شما که غریبه نیستید بگذارید در گوشتان بگویم که بدجوری حسودی ام می شود به مردم تونس و مصر این قدر حسودی ام می شود که دلم می خواهد یکبار جای آنها باشم! می فهمی؟
نمی دانم حکایت چیست که باید سال 75 به دنیا بیایم یعنی خیلی سال بعد از 57. لابد می گویید 75 و 57 که فرقی ندارد. همان است که چپه شده است! سر و ته شده است! لابد نمی فهمی که همین چپه شدن خلاصه می شود در دخترکی که مجبور است همه صحنات انقلابش را توی صفحه ی تلویزیون ببیند! و علاوه بر دیدن آن صحنه ها و خون شدن دلش. جدیدا صحنه های انقلاب مردم مصر را هم می بیند و دلش خون تر می شود!
می شود همین حکایت دخترکی که خودش و مردمانش انقلابشان را فقط توی ده روز 12 تا 22 بهمن درک می کنند! می شود حکایت همین دخترکی که می نشیند پای همه ی اخبار های تلویزیون و خبر تکراری انقلاب قریب الوقوع مردم مصر را هزاران بار گوش می کند و دلش می سوزد برای خودش و مردمانش که هنوز 30 سال نگذشته از آن دوران پر شکوه شور و شوق انقلابی شان را فراموش کردند و شدند مردمان دل پوسیده ای که دل پوسیده شان هیچ کجای این دنیا خریدار ندارد.
می شود همین دخترکی که شور و نشاط مردم مصر را می بیند و دلش به حال خودش می سوزد....
(مدت ها پیش وقتی دوازده ساله بودم دهه فجر را مثل یک ماشین زمان تصور می کردم ماشین زمانی که در زمانی خیلی کوتاه تو را از میان همه ی دغدغه های اقتصادی و گرانی و سیاسی بر می دارد و می گذارد در دل انقلابی نو ظهوری که برایش همه ی غیر ممکن ها ممکن بودند! دهه فجر را دوست داشتم! همیشه!)
نمی دانم چرا دهه فجر که می شود دلم امامی را می خواهد که به اندازه ی همه روزهای عمرم ندیدمش و وقتی حرف هایش را از پشت همین شیشه تلویزیون می شنوم می دانم که می دانست روزی مصر هم انقلاب می کند....
ـــــ ـــــ ـــــ ـــــ ـــــ ـــــ ــــ
پ.ن: نمی دانم حکایت چیست که من همیشه مجبور به توفیق اجباری مسافرت اصفهان هستم!