سرم را تکان می دهم و دفترم را عقب می کشم. به معلم دین و زندگی می گویم که ترجیحا مریم صدایم نکند. ولی می دانم که می کند. نمی دانم چه حکایتی است که وقتی به هر کس می گویی به فلان اسم صدابت نکند دقیقا تا آخرین لحظه آشنایی تان به همان اسم صدایتان می کند. مگر اینکه که در این میان اتفاق خارق العاده بیفتد...!
آفتاب از پنجره افتاده روی میز فاضله و باد پرده ها رو تکون تکون می ده و هر لحظه به صورت من کوبیده می شه... به نور آفتاب خیره می شم و به بادی که دیده نمی شه و با صدایی بلند تر از حد معمول و لبخندی که توی صورتم پخش شده می گم: دلم می خواد باد باشم...!
آخه نگاه کن چطور وسوسه انگیز داره وارد کلاس می شه و خودش رو بین همه پخش می کنه...نگاه کن چطور آروم آروم پرده رو تکون می ده....نگاه کن چطور وقتی به صورت همه می خوره همه لبخند می زنن...نگاه کن وقتی از بین روزنه های نور رد می شه و خودش رو به رخ نور پهن شده تو کلاس می کشه چه قدر قشنگه....... نگاه کن....
دستم را گذاشته ام زیر چانه ام و رو به پنجره ی کلاس لبخند می زنم و به افکار نازکم سامان می دهم....
افکار نازکم به من می گوید: آخرین لحظه آشنایی یعنی چه؟ یکدفعه کسی از میان نازکی و لطیفی افکارم سر بر می آورد و می گوید که یک ساعت دیگر زنگ می خورد. یعنی لحظه آخر این زنگ می شود یک ساعت دیگر...پس لحظه ی آخر آشنایی کجاست؟
باد دوباره به صورتم کوبیده می شود...انگار می خواهد که یادم بیاورد که هیچ انتها و ابتدایی ندارد و سرتاسر جهان هستی کشیده شده است... انگار می خواهد یادم بیاورد که باد نیستم...انگار می خواهد...
عاقبت یک روز باد می شوم....