نامه ها من به کودک درونی که هم دور است هم دیر.
سلام.
کمی خسته ام.
چشم هایم حال گردیدن ندارند. پشت شیشه ها جدیدشان با بی حوصلگی نشسته اند و اعتصاب کرده اند.
تحصن کرده اند پشت ویترین ها جدیدشان و می گویند که تصویر واضح از دنیای بیرون نمی خواهند و همان تصویر تار همیشگی شان را ترجیح می دهند.
حالا که تو هم دور هستی هم دیر می خواستم برایت نامه بنویسم. معنی دور بودنت را می فهمم ولی دیر بودن را حالیم نمی شود! فقط می دانم که دور و دیر با هم قافیه قشنگی دارند! فکر کنم یک نویسنده ای قبل از من از این اصطلاح استفاده می کرد. نمی دونم.
دیشب بر خلاف هر شب قبل از خوابیدنم نصف وقتم رو به خیالبافی کردن نگذروندم. تو نبودی من هم زیر پتویم جمع شدم و به این فکر کردم که از حس نیاز اصلا خوشم نمی یاد. تو نبودی که توجیهم کنی و بگویی که اشتباه می کنم و باید فلان کنم. من همان طور خوابم برد. و نتیجه اش آن شد که صبح که از خواب بلند شدم هیچ خواب جالب توجهی ندیده بودم. فقط از تختم پایین آمدم و پی زندگی ام رفتم. و تو همچنان هم دور بودی هم دیر.
دیشب وقتی تا گردن توی کتاب شیمی ام فرو رفته بودم به این فکر کردم که از این به بعد در جواب هر کس که می پرسد: خوبی؟ بگویم بد نیستم. نگویم خوبم. وقتی کودک درونت دیر و دور باشد خوب بودن یک کمی مشکل تر می شود.
دیشب اصلا خیالبافی نکردم. بعد از مدت ها طولانی خواب هم ندیدم. نشستم و راجع به قهرمان ها دوران کودکی ام فکر کردم اگر تو پیشم بودی مطمئنن تا صبح با هم راجع به قهرمان های افسانه ای بی نظیرمان حرف می زدیم و قهرمان این روزهایمان را هم پیدا می کردیم. راستی قهرمان من و تو کیه؟
وقتی دیشب تو دیر و دور بودی نشستم و فکر کردم به بزرگترین چیزهایی در زندگی که ازش وحشت دارم و خدا خدا کردم که ای کاش صبح که از خواب بلند شدم هیچ کدومشون یادم نباشه. ولی صبح بلند شدم و ترس های بزرگ زندگی ام هم یادم بودن. اگر تو بودی ممکن بود به جای اینکه من از ترس بترسم ترس از من بترسه! ترس های بزرگ زندگی ام هنوز من را می ترسانند.
دیشب برف آمد. تو نبودی که از خواب بلندم کنی و دو تایی پتو را روی سرمان بیندازیم و برویم پشت پنجره و آمدنش را نگاه کنیم. شب هایی که برف می آید را دوست دارم. چون سکوت نیست. دیشب تا صبح برف آمد و من خواب بودم. صبح وقتی برف جمع شده روی ماشین همسایه مان را دیدم به دو نکته پی بردم 1) برف آمده. 2) تو چه قدر دور دیری...!
می خواهم نامه ام را تمام کنم و برم عربی بخوانم و فکر کنم به همه ی موجودات دیر و دوری که زمانی زود و نزدیک بودند و که خود نازنینت هم یکی از همان هایی.
دختر عینکی که عینکش را عوض کرده است.
برای کودک درون دیر و دور.
امروز.