سفارش تبلیغ
صبا ویژن

زیاد نمی گذرد از وقتی که فکر می کردم یک زمانی بعد از چهارشنبه های پرورشگاه بدو بدو می آیم و شروع به نوشتن می کنم.

مثل همه ی چهارشنبه هایی که تمام مسیر مدرسه تا خانه یک عالمه کلمه و جمله کم نظیر توی سرم مشغول چرخ زدن بودند و بالاخره جلوی در خانه یکی از آنها برگزیده می شود و نگارده....

و بقیه ی جمله های چرخ خورنده به عدم می پیوستند گویا....

خیال می کردم. چهارشنبه های پرورشگاه هم وقتی با بچه ها از پارک و گشت و گذار برمیگردم. بعد از اینکه کنار شومینه پرورشگاه کلی برای هم قصه تعریف کردیم و خندیدیم و وقتی که همه از خستگی بدون هیچ فکری به خواب می روند. آرام در اتاقم را باز می کنم و پشت نور مانیتورم می نشینم و ساعت ها می نویسم.....

و حالا من هستم.

همانی که من نیستم.

چهارشنبه می شود. خبری از کلمه و جمله های چرخ خورنده هم نیست....

روز ها می گذرد و گاه میان قد کشیدن هایم خیال می کنم پرورشگاه هیچ گاه ساخته نخواهد شد.

همان موقع ها فکر می کردم. بعد از اینکه اتاق رویایی ام در پرورشگاه به دست کس دیگری سپرده شد. چه بلایی سر محبوب ترین ساختمان روی زمین خواهد آمد؟ می شود یک بنای سنگی؟ با آدم های فسیل شده؟

یا حتی با منی در رخوت و سکون فرو رفته  که هیچ ایده و طرح نویی را نمی پذیرد؟

با خودم خیال می کنم. پرورشگاه باید پخش بشود یک جایی میان دنیا. ذره ذره پخش شود و از رخوت و سکون دور باشد. روز به روز رشد کند و متعالی تر شود. بدون اینکه در چهار چوب ساختمانی محبوس  شده بماند.

بشود تکه های نور. پخش بشود میان مدرسه ها و کلاس ها. نور ها مدام رشد کنند. مدام حرکت کنند. مدام....

آن موقع ها همیشه می گفتم. در پرورشگاه همه ی کلاس ها سوم ب و همه ی روزهای چهارشنبه است...

با تکان های سر و دستم می گفتم که پرورشگاه چهارشنبه ها تعطیل است... و همه پی تفرج و باغ و بوستان می رویم؛

بعد هم بعد از یک روز طولانی و لذت بخش از پشت مانیتورم بلند می شوم و در حالی که تک تک سلول های بدنم تمنای خواب می کنند خودم را روی تختم می اندازم و فرصت می کنم تنها به یک چیز فکر کنم. به اینکه افتخار می کنم.

به خودم.

به پرورشگاه.

به چهارشنبه ها.

و به وبلاگی که نوشته می شود....

حالا که برای از بین نرفتن تدریجی بهترین رویای نوجوانی ام در اثر گذر زمان و ماندگار شدنش. هیچگاه نمی سازمش.

می توانم افتخار کنم به وبلاگی که.

هنوز به روز می شود.

هنوز نوشته می شود....

و امروز سه ساله می شود....

همین.

پ.ن: راستی تصمیم گرفتم. رسم چهارشنبه نویسی را دوباره علم کنم. :)


+ تاریخ شنبه 91/2/9ساعت 8:35 عصر نویسنده polly | 17 نظر