غزال به من می گوید که ساکت باشم و مدام و یکریز جمله هایی که با دلم می خواهد شروع می شود را تکرار نکنم چون این یک حقیقت انکار ناپذیر است که همه مان به طرز عجیبی توی کلاس شیمی گیر افتاده ایم و هیچ راه فراری هم وجود ندارد و مطمئنا همه چیز هایی که من می خواهم همه دلشان می خواهد. ولی با مهربانی تمام به من اجازه می دهد که تا دلم می خواهد گریه کنم.
من گریه نمی کنم. دستم را می گذارم زیر چانه ام و با کمترین رمقی که در بدن 14 سال و 4 ماه و 11 روزه ام سراغ دارم خواص و مزیت های آب را گوشه ی کتابم می نویسم و چون غزال گفت که ساکت باشم دیگر جمله هایی که با دلم می خواهد شروع می شود را تکرار نکنم. حرفی نمی زنم. چون همه جمله هایی که به ذهنم می رسد با دلم می خواهد شروع می شود.
جدول تناوبی را نگاه می کنم. فقط به قصد اینکه در لحظه ای گذرا احساس کردم که یک عنصر کشف نشده هستم. جدول را نگاه می کنم تا عنصر کشف نشده ای را پیدا کنم و بدون معطلی اسمش را polly بگذارم. چون توی کتاب شیمی نوشته که نماد های شیمایی حروف اول لاتین اسم هر ماده است تصمیم می گیرم نماد شیمیایی عنصری که خودم هستم را po بگذارم. ولی وقتی توی جدول تناوبی هیچ عنصر کشف نشده ای پیدا نمی کنم و متوجه می شوم که همه عنصر ها کشف شده اند با بی حوصلگی ای بیشتر از قبل جدول تناوبی را روی میز می گذارم.
شاید حقیقت این باشد که تنها عنصر کشف نشده ی روی زمین خودم هستم. چون احساس می کنم عنصر کشف نشده ام. .
دلم می خواهد اسم امروز را بگذارم پایانِ پایان. همین جا سر کلاس شیمی روی امروز اسم می گذارم. همان طوری که روی گوشه گوشه ی مدرسه اسم گذاشته ایم. همان طور که به تنها نقطه حیاط که راهنمایی را به دبیرستان وصل می کند می گیم جاگردشی. یا همون طوری که به پله هایی که یکدفعه از وسط حیاط دبیرستان سبز شده اند و به طرف پایین می روند و به هیچ جا نمی رسند می گیم مخوف. یا همون طوری که به راه پله ی کنار آسانسور راهنمایی می گیم یه جای خیلی خاص.
اسم امروز را همین جا سر کلاس شیمی می گذارم پایانِ پایان. با خودم فکر می کنم این اسم بیشتر از آن چیزی که نشان می دهد امیدوار کننده است چون مطمئنا بعد از هر پایانی یه آغازی وجود دارد. بنابراین اسم امروز علاوه بر پایانِ پایان، آغازِ آغاز هم هست.
معلم دین و زندگی مان تمام وقت کلاس را صرف این می کند که مفهوم دین و زندگی را از ما بپرسد همه نظر می دهند ولی من با بی حوصلگی در حالی که کنار نیکی نشسته ام توی دلم می گویم که زندگی یعنی همین که من این جا نشستم. یعنی همین که من اینجا سر کلاس دین و زندگی نشسته ام و دستم را زیر چانه ام گذاشته ام و به نیکی نگاه می کنم و ناخودآگاه با جامدادی ام بازی می کنم زندگی یعنی همین.
می گم: غزال فقط 2 دقیقه مونده تا زنگ. و بدون این که غزال جوابی به غیر از لبخند بده ادامه می دم: پلاسیدم.
شاید هم نپلاسیده باشم. غزال مثل چند روز گذشته جمله ی"زندگی ارزش پلاسیدگی یه دختر عینکی خوش قلب رو نداره" تکرار نمی کنه چون چند وقتیه که معتقد شده زندگی ارزش پلاسیدگی هر چیزی رو داره...پلاسیدگی آزاده.... شاید حرفش درست باشه چون حتی نیکی که این جمله رو به جهانیان ارائه داده هم در کنار من نشسته و یکی از دوره های پلاسیدگی رو می گذرونه...
در هر حال یا زندگی ارزش پلاسیدگی هر چیزی را دارد یا من دیگر.....