سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

و بهـــــــــــار ...

شکفتن است.

روییدن.

و رشد کردن.

حواست باشد می بینی که از سراشیبی های این دنیا سربالایی می روی و ها ها ها می خندی به همه سرازیری که می گویند بالا رفتن از آنها سه برابر وزنت به زانوهایت فشار می آورد!

سربالایی برو کسی هم هست که حواسش به زانو هایت باشد!

از بهار تا بهار شکفته تر می شوی ها! حواست نیست!


+تاریخ سه شنبه 90/3/31ساعت 10:55 عصر نویسنده polly | نظر

اسمش فیروزه بود. خودش هم نمی دانست چرا چنین اسمی دارد. 15 سالش بود. روی مبل  نشسته و در حالی که به یک گوشه ی صفحه ی تلویزیون خیره شده بود دستش را میان موهای خرمایی اش فرو می کرد و در می آورد و به حرف های خواهر یازده ساله اش گوش می کرد که کنترل را دستش گرفته بود و کانال ها تلویزیون را مدام عوض می کرد. راستی مگر این چند تا کانال تلویزیون چند بار می توانستند گردانده شوند؟

گر چه به ظاهر خیلی دقیق داشت به حرف های خواهرش در مورد یکی از دوستان مدرسه اش گوش می کرد و گهگداری آن طور که شایسته خواهر های بزرگ تر بود جوابش را می داد ولی ذهنش در سمت و سوی دیگری سیر می کرد. در دنیای دورتر از دنیای یازده ساله خواهر کوچکش و دوستانش و معلمانش و همه کسانی که او درباره ی شان حرف می زد و انگار داستان هایشان هیچ وقت تمامی نداشت!

وقتی به دختر کوچولویی فکر می کرد که تا چند وقت پیش همدم هرصبح و شامش بود تعجب می کرد. همان کسی که روز و شب با او حرف می زد. برایش قیافه می گرفت. خاطره تعریف می کرد. قهر می کرد و دوست می شد. همان دخترکی که هر روز به چشم های پف کرده اش توی آینه لک دار دستشویی لبخند می زد و وقتی مقنعه مدرسه را سرش می کرد و چادر را روی سرش می انداخت به او افتخار می کرد. همان دخترکی که او را به اسم خودش صدا می زد. همان اسمی که نمی دانست برای چه روی او گذاشته اند. راستی چه قدر خنده هایشان ساده و بی آلایش بود.

راستی چه قدر خواهر کوچکش به حرف های او و دوست یکی یکدانه اش خندیده بود وقتی می دید فیروزه عرض اتاق را بار ها طی می کند و با شور و حرارت حرف می زند و می خندد.

 او چه طور می توانست این قدر کوچک باشد؟! وقتی این جمله را به خودش گفت که داشت سعی می کرد همزمان جواب مناسبی برای صحبت های تمام نشدنی خواهرش پیدا کند. و وقتی جوابش را داد و دوباره به سوالش فکر کرد نفهمید که مقصودش که بوده. دخترک کوچولویی که کنارش نشسته بود و برای هزارمین بار روی دومین شبکه تلویزیون مکث می کرد یا همان دختر کوچولویی که .... همان دختر کوچولویی که این قدر زود بزرگ شده بود.

صدای خنده و کوبانده شدن توپ به در و دیوار خانه ها از توی کوچه شنیده می شد. فیروزه می توانست به راحتی صدای برادرش را که بر سر یکی از دوستانش فریاد می زد را بشنود و حتی صدای تر تر زنجیر دوچرخه برادر کوچکترش را و حتی صدای خواهرک وراجش را که کنارش نشسته بود ولی هنوز  صدای کوچولویی که غم و خنده ها و احساساتش را روی دایره می ریخت را نمی شنید!

فیروزه صدای برادرانش را شنید که خنده کنان دوچرخه هایشان را توی حیاط می انداختند و از در ورودی خانه می دویدند و چند لحظه بعد اتاق نشیمن کوچک خانه که لحظه ای پیش فقط شنونده ی خاطرات دختر کوچولوی 11 ساله وراجی بود که حرف هایش تمامی نداشت را پر از سر و صدا می کردند. پر از خنده و ها و بالا و پایین رفتن ها و توی سر و کله همدیگر زدن ها!
فیروزه در حالی که می خندید از خودش پرسید که چرا دیگر غمگین نیست؟ الان باید ناراحت باشد باید یک گوشه بنشیند و دور از خواهر و برادرنش فقط فقط با دوست دوست داشتنی و کوچولویش حرف بزند. فیروزه باید می نشست و ساعت ها فکر می کرد و ساعت ها می نوشت و ساعت ها غصه می خورد. اما خیلی راحت نشسته بود و می خندید! فقط گاهی اوقات چیزی میان دلش را قلقلک می داد....

خدا را چه دیده اید شاید.

فیروزه

هم

خواب نما

شده

بود.


+تاریخ سه شنبه 90/3/24ساعت 11:23 صبح نویسنده polly | نظر

خداوندا.

مگذار.

امروزمان. دیروزمان و فردایمان.

همه شکل هم باشد.

بزرگمان کن.

و بارور...

 پ.ن: و بدون شک.

هنوز هم خیلی خیلی بچه ام.


+تاریخ شنبه 90/3/21ساعت 8:53 عصر نویسنده polly | نظر

اسمم وقتی درست تلفظ می شود که یک آه کوچک و فشرده را میان هجا های کوتاهش جا بدهید. آهی شبیه یک ح جیمی غلیظ. من نمی دونم این ح را باید کجای اسمم بگذارم. ولی می دانم که یکجای نامم باید جا بشود تا آوای اسمم شبیه یک ح جیمی غلیظ بشود در حالی که هیچ کدام از حروفش ح جیمی نیستند.

ح جیمی را باید جایی درست.(نمی دانم در اول یا آخر) ولی یک جای اسمم جای بدهی و جوری آن را تلفظ کنی که بر دل بنشیند. جوری بنشیند که شنونده چند لحظه ای از خود بپرسد:" مگر این اسم ح داشت؟" و آن آه کوچک و غلیظ می شود تلفظ صحیح اسم من.

رفته بودیم مراسم خاکسپاری. مردم دسته دسته می آمدند خاطره هایشان را می آوردند دفن می کردند و می رفتند. تنها می آمدند. مثل خاکسپاری های واقعی نبود که کرور کرور آدم به خاطر یک نفر بیایند. هر کس می آمد خاطره های خودش را دفن می کرد و می رفت. تنها می آمد و تنها می رفت.

همه شان هم ح ها جیمی غلیظ را توی هوا پراکنده می کردند و آه می کشیدند. ولی آه هایشان فقط آه بود...آه خشک و خالی.

و من تنها یک گوشه ایستاده بودم. نه اینکه دلم بخواهد تنها بایستم. اتفاقا دلم نمی خواست. ولی وقتی دیدم همه تنها آمده اند گفتم شاید باید تنها رفت. تا حدودی هم درست فکر کرده بودم..

داشتم می گفت من تنها یک گوشه ایستاده بودم و با هر صدای تالاپی که می آمد و یک صندوقچه خاطره ی دیگر به خاک سپرده می شود آه ها کوچک و فشرده می کشیدم و دلم هی می گرفت. هی آه می کشیدم هی دلم می گرفت. آن دی اکسید کربنی که قرار بود با این آه ها کوچک و فشرده از سینه ام بیرون بیاید به ریه های چسبیده بود و کنده نمی شد و من هی دل گرفته تر می شدم.

و در حالی که هنوز هم نمی دانستم چطور باید این آه ها را میان اسمم جای بدهم تا شکل یک ح جیمی غلیظ تلفظ بشود از آنجا آمدم. و آه هایم بی مصرف ماندند و میان هجاهای هیچ اسمی جای نگرفتند.

مردم آنجا طوری نگاهم می کردند. انگار هر کس آنجا می آید باید یک صندوقچه خاطره هم به یادگار بگذارد و برود. ولی من خاطره هایم را با خودم برداشتم و برگرداندم. به کسی که ربطی ندارد. شاید دلم بخواهد به جای دفن کردنشان و آه های عمیق کشیدن. روز به روز نگاهشان کنم و آه های عمیق بکشم.

خلاصه من آمدم و اسمم هم گم شد میان "شین" ها "میم" ها و "الف" های علامت سوال داری که هیچ کدام ح جیمی غلیظ نبودند....

پ.ن: باید داشته باشد ها! ولی ندارد!(پی نوشت رو می گم بابا.)


+تاریخ یکشنبه 90/3/15ساعت 9:6 صبح نویسنده polly | نظر

این پست یک نامه است.

نامه معمولا با سلام شروع می شود.

نامه برای کسی است که حضورش در میان مردم احساس می شود.

برای کسی که خودمان را برای خودمان یادآور شده است.

کسی که تصویر کاغذی اش را روی واحد پول رایج کشور می بینیم.

این نامه یک یادآوری است.

برای مردمی که به شکستن قرارهایشان خو کرده اند.

نامه معمولا با سلام شروع می شود.

(و من هنوز سلام نکرده ام)

سلام.

نامه جهت شکوه از دنیایی است که احساس می شود روز به روز کثیف تر می شود.

و جهت شکر خدایی که ما را در ایران.

در دوره ی حکومت جمهوری اسلامی.

(با همه مشکلات جزئی از جمله تورم و غیره)

و زیر پرچمی که شما پایه گذاری کرده اید.

به زمین فرو فرستاد.

و جهت شکوه از حضرت ملک الموت که رهبر عزیزمان را کمی زودتر از تولد ما به عرش الهی برد.

و جهت شکرخدایی که اگر گوهری را از ما گرفت.

کسی را به جایش برایمان فرستاد.

که رهبر بخوانیمش.

بدون هیچ ترس و ابایی!

بدون تحمل هیچ نگاه سنگینی.

(آن هم در این دوره زمانه)

منظور همان دوره زمانه ایست که مردم به شکستن قرار هایشان خود کرده اند.

این نامه جهت یادآوری حرفی از هزاران حرف شماست.

در حالی که همه مان به خوبی می دانیم.

تا وقتی که به حرف های شما عمل کرده ایم.

چه در زمان انقلاب.

چه در بحبوحه درگیری ها داخلی.

چه در جنگ.

چه آن زمان که خرمشهر دست دشمن بود.

چه در شرایط و زمان ها مختلف.

شکست نخورده ایم.

و بدون شک

در زمان حال هم

عمل کردن

به حرف مردی که روزگاری دست هایش سایبان مردم و جمارانیان بود.

 و دیگر در میان ما نیست.

باعث شکست ما نخواهد شد.

چه بسا پیروزی به دنبال خواهد آورد.

به حرفی که مدت ها پیش برایمان به یادگار گذاشته:

پشتیبان ولایت فقیه باشید تا مملکت آسیب نبیند.

 این نامه جهت یادآوری بود.

به ملت مردی که.

هر روز بر سر تصویر کاغذی اش بر روی پول رایج کشور.

حرص و جوش می خورند.

 و فراموش می کنند...

پ.ن: امام عزیزم خودت بگو. توصیه از این صریح تر؟!

بدون هیچ شک و شبهه  وحاشیه ای.


+تاریخ پنج شنبه 90/3/12ساعت 8:19 عصر نویسنده polly | نظر

مردم عموما اردیبهشتی ها را نمی فهمند.

 

پ.ن: دیروز با هزار زور و ضرب داشتم به یه نفر می فهموندم که من هنوز خودم هستم! شما فکر می کنین یه جور دیگه شدم! من از اول هم همین طوری بودم از همان زمانی که مهر تغییر جسباندند روی پیشانی ام و دنبال خود قدیمی ام گشتند همین بودم که الان هستم و قبلا بودم.

پ.ن:  منظور دقیق "نفهمیدن" نیست. منظور خاص بودن شخصیت هر کس در برابر شرایط خاصه.


+تاریخ دوشنبه 90/3/9ساعت 11:4 صبح نویسنده polly | نظر

زمان: خیلی وقت پیش.  حدود یک سال و شش ماه پیش.  مکان: کلاس سوم ب.

معلم زبان آموزش و پرورش (به زبان انگلیسی با عصبانیت): رحیمی پور! تو و هدایتی ته کلاس دارین با اون پاک کنا چی کار می کنین؟!!

من(در حالی که زور می زنم تا معنی جمله معلم رو بفهمم و آخرش هم متوجه نمی شم. به زبان فارسی):  خانوم! باور کنین فقط جواب پلی کپی رو از سعیدی گرفتم....! نه چیز دیگه!


+تاریخ جمعه 90/3/6ساعت 2:26 عصر نویسنده polly | نظر

آرشیو وبلاگم دارد طویل و دراز می شود...

شبیه همان وبلاگ هایی که قدیم ها می دیدم....

دارد روز به روز کــــــــــــــــــش می آید....


+تاریخ سه شنبه 90/3/3ساعت 8:5 عصر نویسنده polly | نظر

و تو رفتی اردیبهشت.....


+تاریخ شنبه 90/2/31ساعت 5:8 عصر نویسنده polly | نظر

ما دیگر نیستیم.

ما بودیم ها! یکدفعه گرفتنمان. کشیدنمان، شوتمان کردند یک جای دور.

حالا هم نیستیم.

به احتمال زیاد همش هم تقصیر آن غول بی شاخ و دم است که سایه اش افتاده روی سرمان! همان غولی که هیچ کس نمی شناسدش! همان غول که می توان با خیال راحت فحشش داد و با صدای بلند همه ی تقصیرات را گردن او انداخت بدون اینکه نگران باشی که کسی حرفهایت را بشنود و تبعات پس از آن.

غول شکم گنده. حتی یک راز هم نیست! چیزی است که وجود دارد و همه از متنفرند. همه دلشان می خواهد بزنند و لت و پارش کنند... ولی دست هیچ کدامشان به غول نمی رسد. فقط سایه اش را احساس می کنند.

می فهمی احساس می کنند. حتی سایه آن غول وحشتناک بیخود را نمی بینند!

غول کسی است که حتی از تنفر آدم ها ککش هم نمی گزد. از اینکه یک عالمه نگاه ها غضب آلود خیره خیره نگاهش کنند معذب نمی شود. فقط خونسرد می ایستد. این قدر می ایستد تا همه ی چشم ها را اشکبار کند.

چه قدر از این غـــــــول چندش آور متنفرم....

غول هر چه قدر هم که می خواهد گنده باشد.

هر چه قدر هم می خواهد دست ببرد توی زندگی مان و بزند و همه چیز را بریزد به هم....

هر چه قدر هم می خواهد اذیتمان کند و گلبرگ احساسمان را تکه تکه...

هر قدر می خواهد در برابر فریاد هایمان سکوت کند و ککش هم نگزد...

هر غـ....(کار اشتباهی) می خواهد بکند!

بالاخره ما هم خدایی داریم!


+تاریخ جمعه 90/2/30ساعت 11:31 عصر نویسنده polly | نظر