ش ا ن ز د ه
یعنی همون دختر عینکی خوش قلب؟
تولدت مبارک.....

بازم هم یعنی همون دختر عینکی خوش قلب،
با دو ساله اضافه تر....
polly[355]
کوچه پس کوچه های مخیله یک عینکی...
یعنی همون دختر عینکی خوش قلب؟
تولدت مبارک.....

بازم هم یعنی همون دختر عینکی خوش قلب،
با دو ساله اضافه تر....
15 سالگی ام می ماند. من میروم.
می ماند میان خنده ها گاهی.
می ماند میان بعدازظهر های سنگین که مدام سنگین و سنگین تر می شوند و چند کلمه ی یک شکل سیاه رنگ کافی است تا بارانی اش کند.
می ماند میان دست خط کتاب شیمی و ستاره های دنباله دار کنار نکته ها. میان اوربیتال های دوست داشتنی، ساختار های لوییس عزیز، خودش را قایم می کند پشت فسفر عنصر شماره ی 15 غرق می شود در خواص فلز های قلیایی و هالوژن ها.
15 سالگی ام به خاطر همه ی اطلاعات شیمی اش به تمام روزهای دیگر عمرم فخر خواهد فروخت!
عاقبت یک روز شبیه همین فردا. من می روم. 15 سالگی ام می ماند. گفته ام مواظب دفتر فیزیکم باشد و مواظب خودکار های نارنجی ام.
سپرده ام حواسش به روزهایی باشد که تمرین های ریاضی پادشاهی می کردند و روزهایی که میان کتاب و دفتر هایم عشق به ادبیات را گم کرده بودم.
15 سالگی ام هنوز هم سرجای همیشگی اش می نشیند.
هر وقت سرشار از خیال تو می شود. بالا و پایین می پرد.
هر روز صبح مثل همیشه یادش می رود که غذایش را بگذارد گرم شود....
یک روز شبیه همین فردا، یادم خواهد انداخت که 15 سالگی دست خالی رهسپارم می کند. می گوید برو من را پیدا می کنی...
هیچ وقت کمد مدرسه اش را مرتب نمی کند.
می نشیند روی میز پرورشی و پاهایش را تکان تکان می دهد.
شاید یک صبح سرد پاییزی پیدایش کنی که نشسته روی همان میز و تند تند روی برگه های حاشیه ستاره ای نمایشنامه می نویسد.
با همه ی شعور و عشق 15 ساله اش جنوب می رود و با خودش می گوید که جنوب را می آورد همینجا... سنگر سنگر تهران را جبهه می کند.
می کند؟
.
.
.
فردا می روم دنبال همه ی دست آورد های 15 سالگی ام که هنوز نمی فهممشان.
.....
فردا که بشود....
یادم هست.
قبل تر ها،مثل همین پارسال.
وقتی تصمیم به رفتن می گرفتند خداحافظی می کردند.
می گذاشتند هزار دفعه داد و فریاد سر دهیم.
بار ها بحث کنیم.
برایشان گریه کنیم حتی!
و میلیون ها بار گوشه ی کتاب ها و دفتر هایمان بنویسم:
شکستم نه از وقتی که رفتی، از همان زمان که گفتی میروی.
و حالا بعد از این همه رفتن.
راه و رسم خاتمه ی اردیبهشت را می دانم...
می دانم آدم ها می آیند که بروند.
نمی روند که برگردند...
و می دانم که بدون شک دلم برایشان تنگ خواهد شد.
حتی اگر یادم نباشند هیچ وقت.
و می دانم که.....
قبل تر ها وقتی می رفتند....
....
....
............................
می گویند هجرت پیامبر از مکه به مدینه برای مسلمان امروز الگویی است برای هجرت کردن از بدی ها به سوی خوبی ها.
درسم را خوب بلدم.
این روز ها وقتی دنیا یک جورهایی می شود که نباید بشود.
که نباید باشد.
به خودم نوید هجرت می دهم.
وقتی واشر های چشم هایم چکه می کنند.
و اختیارشان از دستم در رفته و آرام نمی گیرد اصلا.
وقتی به خودم هر لحظه ضعیف تر شدن چشمان و عینکی تر شدنم را گوشزد می کنم.
نوید هجرت می دهم.
گاهی دلم می خواهد از دنیای امروز به مقصد نامعلومی هجرت کنم.
یا شاید هم از خودم به مقصد نامعلومی.....
.
.
.
پ.ن: امروز یه احساسی بهم دست داد که از وقتی از دبستان بیرون آمده بودم سر و کله اش پیدا نشده بود. احساس کردم دلم می خواهد هر چه زودتر جایی بروم که آدم هایشان فقط قد یک سر سوزن به آدم ها دید مثبت داشته باشند!
پ.ن: امیدوارم این تبعید کده ی ما هم (د ب ی ر س ت ا ن) دیگر جای از این "بدتر" شدن را نداشته باشد!!!!
معلم شیمی مان جمله؛
- معلمتان با شعر و سرود خواندن خوشحال نمی شوند و ...
را گفت.
با خودم گفتم حتما با نمره ی خوب با خوشحال می شود! و قیافه گرفتم.
و وقتی گفت:
- اگر ببینه شاگردهاش اومدن اینجا جای خودش خوشحال میشه.
نمی دانم چرا از ذوق و خوشحالی منفجر نشدم.
و نمی دانم چرا وقتی دستم را به عنوان کسی که قرار است معلم بشود بالا بردم.
سرم از شدت غرور و افتخار به سقف آسمان ساییده نشد.
و برایم عجیب است که با اینکه حتی امروز برج میلاد هم نور افشانی نکرد.
چرا شهر این قدر بوی معلم ها را می داد.
بوی لیلیوم های اتاق دبیران، بویی شبیه بوی برنج، یک بوی تازگی که میان باد های نشاط انگیز اردیبهشت پخش شده بود.
برایم عجیب است چطور معلم های در جواب تبریک های روز معلم فقط لبخند می زنند و تشکر می کنند.
و چرا راه نمی افتند و شادمانه بالا و پایین نمی پرند....
که اگر من بودم....
.
.
.
دوازدهمین روز اردیبهشت همه ی معلم های مبارک.
دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا......

زیاد نمی گذرد از وقتی که فکر می کردم یک زمانی بعد از چهارشنبه های پرورشگاه بدو بدو می آیم و شروع به نوشتن می کنم.
مثل همه ی چهارشنبه هایی که تمام مسیر مدرسه تا خانه یک عالمه کلمه و جمله کم نظیر توی سرم مشغول چرخ زدن بودند و بالاخره جلوی در خانه یکی از آنها برگزیده می شود و نگارده....
و بقیه ی جمله های چرخ خورنده به عدم می پیوستند گویا....
خیال می کردم. چهارشنبه های پرورشگاه هم وقتی با بچه ها از پارک و گشت و گذار برمیگردم. بعد از اینکه کنار شومینه پرورشگاه کلی برای هم قصه تعریف کردیم و خندیدیم و وقتی که همه از خستگی بدون هیچ فکری به خواب می روند. آرام در اتاقم را باز می کنم و پشت نور مانیتورم می نشینم و ساعت ها می نویسم.....
و حالا من هستم.
همانی که من نیستم.
چهارشنبه می شود. خبری از کلمه و جمله های چرخ خورنده هم نیست....
روز ها می گذرد و گاه میان قد کشیدن هایم خیال می کنم پرورشگاه هیچ گاه ساخته نخواهد شد.
همان موقع ها فکر می کردم. بعد از اینکه اتاق رویایی ام در پرورشگاه به دست کس دیگری سپرده شد. چه بلایی سر محبوب ترین ساختمان روی زمین خواهد آمد؟ می شود یک بنای سنگی؟ با آدم های فسیل شده؟
یا حتی با منی در رخوت و سکون فرو رفته که هیچ ایده و طرح نویی را نمی پذیرد؟
با خودم خیال می کنم. پرورشگاه باید پخش بشود یک جایی میان دنیا. ذره ذره پخش شود و از رخوت و سکون دور باشد. روز به روز رشد کند و متعالی تر شود. بدون اینکه در چهار چوب ساختمانی محبوس شده بماند.
بشود تکه های نور. پخش بشود میان مدرسه ها و کلاس ها. نور ها مدام رشد کنند. مدام حرکت کنند. مدام....
آن موقع ها همیشه می گفتم. در پرورشگاه همه ی کلاس ها سوم ب و همه ی روزهای چهارشنبه است...
با تکان های سر و دستم می گفتم که پرورشگاه چهارشنبه ها تعطیل است... و همه پی تفرج و باغ و بوستان می رویم؛
بعد هم بعد از یک روز طولانی و لذت بخش از پشت مانیتورم بلند می شوم و در حالی که تک تک سلول های بدنم تمنای خواب می کنند خودم را روی تختم می اندازم و فرصت می کنم تنها به یک چیز فکر کنم. به اینکه افتخار می کنم.
به خودم.
به پرورشگاه.
به چهارشنبه ها.
و به وبلاگی که نوشته می شود....
حالا که برای از بین نرفتن تدریجی بهترین رویای نوجوانی ام در اثر گذر زمان و ماندگار شدنش. هیچگاه نمی سازمش.
می توانم افتخار کنم به وبلاگی که.
هنوز به روز می شود.
هنوز نوشته می شود....
و امروز سه ساله می شود....
همین.

پ.ن: راستی تصمیم گرفتم. رسم چهارشنبه نویسی را دوباره علم کنم. :)
سرم را آورده ام پایین دارم مستقیم نور کبریت را نگاه می کنم. یک شمع گذاشته ایم این طرف کیک برای من. یک شمع آن طرف کیک برای پلی. این قدر هم از هم دور گذاشتیمشان که فوتمان به مال آن یکی نرسد و شمع آن یکی را خاموش نکند.
چیزی از کیک باقی نمانده تقریبا. بس که سر فوت کردن یک شمع ناقابل بزن بزن کردیم. یکدفعه که پلی هولم داد با طرف راست بدنم رو کیک افتادم خدا رو شکر فشار این قدر نبود که همه ی کیک را نابود کند. پلی هم همان مقداری که به لباسم چسبیده بود را با چاقو جمع کرد و دوباره توی ظرف ریخت. بهتر است بگویم جشن تولد را به روی بقایای کیک برگزار می کنیم.
آمد کبریت را روی شمع بگیرد که دستش را گرفتم و گفتم:
- پلی مهمون دعوت نکردیم که... این طوری گردنبندت ناراحت نمیشه؟
- گردنبندم؟ فکر نکنم. همین که من و تو اینجاییم خوشحال کننده است.
- اگر من بودم ناراحت میشدم.
کبریت رو تکانی داد و خاموش شد. توی تاریکی اتاق سراغ پنجره رفتم و پرده اش را کنار زدم. یک عالمه نور زیر پایمان ردیف شده بود.
- مهمونامون رو پیدا کردم پلی بیا.
آمد.
- خودت اومدی چی کار؟ کیک رو بیار.
نگاه کرد. خودم رفتم کیک را آوردم.
شب گرمی بود. ولی نمی دانم چرا یک جایی زیر پوستم احساس سرما می کردم. کیک را آوردم گذاشتم لب پنجره. پلی هم گردنبند را به نرده های جلوی پنجره گره زد.
دستم را گذاشتم لبه ی چارچوب به بقایای کیک نگاه کردم.
- خب حالا دوستامون هم اینجان. دوستای گردنبند هم.
- اون خونه ی قیچی ایناست... اونجام خونه ی میرزایی اینا.... کودک درون اونا کجان؟
شانه هایم را بالا انداختم.
- روابط گسترده تون منو کشته. اون خونه ی عارفه ایناست و اونجام خونه ی عبدو اینا. پاهای گردنبند اونا شیکسته....
- هوم... بلا کشیده ی دنیان...
- اون رسیه لابد... چه قدر دوره کودک درون....
آه کشیدم.
- اونجام نگین و غزال و نرگس ساداتن. گردنبند نگین خونه ی نرگس ایناست، سخاوتمندانه به نرگس اهداش کردن.
- یادته چه قدر حرص خوردیم؟
خندید.
- خونه ی نسیم اینام همین دور و بره.
- سردم شد.
کبریت را در آورده و برای بار هزارم به کناره ی بسته اش کشید. یک نور کوچک. یک نور خیلی خیلی کوچک به نورهای پشت پنجره اضافه شد. شمع های روی بقایای له و لورده کیک را روشن کرد و دوباره چوب کبریت را یک گوشه ای انداخت.
- خب فکر کنم دیگه هیچی مشکلی برای فوت کردن وجود نداشته باشه.
- اوهوم.
- خب ... یک ... دو ...
- نه نه ... آرزو نکردیم.
- تولد ما نیست که کودک درونکم.
اشکالی نداشت به نظرم. حق الزحمه فوت کردن به جای گردنبندی بود که از نعمت فوت کردن بی بهره بود.
- خب آرزو می کنم....
- نباید آرزو هامون رو بهم بگیم....
کمی به چشم های پشت ویترنش نگاه کردم و سرم را تکان دادم. سرم هنوز در آخرین تکانش مانده بود یک یکدفعه نسیم آمد....
هم شمع من را خاموش کرد.
هم شمع پلی را.
گردنبند با تکان باد به لبه ی پنجره خورد....
دنگی صدا کرد.... و لابد... آرزو....
دوستانش میان نورهای شهر، مثل خودش آبی چشمک می زدند و دنگ دنگ آرزو می کردند.....

پ.ن: دوست شما: کودک درون.
پ.ن: معمای حل نشده ای است. 290 بازدید در روز و تنها 7 نظر. تعداد خواننده های خاموشم دارد سه رقمی میشود.
امروز راهنمایی ها یکدفعه توی حیاط آفتاب گرفته ی ما سرازیر شدند و به خودمان آمدیم دیدیم که موکت پهن کرده ایم و ایستاده ایم با هم نماز می خوانیم.
ته صف نشسته بودم و از عقب داشتم منظره ی نشستن یک عالمه دختر با مانتوهای آبی را تماشا می کردم. اصلا یادم رفته بود که قدیم ها مکبر هم داشتیم. مکبرشان را هم با خودشان آورده بودند. الله اکبر آهنگین می گفت.
موقعی که نماز شروع می شد همشان نشسته بودند و همدیگر را نگاه می کردند و حرف می زدند. درست عین خودمان. خیال کردم اگر معلم پرورشی قدیمی مان که اصلا نمی دانم الان کجای این دنیاست اینجا بود با لحن مخصوص به خودش و یک عالمه عصبانیت می گفت:"الله اکبر، تکبیره الاحرام. بچه ها قامت ببندین" بعد ما آرام و با طمانینه می ایستادیم. کمی این طرف و آن طرف را نگاه می کردیم و در آخر که معلم پرورشی مان با خنده می گفت:"تو آخر منو دیوونه می کنی" لبخند زنان الله اکبر می گفتیم و.....
بعد از نماز هایشان هم صلوات می فرستادند. دبیرستان که آمدیم. همه بعد از نماز بلند می شدند و دوان دوان وسایلشان را جمع می کردند و دنبال کار و زندگی شان می رفتند. هنوز هم همین کار را می کنند. نماز که تمام شد معلم ادبیات خیلی قدیمی مان کمی پشت سرش را نگاه کرد و همراه با بقیه بچه ها شروع به دعای فرج خواندن کرد.
من هم نشسته بودم روی موکت مدرسه زیر آفتابی که به روسری مشکی ام می تابید، اصلا هم دلم نمی خواست کسی بلندم کند. رفته بودم زیر سایبان روسری ام و تنها چیزی که از دنیای اطرافم می دیدم یک عالمه کیف نماز نارنجی بود که حسودی ام را برانگیخت و یک عالمه فکر که به جمجه ام فشار می آورد.
موقعی مجبور شدم بلند شوم که دیدم مشغول جمع کردن موکت ها هستند بلند شدم کمی این طرف و آن طرف، حیاط آفتاب گرفته دویدم. تاثیری نداشت. انگار یک آدم غول آسا انگشتش را روی سرم گذاشته بود و فشار می داد.
بعد نشستم گوشه ی حیاط و نگاه کردم. همه رفتند.....
شما هر چه می خواهید فکر کنید. ولی اگر روزی کسی به من پیشنهاد بازگشت بدهد.
برمیگردم.
با کمال میــــــل.
چهارشنبه.
من هر شب خواب می بینم. دیشب خواب دیدم که مدیر مسئول نشریه اون قدر قدش بلند شده که من نمی تونم چشم هایش را ببینم. خواب دیدم که معلم دینی سال سوم برامون ماکارونی درست می کند. یک بار خواب دیدم که پلیسم توی اون خواب من خودم نبودم، یکی دیگه بودم با موهای لخت و کوتاه مثل پلیس های خارجی. من یک بار خواب آخرین روز سال رو دیدم من اون موقع گریه کردم. صبح که بلند شدم خوشحال بودم. بعد از این که فهمیدم اون فقط یه خوابه.
آخر روز بغل سطل آشغال ایستادم. بدنم آن قدر خسته بودم که توان بالا زدن عینکم را هم نداشتم. اما چشم هایم خسته نبودند. با بی رمقی به آسمان خیره شدم و آن وقت بود که قاصدک را دیدم.
قبل از این که بفهمم اون یه قاصدکه فکر کردم شاید یک جونور سفید باشه با بال های شفاف که آرام آرام پرواز می کنه. من از جونور های سفید پرنده خوشم نمی آمد می خواستم بگیرمش از دستم در رفت. عینکم را که بالا زدم دیدم که اون یک قاصدکه. قاصدک رفت.
بچه که بودم دوستم به من گفت که اگر قاصدک پیدا کنم اون آرزو هام رو برآورده می کنه. اون گفت هر وقت یک قاصدک دیدم بگیرمش و آرزو کنم و فوتش کنم. انگار فردای آن روز دنیا پر شده بود از قاصدک هایی که آرزو برآورده می کردن.
من آخر روز بغل سطل آشغال یک قاصدک دیدم. شاید خبر اورده بود که آرزوم رو برآورده کرده...
شب که شد در خواب هایم نه از آدم های قد بلند خبری بود نه از ماکارونی و پلیس بازی...خواب هایم شده بودند پر از قاصدک هایی که آرزو برآورده می کنند...
هر چه سریع تر برای وراجی کردن به یک گوش شنوا نیازمندیم........................