجه اسم شهدا این طرف و آن طرف می شوند یا توجهشان به مانتوی های هر روز آب رفته تر و شلوار های هر روز تنگ تر دختر ها این طرف و آن طرف جلب می شود. دقیق نمی دانم کوره پز خانه های پایین شهر برایشان جالب تر است یا عکس چهار برادر شهیدی که از همین کوره پز خانه به جبهه های جنگ رفته اند...

چمدانم را از توی ماشین برمی دارم، چند دقیقه بعد توی اتاق خودم هستم و هنوز مثل همه ی مسافرت های گذشته نمی دانم که از پنجره ی چشمان دیگری کشور محل زندگی ام دقیقا چه شکل و شمایلی دارد .....

.

.

.

.

.

پ.ن: امروز صبح از اصفهان که برگشتیم دیدیم همسایه مان فوت کرده! همین دیروز و پریروز مدام می آمد به جای چراغ راهرو زنگ خانه ی مارا می زد ها... ولی حالا دیگر نبود! من هی بگویم آدم ها زود می میرن! کسی باور نکند....


+تاریخ یکشنبه 91/6/5ساعت 6:23 عصر نویسنده polly | نظر

اعلام آمادگی می کنم که حاضرم:

با همه ی مدعیان عالم،

پای میز مذاکره حاضر شوم،

تا بفهمانمشان،

که دوست داشتن دلیل نمی خواهد.

دل می خواهد....

پ.ن: گرچه بعید می دانم متوجه شوند.... باید آخرش یک "تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب" به همه ی صحبت هایم اضافه کنم و بروم!

پ.ن: چه قدر دلم می خواست به جای غزل خودم این مطلب را نوشته بودم(شکلک حسودی به نویسندگی همسایه) :دی! البته حالا من و او ندارد... اردیبهشتی اردیبهشتی است دیگر... :)


+تاریخ شنبه 91/5/28ساعت 11:50 صبح نویسنده polly | نظر

می دانم اینبار هم به سان دفعات گذشته مثل دختربچه ای که برای چندمین بار عزیزترین عروسکش را نابود می کند، همه چیز را در دستان مهربان خدا بگذارم و با لحنی  شاید کودکانه تر از همیشه بگویم:

باز هم خرابش کردم ...

و درست مثل همه ی دختربچه های گرفتار این موقعیت ها، بغضی در آستانه ی چشمانم ایستاده باشد که اگر کلمات پیروز نشدند جاری شود ....

و تفاوت خدا با بزرگتر هایی که عروسک دختربچه ها را به زندگی بازمیگرداند این است که دست هایش بی اندازه می بخشند...

و قبل از جاری شدن هر بغضی همه چیز را سامان می بخشد ...

و دختربچه ایمان می آورد که خیلی پیش از این باید سراغش را می گرفت....

.

.

.

پ.ن: قسمت نبود نوشتن... نویسندگی که توضیح و تفسیر نیست عزیزکم....

پ.ن: شما که بهتر از من می دانید، بی مخاطب نوشتن بلد نیستم ....


+تاریخ چهارشنبه 91/5/25ساعت 10:55 عصر نویسنده polly | نظر

شما نمی فهمید؛

من تا چه اندازه می توانم عاشق صحنه ی نماز خواندن ارمیا؛

از پنجره ی چشمان مصطفا باشم....

 

پ.ن: باز ارمیا خواندم.

پ.ن: مصطفا بعد از نماز ارمیا شهید شد، حالا من بگویم وقت کم است، کسی باور نکند ...

پ.ن: کاش گل های یاس .............

 


+تاریخ دوشنبه 91/5/23ساعت 12:7 عصر نویسنده polly | نظر