کاش مهندس کامپیوتر بودم،

اونوقت یه برنامه مثل این نرم افزار های اس مس رایگان می نوشتم و علاوه بر نجات دادن شارژ بینوای گوشی خودم، جماعتی را از انواع و اقسام برنامه هایی که معلوم نیست از کجا پیدایشان شده رهایی می بخشیدم...

چند روز پیش که این را به هدی گفتم، گفت ما از اون اولش هم تو این مورد استعداد زیادی نداشتیم و کلاس های کامپیوتر را یادآوری کرد و قایم شدن زیر میز و قایمکی نظرهای وبلاگ رو چک کردن و من یادم آمد که در آن کلاس ها برای اینکه وقت زودتر بگذرد برای دیدی خیالبافی هایم را تعریف می کردم...

حالا که من یک نویسنده ام، نه یک برنامه نویس...

مردی از خویش برون آید و کاری بکند....

:(

پ.ن: متاسفانه دستای من کوچیکه و دنیا بی نهایت بزرگ... :(

پ.ن: کلیک


+ تاریخ جمعه 92/10/27ساعت 4:1 عصر نویسنده polly | نظر

تولد سناست...

یادم می افتد... به خاطر 27 اردیبهشت امسال تا همیشه ی همیشه بهتون بدهکارم...


+ تاریخ دوشنبه 92/10/23ساعت 8:13 عصر نویسنده polly | نظر

بالاخره یادش می افتد که من هنوز وجود دارم، پیامچه می زند که متن نهایی "پیدای پنهان" را برات می فرستم.انتشاراتی می شناسی؟

این اتفاق درست زمانی می افتد که من دارم یک بیت شعر را میان یادداشت های گوشی ام سیو می کنم.

با خنده ای تلخ می گویم که آخرش هم اسمش شد "پیدای پنهان" می خواستم اسمش را خودم بگذارم، بالاخره این حق هر نویسنده ای است که اسم کتابش را خودش انتخاب کند، می خواستم یک چیزی بگذارم که تویش "نیلوفر" داشته باشد. افتاد میان روزهای کنکوری ام و فراموشم شد. می خواستم اسمش را بگذارم "نیلوفری روی باتلاق دنیا" هر چه قدر هم به موضوع کتاب ربطی نداشت برایم اهمیتی ندارد... مهم این است که من ربطش را خیلی درک می کنم. همان طور که امروز سر کلاس ادبیات، موقعی که خانوم ورسه داشت می گفت که حتی اگر شاعر های بزرگ هم مطابقت نهاد اجباری با نهاد اختیاری رو رعایت نکنن، اشتباه بزرگی محسوب می شه و ما باید بهشون بگیم که "بیجا می کنید که همچین اشتباهی رو برای جلب توجه روا می دارید." به نظر من هیچ اشکالی نداره اگر حافظ و سعدی و مولوی و فردوسی، همه ی نهاد های اجباری شان با نهاد اختیاری شان تطابق نداشته باشد... بالاخره آدم بعد از دفتر دفتر و بیت بیت شعر گفتن یک حق آب و گلی هم دارد... مثل همین حق آب و گل من که دلم می خواهد اسم نوشته هایم را چیزی بگذارم که تویش "نیلوفر" داشته باشد.... مثل حق آب و گلی که هدی برای شعر هایش دارد و می تواند بسراید "مادربزرگ خسته ی هرگز ندیدمت".... گرچه خانوم ورسه می گفت هر جوجه شاعر و جوجه نویسنده ای نمی تواند هر کار دلش می خواهد بکند و نوآوری به حسابش بیاورد....

حالا هیچ کدام از این ها مهم نیست، مهم این است که بالاخره یادش افتاد که من هنوز هم وجود دارم (حتی اگر کنکور داشته باشم) و همان موقع من میان یادداشت های گوشی ام سیو کردم.

- به نیلوفر باغ دل خوش نکن

نگو برگاش از اشک شبنم ترن

درختای زخمی طوفان زده

غریبن

ولی خیلی محکم ترن....

 

من حتی این را حق خودم می دانم که اسم لوس "پیدای پنهان" را به "درختای زخمی طوفان زده که غریبن ولی خیلی محکم ترن" تغییر بدهم.... بالاخره هر نویسنده ای در برابر بعضی چیزها باید اختیار تام داشته باشد....


+ تاریخ یکشنبه 92/10/22ساعت 5:15 عصر نویسنده polly

نشسته ام اینجا و فکر می کنم که اگر آن سال های دور... آن سالهای خیلی دور، به جای اینکه پدر بیاید و تهران زندگی کند، مامان می رفت اصفهان زندگی می کردند چه منِ متفاوتی متولد می شد...

و خدا را شکر می کنم که آن سالهای دور، آن سالهای خیلی دور... پدر تصمیم گرفت که ساکن تهران بشود و گرنه نمی دانم چطور می خواستم با لهجه و تابستان های داغ اصفهان کنار بیایم....


+ تاریخ جمعه 92/10/20ساعت 3:25 عصر نویسنده polly | نظر

من این نقطه را هر کجای تقویم می گذارم، تمام نمی شود. هر روز را که علامت می زنم، تمام نمی شود... حالا که امروز را تعطیل کرده ام چون دیروز سر خواندن جغرافی فهمیدم به یک روز تعطیل بیش از هر چیزی احتیاج دارم، آن قدر ها هم که فکر می کردم خوش نگذشت، حدود 6 ساعت را فقط خوابیدم چون نمی توانستم چشم هایم را باز نگه دارم و کتابی که می خواستم بخوانم این قدر کسالت آور بود که باعث شد دوباره خوابم ببرد... کسی می داند بعضی نویسنده ها چرا نم کشیده اند؟

خندیدن با ضحی هم حالم را جا نمی آورد و حالم بیشتر گرفته می شود چون زنگ می زنم کوثر و می فهمم که باز هم نمی توانیم همدیگر را ببینیم. کوثر هر کار می کند، هر چه قدر پرت و پلا می گوید. هر چه قدر راجع به اینکه اتوبوس بگیریم و برویم جایی تلپ شویم و یک هفته ای هم آنجا بمانیم و خوش بگذارنیم می گوید، هر چه قدر من می خندم باز هم حالم خوب نمی شود.... تا گوشی م بعد از یک روز سکون می لرزد... تا یادم بیاورد که هنوز خوش بختم... هنوز هم خیلی خوش بختم، این قدر خوش بختم که حق ندارم متن های ناامید بنویسم و گرد یأس را توی صورت خواننده ام بپاشم... این قدر خوش بختم که هنوز به خاطر مسخره ترین چیز ها رنجیده خاطر می شوم...

و همه مان، این قدر خوش بختیم که نیاز به هیچ نقطه ای روی تقویم نداریم تا دوباره زندگی را از آنجا شروع کنیم...

ممنونم که بهم می فهمانید .. این چیز ها رو....

http://upload7.ir/imgs/2014-01/06572882635919908005.png


+ تاریخ پنج شنبه 92/10/19ساعت 9:9 عصر نویسنده polly | نظر

گم کرده ام،

دستوری را میان طبقه ی دوم مدرسه،

و احساسات نقره ای دخترکی شانزده ساله را....

 

 

 

 

پ.ن: خوشبختی یعنی اینکه دست های سرخ و سرمازده ات را به صورتت بچسبانی و اعتراضی نداشته باشی...

بعد.ن: امیرخانی همسن من که بود، ارمیا را نوشت... با این حساب  و این مساله که امیرخانی هم متولد 27 اردیبهشت است، تقریبا از عمر 17 ساله و همه ی استعداد نویسندگی چیز زیادی برداشت نکرده ام... آه خدای من....

بعد تر.ن: امروز میان سرمای حیاط مدرسه آرزو می کردم، کاش به جای خواهر کوثر خود کوثر الان اینجا بود که دستوری و حمیده یکمرتبه مقابلم ظاهر شدند... خدا نعمت دوستان را از ما نگیرد... هیچ گاه...


+ تاریخ چهارشنبه 92/10/18ساعت 11:49 صبح نویسنده polly | نظر

می خواهم بروم و با کسی که دستوری برایم ازش تعریف می کند، دعوا کنم، یا نصیحتش کنم یا هر کار دیگری، مثل آن روز توی راهروی روشنگر، کنار در اتاق مشاور دوم که نمی دانستم باید به روی کسی که  نشسته و همه ی دنیای نوجوانانه ام را تخریب می کند بخندم یا گریه کنم، آخرش هم هیچ کار نکردم، خدا خدا کردم که کسی بیاید و از آن خفقان نجاتم بدهد و هدی و دیدی از راه رسیدند و دیدی برخلاف تصورم از من دفاع کرد، از همه ی آرمان ها و ارزش هایم دفاع کرد و من بهش آفرین گفتم و افتخار کردم، بعد فرار کردیم توی کلاس و میان دفتر فیزیکم برایم نوشت که "دوستم دارد" بعد رویش را خط زد و کنارش نوشت که "با تو نبودم!" تا من زیاد لوس نشوم ولی من بازهم بهش افتخار کردم.

کلا از آن صندلی کذایی، از آن نیمکت کنار آن اتاق خاطره ی خوبی ندارم، روزهای آخر با معلم دینی مان روی همان نیمکت برای هزارمین و آخرین بار جر و بحث کردم و همان جا گفت که دیگر همدیگر را نمی بینیم که بخواهم برایش تهدید ها و فرصت های کلاسش را شرح دهم، توی دلم گفتم که کوچک ترین اهمیتی ندارد و رفتم و با متی و نرگول روی پله ها سالن امتحانات نشستیم و حرف زدیم. بعد هم رفتیم راهنمایی، خدا می داند چه قدر خوش گذشت، حتی تلخی آن نیمکت هم نمی توانست شیرینی خنده های نرگس و متی را از من بگیرد، وقتی از خنده روده بر شده بودیم و خودمان را کف راهروی راهنمایی پهن کرده بودیم فقط به یک چیز فکر می کردم، که باید این صحنه را در ذهنم ثبت شود... و شد.

با نرگول هم قهر کردم. چند روز پیش تازه بعد از دو ماه فهمید که من شماره ام را عوض کردم و گفت که اس ام اس های شماره های ناشناس را باز نمی کند. در جواب فقط برایش یک دو نقطه قدر مطلق فرستادم و حرفی نزدم، این قدر ها ناراحت نشدم که دیگر نرگس را دوست نداشته باشم، دوستش دارم به اندازه ی همان روزهایی که همان نیمکت مذکور را از جلوی در اتاق مشاور دوم می کشیدیم جلوی در اتاق مشاور اول و باهم جغرافی می خواندیم، این نیمکت کشی ها من را یاد خودم و عبدو توی آشپزخانه ی بانو امین می اندازد و حواسمان که در تمام آن لحظه ها فقط جمع رفت و آمد های راهرو بود، چه در راهرو های تاریک روشنگر، چه در آشپزخانه ی بانو امین، چه من، چه نرگس، چه عبدو...

دیشب، حرف های دوجین و موهیول من را یاد خودمان می انداخت.  وقتی موهیول به دوجین گفت که اگر ادامه بدهد به جایی می رسند که مجبورند به روی همدیگر شمشیر بکشند و دوجین گفت که اهمیتی ندارد و اگر لازم باشد این کار را می کند. آخ که چه قدر من را یاد خودمان انداخت، آدم هایی با ذهنیات های مشابه، نگاه های مشابه، و همه ی چیزهای شبیه بهم که یکدفعه می بینند مقابل یکدیگر ایستاده اند و همه ی آن اختلاف هایی که سعی می کردند نادیده شان بگیرند مقابلشان مثل دیواری قد علم کرده و روز به روز بلند تر می شود، به اینجا که می رسد لازم است گوشی ت را برداری و اس ام اس بزنی" بعد از یه مدت با بعضی ها دوستی اما دیگه دوسشون نداری..." آخ که چه قدر دلم برای دیدی و دفتر فیزیکم تنگ شد، برای صدای کشدار سنا پشت تلفن هم. آن روز که من حالم گرفته بود و زنگ زد تا بپرسید هدی کجاست و هر کلمه اش را آنقدر کشیــــــــــد تا من از این بابت که سنا کشدار ترین موجود روی زمین اطمینان خاطر پیدا کنم و از این بابت که لحن کشدار هدی هم قطعا تاثیر پذیرفته از سناست و من هر دویشان را دوست دارم....

باید بروم، امشب هم باید تمام شود، مگر نه؟ و فردا صبح. سهراب می گفت "به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت، غصه هم خواهد رفت..." به کوتاهی شب اول مهر سوم دبیرستانم که "زود خوابیدم تا زودتر تمام شود" به همه ی روزهای خوش سوم انسانی که زود تمام شدند و از دستانم لیز خوردند و ناپدید شدند، به اندازه ی کوتاهی همه ی روزهای سال 92.... به اینجا که می رسم بدم نمی آید میان شعر سهراب یک غلط املایی را روا بدارم و به جای "غصه" بنویسم "قصه" ... این قصه هم خواهد رفت، همان طور که من دیگر روی نیمکت های روشنگر ننشستم، همان طور که دست خط دیدی برای همیشه میان دفتر فیزیکم ماند و آن صحنه ی باشکوه توی کلاس دوم الف برای همیشه ناپدید شد، همان طور که از خنده های نرگس و ریسه رفتن های آن روز متی تنها چیزی که باقی مانده یک تصویر روشن در ذهن من است و از همه ی این هامیان دو تا دست کوچکم چیزی باقی نمانده به جز یک خروار دوست داشتن ... دوست داشتن لحظه ها، آدم ها، نیمکت ها و آشپزخانه ها حتی...

از امشب، از این شب کشدار طولانی هم بی شک چیزی باقی نخواهد ماند، جز همین چند خطی که اینجا گذاشت، خانوم ادبیات می گفت این مدلی نوشتن برای خودش یک نوع سبک است... اسمش را هم یادم نیست، خانوم لیاقت می گفت مثل نوار مغز، انگار نوار مغزت رو روی کاغذ ریخته باشی...

و حالا که ادامه ی داستان موهیول و دوجین را نمی بینم و میروم که  "زودتر بخوابم، تا زودتر تمام شود" ...

 


+ تاریخ سه شنبه 92/10/17ساعت 10:11 عصر نویسنده polly | نظر

حلول ماه ربیع، و در آمدن رخت سیاه وبلاگمان و بازگشتن لوگوی همیشگی را به همه ی خوانندگان عزیز تبریک عرض می کنیم.

باشد که مقبول افتد....:)

محتاج دعای شما...

بعد نوشت: دبستان که بودیم یک سرودی می خواندیم "ماه ربیع مشک فشان آمده...خنده به لب ها زمان آمده... " کسانی که بلدند همراهی کنند ...

بعدتر نوشت: این عکس ها... حس خوبی به آدم می ده... کلیک لطفا....


+ تاریخ جمعه 92/10/13ساعت 8:56 صبح نویسنده polly | نظر

می دانی، من از همه ی بهشت های روی زمین، فقط مشهد رفته ام، از میان همه ی این تصاویری که تلویزیون نشان می دهد، دلم فقط صحن جمهوری اسلامی را می شناسد...

با قدم هایم، همه ی صحن ها را پیموده ام، بار ها شادمان از در باب الجواد وارد شده ام لبخند زده ام و گفته ام که "هیچ کجا برای من باب الجواد نمی شود"

کتاب دینی ام، هر چه قدر  هم سوال مطرح کند و دلایل محکم و علمی بیاورد که ما شیعیان به روح همیشه زنده ی پیامبر و امامانمان متوسل می شویم، هیچ دلیلی برای من محکم تر از این نیست، که مگر می شود، امام خوب من، امام خوب صحن جمهوری اسلامی، امام خوب زمستان های سرد بازار سرشور، امام نازنین شور و حال رواق امام خمینی و سکوت لذت بخش دارالحجه، میانمان نباشد؟

اصلا مگر امکان دارد؟ کسی که هر لحظه و هر جا، چه در مرکز روضه المنوره، چه میان شلوغی میدان تجریش صدایت را می شنود میانمان حضور نداشته باشد؟ میانمان حضور نداشته باشد و به سان آهوی گم شده ای در آغوشمان بگیرد؟ کسی جواب بدهد... اصلا مگر می شود؟

امشب که عباسیان به خیال خودشان، امام رئوفمان را به شهادت می رسانند، نمی دانند که تا همیشه ی همیشه حرمی میان زمین به جا خواهدماند، که قطعه ای از بهشت خواهد بود، که مایه ی شادمانی و آرامش دل هایی خواهد شد که میان روزگار و شهر های شلوغ گیر افتاده اند و نشاط دختران هفده ساله ای که سرمای سوزناک مشهدالرضا را با هیچ چیز در این دنیا عوض نمی کنند...

پ.ن: اینجا، درست همین لحظه، مثل همیشه لازم است که از امام خوبمان تشکر کنیم، خمینی نازنینی که پایه های انقلابی را بنا گذاشت که میان سرزمینش همه جا امن است، که کسی ترسی از بمب گذاری و حمله ی انتحاری ندارد... مثل همیشه لازم است که از گلگون کفنانی تشکر کنیم که رفتند تا با خیال راحت ساعت ها و ساعت ها میان صحن انقلاب بنشنیم و رفتن ها و آمدن ها را نگاه کنیم و با قلبی آرام و مطمئن به شهرهایمان برگردیم... و از مرد بزرگی که بیرق انقلاب را بالا نگه داشته است و سایه دست جانبازش برسرماست و به لطف امام رئوف تا انقلاب مهدی عج بر سرمان خواهد ماند.....انشاءلله...

پ.ن: و خدایی که نعمت انقلاب را به ما ارزانی داشت، که نام صحن های بهشت زمینی مان را "انقلاب" و "جمهوری" بگذاریم... آن هم "اسلامی"...:)

پ.ن: برای شما... کلیک لطفا....


+ تاریخ چهارشنبه 92/10/11ساعت 6:39 عصر نویسنده polly | نظر

امروز نیمه ی پیش دانشگاهی من است و درست یک نیمه گذشته و یک نیمه ی دیگر مانده است و من به خودم این اجازه را می دهم که کمی غر بزنم...

دختره یک مشت خط خطی کرده، شده نابغه ی نقاشی جهان! که افتخارمان است که ایرانی الاصل هم هست!

ما شش ماه است پشت نیمکت های پیش دانشگاهی نشسته ایم و صدایمان در نمی آید و هیچ خبرگزاری ای باهامان سلام و احوال پرسی هم نمی کند،

اصلا همه ی این ها به کنار، 17 سال است روی در و دیوار و دفتر و کنار جزوه و کتاب نقاشی می کنیم و تنها نتیجه اش این بوده که هر از چندگاهی برای پرت نشدن حواس هنگام درس خواندن همه ی آن شاهکار ها را به مسلخ پاک کن بسپاریم، یا اینکه مادرمان به خاطر رنگی کردن سینک ظرفشویی دعوایمان کنند و آخرش هر گونه کار با گواش و رنگ را ممنوع شود...

حالا که امروز اعصابم خرد است، به مناسبت نیمه ی پیش دانشگاهی ام به همین چند خط غر اکتفا می کنم که 6 سال وبلاگ نویسی کردیم و هیچ کس نگفت که نابغه ایم و اگر می رفتیم همین شش سال را رنگ روی بوم می پاشیدیم به احتمال زیاد الان نابغه ی ایرانی الاصل بودیم که نه تنها پدرش که حتی مادرش هم ایرانی بود و نه در استرالیا که در ایران به درجه ی نابغه گی رسیده بود!!!

و بعد از همه این سخت محتاج دعای شماییم...


+ تاریخ یکشنبه 92/10/8ساعت 12:2 عصر نویسنده polly | نظر