می میرم به پای این لحظه ها....
می میرم.....
دعااااااااااااااااااا........
زنگ پیامکم را صدای یک گنجشک گذاشته ام...
هرچند وقت یکبار که صدایی نمی کند و گنجشکی نمی خواند، رو به گوشی بی جان و بی احساسم می گویم: "عندلیبان را چه پیش آمد؟ هزاران را چه شد؟"
بعد بلند بلند به ذوق ادبی خودم لبخند می زنم...
پ.ن: بعد می گویید دیوانه نباش.... آخر وقتی شعر خواندن برای یک گوشی موبایل این قدر ذوق دارد، چرا باید خودم را از لذتش محروم کنم؟
پ.ن: یاد اولین روزهای سوم راهنمایی ام می افتم، که جامدادی عبدو را مثل تلفن کنار گوشم می گرفتم و بلند بلند توی راهرو حرف میزدم... آن چند وقت بچه های سوم ب برای دسترسی به همین یکدانه جامدادی و حرف زدن با شخص محبوب و مورد نظری که پشت خط بود سر و دست ها می شکستند! باید می دید کسانی را که به حرف های مخاطبشان بلند بلند می خندیدند و ذوق می کردند و قرار می گذاشتند که زنگ تفریح کجا بروند یا به بقیه می گفتند گوش ندهند چون صحبت خصوصی است و من هم هر چند لحظه یکبار اعلام می کردم که هر جامدادی ای به غیر از جامدادی عبدو فاقد ارزش تماس برقرار کردن است...
چند وقت بعد از آن وضعیت پیشرفت کرد و با ماشین حساب تلفن بازی در آوردیم... آن وقت شماره هم می گرفتیم! حتی حتی...!
خاله بودن خوب است، وقتی که مداد رنگی خردلی ای که رویش برچسب"علی زینلی" خورده را هول هولی از جامدادی روی میزت برمی داری تا عناوینی را که کسی پشت تلفن برای یادداشت جدیدت می گوید را پشت برگه ی امتحان تاریخت بنویسی....
خاله بودن چیزی خوبی است وقتی میتوانی به بقیه پز بدهی که مداد رنگی های خواهرزاده ات توی اتاقت جا مانده...
پ.ن: کسی که نظر نمی دهد! کسی که نمی خواند! کسی که نیست ... مانده ام این انگیزه ی برای نوشتن از کجا می آید.....
پ.ن: خوشحالم که وبلاگم سفید است :)
دعوت می کند برای جشن تولدش، می دونم که نمی رم ولی جوابی نمی دم.
یاد اردیبهشت که در راهه می افتم، یاد روز معلم که درست روز 12 ام منتظرم نشسته و یاد یک عالمه سالگرد ریز و درشت که چیده شده اند میان لحظه لحظه هایش. معلم ریاضی اول دبیرستانم هر روز اردیبهشت که می گذشت می پرسید:"هنوز تولدت نشده؟" و من می گفتم نه.... می خندید... روز 27 ام که برایش شکلات بردم گفت از اول ماه اردیبهشت اردیبهشت می کنی تا 27 امین روزش که به دنیا آمدی؟
یاد تولدم 17 سالگی ام می افتم که در راهه. یاد 16 سالگی نازنینم که رهسپاره.
یاد آن روزهای فراموش شدنی که دوباره در راهند.... دوباره می آیند....
***
می گویم:" خانوم نگاه کنید! این پول کتاب های منه. قبل از عید توی پاکتش بود. بعد از عید دیگه خودش بود، ولی پاکتش نبود" از طبقه ی پایین که راه افتادم منتظر بودم که فریاد بزند. فریاد نمی زند، می خندد. دیگر برایش توضیح نمی دهم که روز آخر پول ها را از توی پاکت در آوردم و توی جیبم گذاشتم ولی وقتی به تجریش رسیدم کم که هیچ 100 تومان هم بهش اضافه شد بود!! این قدر گیج و منگ بودم که اصلا نفهمیدم چرا و چطور و چه وقت آن صد تومان را توی جیبم گذاشته ام و آمده ام. به افتخار آن کسی که توی ایستگاه مترو داشت با سنتور یک آهنگ آشنای بهاری می زد آن صد تومان را برایش گذاشتم و آمدم. یک لحظه بعد که فکر کردم دقیقا چرا این کار را کردم، یادم نمی آمد....
این ها را توضیح نمی دهم. پول ها را روی میز می گذارم و خوشحال از اینکه فریادی نشنیدم، می روم. معلوم نیست آن دو هزار تومانی که یک لکه جوهر رویش افتاده بود بعد از این دست چه کسی می افتد....
***
فکر می کنم... من برای تولد 17 سالگی ام یک جشن به این بزرگی نخواهم گرفت! نه به درد خودم می خورد، نه به درد دلم، نه به درد کس دیگری... شاید چند سال پیش خوشحالم می کرد. ولی امسال ....
17 سالگی ام... می آید....
***
راستی...
تبسم می گفت: تو هم اگر عاشق بارون بودی شاید همه چیز را رها می کردی و چتر می شدی....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پ.ن: دوباره دندونم درد می کنه... فکر کنم باید دستم را بگذارم طرف راست صورتم و بمیرم....
"آری پسرک دانشجو! به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است. جوانی به خاک افتاده و خون شکفته. آری دخترک دانشجو! به تو چه مربوط است که دختران سوسنگر را به اشک نشاندند و آنان را زنده به گور کردند. در کردستان حلقوم کسانی را پاره کردند تا کد های بیسیم را بیابند. به تو چه مربوط است که موشکی در دزفول فرود بیاید و به فاصله انتشار نوری، محله ای نابود شود و یا کارگری که صبح به قصد کارخانه اهواز از خانه خارج شد و دیگر بازنگشت و همکارنش او را روی دست تا بهشت آباد اهوار بدرقه کردند. به تو چه مربوط که کودکانی در خرمشهر از تشنگی مردند؟ هیچ می دانستی؟ حتما نه! هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات به هم گره می خورند به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی؟ و آنگاه که قطره ای نم یافتی با امید های فراوان به بالین کودک رفتی تا سیرابش کن، اما کودک دیگر آب نمی خواهد! اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی، حرمله مباش که خدا هدیه حسین ع را پذیرفت. خون علی اصغر را به زمین باز پس نداد و نمی دانم این خون، خون خدا با حرمله چه میکند........"
این که من یکدفعه سراغ دفترچه ی یادداشت قدیمی ام می روم تا یادداشت های اواسط تابستان 91 را بخوانم. بی شک اتفاقی نیست! آن هم وقتی که یکی از نوشته های شهید احمدرضا احدی را در آخرین صفحه ی دفترم پیدا می کنم و یادم می افتد زمانی که آخر دفترم رونویسی اش کردم دقیقا نمی دانستم چرا این کار را می کنم...!
شاید ذخیره ای بود برای امروز تا بالاخره یادم بیفتد که جمله "اگر علی اکبر نیستی، حرمله مباش که خدا هدیه حسین ع را پذیرفت." را نه میان نوشته های امیرخانی و حسین قدیانی بلکه میان آخرین دست نوشته های یک شهید خواندم که از قضا نفر اول کنکور پزشکی هم بوده است....
می دانید... میان این گیر و دار روزگار انتخابات نزدیک است... آری دخترک دانش آموز به تو چه مربوط است که خون دانشجویی که قلمش به چندین برابر قلم تو می ارزید یک روز میان دشت های جنوب ریخته شد؟
می دانید... میان این گیر و دار روزگار انتخابات نزدیک است....
لااقل اگر علی اکبر نیستیم.....
پ.ن: ملتمس دعایتان...........
نه اشتباه نکردین...
این من نیستم...
این واقعا یک کسی است شبیه من...
پ.ن: این روزا دیگه هیچ کس دم خونه ی ملیکا اینا گل نرگس نمی فروشد... من نشسته ام دستم را گذاشته ام زیر چونه ام چشم در چشم این بهار تا ببینم.....
بچه که بودم، همیشه لحظه های زندگی ام رو میان شیطنت های رامونا جرالدین کوئیمبی وورجک پیدا می کردم....
این روزها یاد آن شبی می افتم که رامونا بعد از بیرون رفتن پدر و مادرش از خانه ترسید و رفت توی اتاق تا کنار خواهرش بیزوس بخوابد....
نزدیک های نیمه شب بود که پدر برگشت و ...
باقی ماجرا....
لااقل...........................