وبلاگ :
من هم يك روز بچـــــــه بودم...!
يادداشت :
من؟
نظرات :
5
خصوصي ،
51
عمومي
نام:
ايميل:
سايت:
مشخصات شما ذخيره شود.
متن پيام :
حداکثر 2000 حرف
كد امنيتي:
اين پيام به صورت
خصوصي
ارسال شود.
<
1
2
3
4
>
+
هدي
چرا ديگه معلوم بود چه اتفاقي مي افتاد ؛ من شيخ اشراق شده بودم
و در پرتو انديشه ي تيز و نيک انديشي و پاکدلي و با شهود و درون بيني بر بسياري از حقايق دست يافته بودم و راز هاي بسياري را گشوده بودم . و فلسفه ي نويني را که بيشتر از تفکر روشنگري و حکت فرهنگي مايه مي گرفت به نام فلسفه ي اشراق بنيان مي گذاردم .
در اين مسير هم ميان ادبيات و رياضي که تا همين اواخر از هم دور بودند پيوندي استوار برقرار مي کردم و به دليل همين گستاخي توسط متعصبان و رياضي پرستان ن به کفر و الحاد متهم مي شدم. رياضي دانان روزگار خونم را مباح مي شمردند و سرانجام صلاح الدين روشنگري ، فرمانرواي رياضي و تجربي ، فرمان قتل مرا صادر مي نمود و مرا در زندان خفه مي کرد . در حالي که از عمر بارور من بيش از 16 سال نگذشته بود
!
در اين جا از خانوم کريمي تشکر مي کنيم که معلم ادبيات ما نشدن ، و جلوي اين اتفاق تلخ (خفه شدن من در زندان ) که قطعا اتفاق بزرگي در زمينه ي تاريخ ادبيات دنيا بود رو گرفتن
پاسخ
:)) اين بوسه هم كه براي من نبود ديگه؟ :)) واقعا شانس اورديم كه خانوم كريمي معلم ادبيات نشدن... وگرنه دنيا از پرتوهاي شما كور مي شد! (بس كه نوراني بود!) هدي مي دوني الان كه نت قطع شد بهت اس زدم ياد چي افتادم؟ ياد او نروز كه اشتباهي بهت اس ام اس فرستادم و تو هم كلي گذاشتيم سر كار.... هر چي فكر كردم يادم نيومد چي زدم بهت ... :دي حيف كه تو هيچيو نگه نمي داري و گرنه ازت مي پرسيدم...
+
هدي
خب دليلش واضحه عزيز من ! چون تو خودت ذاتا اعتماد به نفس کاذب داري .
پاسخ
چيه مگه؟ حسوديت شد؟
+
هدي
اين صد من يه غازو خوب اومدي!
من که همه شون رو ريختم دور از بس نابود بودن ،
البته بعدش کلي به خاطر اين حرکت مورد ملامت قرار گرفتم . هر چي هم گفتم دست خودم نيست همه چيو مي ريزم دور بازم هي مورد ملامت قرار گرفتم !
پاسخ
واقعا اون ملامت هم حقته... يادته يه شعرت رو تو يه تكليفي چاپ كردن؟ چه قدر من و نغمه بهت خنديديم! :))
+
هدي
شوخي نکن!
خب اگه اون تحويلاي خانوم بختياري و خانوم رشيدي نبود که به من اعتماد به نفس کاذب بده من تو زمينه ي ادبياتم شکست عشقي مي خوردم که ! حيف که خانوم کريمي معلم ادبيات نبود . حيف ! وگر نه من تا حالا برا خودم يه پا شيخ اشراق شده بودم ! در اين حد !
پاسخ
=)) ... نمي فهمم چرا اين خانوم رشيدي ها و خانوم بختياري ها نبودن چرا اعتماد به نفس كاذب من شكست نخورد ولي! واااااااااي هو... اين شيخ اشراق شدنت عالي بود يني... :)) اگر خانوم كريمي ها معلم ادبيات بودن كه الان معلوم نبود ديگه چه اتفاقي مي افتاد... :))
+
هدي
ما بوديم
دوست بوديم
هرمز بود، يار محمد، حميد، سيروس و ستاره
چهار نفرِ اول، آخرين ستارهي مرا نميدانستند.
نه مي خواستي بنويسم هرمز و حميد و سيروس ؟؟!مردم چي مي گن ؟!
والا !
پاسخ
ما يه دكتر داشتيم بچگي ها اسمش هرمز بود... عليمون هر وقت مريض مي شد مي گفت مامان بريم پيش ترمز! خب مردم به اين خيانت آشكار تو چي ميگن خواهر؟ باز سيروس و هرمز بهتر از اوناس... هدي يه كار نيك كردم... با استفاده از دو تا ليست كلاسي كلاس 88-87 تونستم يه ليست كلاسي سوم ب 88-89 رو توليد كنم... به خودم افتخار ميكنم...
+
هدي
اه پو خيانت چيه ،
اين صالحي يه بند ستاره ستاره مي کنه من چي کار کنم ؟ايشششششش
پاسخ
آخه فلفل و متي و قيچي چيه؟ اون وسط؟
+
هدي
بهت گفتم يه بار با نيکي رفته بوديم راهنمايي خانوم نياوراني رو ديديم
سلام عليک و حال و احوال و اينا ... موقع خداحافظي گفت: خوش حال شدم ديدمتون .. نيکي گفت : هدي هم !
نه پو ، همين طور به مرور زمان ميزان تحويل گرفتن من توسط معلماي ادبيات کم شد ، خانوم بختياري بيست بود ، بعد خانوم رشيدي که اونم با ارفاق مي ديم نوزده ، خانوم اميدي رو سعي مي کنم خيلي بهش فکر نکنم چون کلا حال منو مي گرفت ، ... خانوم نياوراني هم هجده ... خانوم مختار پورم دوباره مي پرم ، خيلي حرصم داد(يادته؟!!! )
در مرحله ي آخر خانوم راد ، که با ارفاق 10 مي دم که تجديد نشه فقط ... اصلا به من توجه نمي کرد ... فکر کنم تازه ازم بدش هم ميومد ....
ولي حالا چون من مهربونم 10 رو ميدم !
پاسخ
برو بابا... همون خانوم رشيدي يه خط در ميون داشت شعراي صد من يه غاز اون موقع هاتو اين ور اون ور چاپ مي كرد منو حرص مي داد! ولي من كلا معلماي دوم راهنمايي مون رو ترجيح ميدم! سوم رو هم با ارفاق... ترجيح مي دم راجع به سوم دبستان هم حرف نزنم!
+
هدي
يکي ميخواند
همگان ساکت بودند
يادم رفت بگويم، ستاره همان ريرا بود،
چه فرقي دارد
ريرا ... همان ستاره است،
بعد ... همگان ساکت ميشدند،
و يکي ميخواند.
يادش به خير ! يادته مشهد شعر مي خونديم هي؟! يکي مي خواند ...
پاسخ
آره هو... امروز داشتم براي خودم
با من بشو صميمي... اي آشناي قديمي
مي خوندم! بعد فكر كردم چرا اين شعر انقدر براي من نوستالوژيكه ياد
علمدار علمتو نگه دار
افتادم ... شروع كردم خوندن اون...
+
هدي
ما بوديم
دوست بوديم
ففل بود، قيچي، متي، نرگس و ستاره
چهار نفرِ اول، آخرين ستارهي مرا نميدانستند.
من هم حرفي نميزدم
من عاشق ستاره بودم
ستاره بالاي بالاي بامِ ما
وسطِ يک آسمانِ آبي بود ...،
گاهي اوقات ميآمد حرفي ميزد
من حرفش را کفِ دستم مينوشتم
بعد ميدويدم، ميرفتم ميگفتم بچهها ...!
- يک شعر، يک ترانهي تازه!
پاسخ
هدي خيلي بوي خيانت از اين شعر مي اومد! زود باش از خودت دفاع كن بينم! نه نمي تونم تحمل كنم...
+
هدي
آيا هنوز در جاده کسيست که ميآيد؟
پنجه بر پيشاني و
آفتاب ... ميانِ مژه به راه ...!
پلک مزن پروانهي بيقرار
هيچ عنکبوتي
ترا به جاي شَتهي کور نخواهد گرفت.
اين صالحي هم با اين پيام رسانيا همدسته ، تباني کردم عليه مون
پاسخ
مي تونيم راجع به چيزاي غمگين هم حرف نزنيم... از بس متناي غمگين خوندم اين روزا بيخودگي غمگين ميشم!
+
هدي
اون شعره رو برات خوندم که تو شهريور مي ميره؟
الانم شهريوره ها ... پو :(
پاسخ
آره ولي من نمي ميرم... مي ميرم؟ امروز تبسم ناراحت بود... داشت باهام حرف ميزد مي پرسيد كاكتوس ها هم مي ميرن يا نه ... هعي
+
هدي
آره خيلي لطيفه ؛ در حد المپياد ادبي !
گفتم ادبي ... ياد تاريخ ادبيات افتادم :((
پاسخ
هدي بيا راجع بهش حرف نزنيم...
+
هدي
اگه يه نفرم تو دنيا منو تحويل مي گرفت اون خانوم بختياري بود پو
لطفا اينجوري نگو
پاسخ
لوس نكن خودتو بابا! خود خانوم نياوراني هم كلي تحويلت مي گرفت!
+
هدي
اي لعنتي يا مي گه امکان ارسال نظر بيشتر از 5000 کاراکتر وجود نداره
يا مي گه کد ر اشتب وارد کرديد
يعني که چي ...دهع
پاسخ
آخي... چه لطيفه اين پارسي بلاگ...
+
هدي
خودشيفته هدايتي متين باوقار...
پو دقت کردي اين "متين" آخر فاميلي من چقدر مظلومه ... خانوم بختياري رو يادته ؟ اسم پسرش متين بود ...وقتي فهميد منم متينم کلي ذوق کرد... اون موقعم سوم بوديم ...
اسم دختر خانوم نياوراني هم متين بودم . ولي متاسفانه منو کشف نکرده بود در زمينه ي متين بود ... به متي خودمون مي گفت متين ؟!
پاسخ
باز خانوم بختياري رو يادآوري كردي؟ واقعا نمي خوام بهش فكر كنم. هدي من ازت ناراضي ام تو كم بهم نظر دادي! آخي خانوم نياوراني... معلماي راهنمايي همشون خوب بودن... چند روز پيش داشتم به خانوم نياوراني و سيد احمديان و خمسه و جوجو و اينا مي انديشيدم... همشون آدماي جالب و دوست داشتني اي بودن... مي دوني عجيب تر چيه؟ اينكه همشون هم منو دوست داشتن! بلا استثنا...
<
1
2
3
4
>