چشم هایت را ببند،

چند روز مانده به محرم،

هوای بارانی،

بوی یونولیت های بریده شده،

انگشت های یخ زده،

خودکار آبی،

نوشته های با مخاطب،

بازی با خاطره های قدیمی،

یک دنیا سبکبالی بعد از مدت ها نگرانی....

و سبا که سوییشرتت را از کلاس می آورد و روی شانه هایت می اندازد و می گوید: میدونم سرمایی هستی....

خوش بخت نیستی؟

 

 

 


نوستالوژیک.ن: یونولیت بر خانوم قادری....


+ تاریخ شنبه 92/8/11ساعت 11:24 عصر نویسنده polly | نظر