سفارش تبلیغ
صبا

[In reply to من هم یک روز بچــــه بودم]
#این_لحظات_شیرین_94_ای
#قسمت_ششم

.
و #جنوب...

زمستان 94 کمرم را خم کرده بود. 19 م اسفند با خستگی توی شلوغی انقلاب از میان جمعیت با پلاستیکی که پرچم "یا فاطمه الزهرا" ی اردو داخلش است عبور و با خودم فکر می کردم فقط می روم که زود برگردم و پی مسئله های لاینحل زندگی بروم، فقط می روم که رفته باشم.
لحظات آخر می خواستم بروم یقه مونا را بگیرم و بگویم من یکی را بی خیال شو، کسی را جایم بگذار، من نمی آیم. خسته ام، خسته و گرفته. اینجا این قدر ها مشکل هست که وقت جنوب آمدن نیست اما جای این حرف ها نبود، به جایش با ذوق می گفتم:"وای #ادبیات یه اتوبوس کااامل داره؟" و کف دست هایم را بهم می کوبیدم، تاریخ مصرف قرص های سال گذشته را چک می کردم، برچسبی که قرار بود روی کتاب ها چسبانده شود را می بریدم، سر به سر مونا می گذاشتم، به مهقانی که با حال آشفته وسط علیمحمدی نشسته بود می خندیدم؛ اصلا بی خیال زندگی که بیرون از درهای #واحد_شهید_علیمحمدی به خودش می پیچید.
و رفتیم، از سردر دانشگاه بیرون آمدیم، سوار اتوبوس های بنزی شدیم که بس قدیمی بود شک نداشتم یکی دوباری هم رزمنده ها را به جبهه برده، توی قطار اتوبوسی مان نشستیم. تا توانستیم غر زدیم و نخوابیدیم. بعد یکمرتبه به اندیمشک رسیدیم، بعد آب کم بود، غذاهایمان تعریفی نداشت، محل اسکان تا لحظه ی آخر وجود نداشت، در اتوبوسمان به قدر آدم ها جا نبود بچه ها کلافه بودند و فکر می کردم این سفر که تمام شود همه شان می روند و پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند و از جنگ و جبهه و قیافه تک تک ما حالشان بهم می خورد و من در کنار بحران از دست دادنشان باید دوباره سراغ تهران بروم، با دردهای کوچکی که زندگی م را تسخیر کرده اند و التیام نمی یابند...
اما نشد. نمی دانم چه شد که بچه ها به همه چیز لبخند زدند، به قرمه سبزی هایی که از چمن ساخته شده بودند، به محل اسکانی که برای دراز کشیدن همه مان جا نداشت، به گرما، به تشنگی... بعد ایستادند و از من خواستند برایشان "ناحله الجسم یعنی..." بگذارم، بعد کنار هم سرود خواندند عکس انداختند، خندیدند، در راه برگشت می گفتند که باز هم می آیند و #جنوب چیز دیگری ست...
و با #غروب_شلمچه درد های من هم غروب کرد، یادم رفت که چه زمستانی گذشت، یادم رفت چه چیزهایی شنیدم و چه چیزهایی از دست دادم. به تهران که برگشتم یک تکه انرژی خالص بود که به هوای بهاری سلام می کرد. بعد خندیدم و بهترین دفترم را از کمد بیرون کشیدم تا خاطرات بهترین جنوبم را بنویسم. بعدتر به همه شان گفتم از این بهتر نمی شد. بعد دیگر اشک چشم هایم نبود، دردکشیدن های نیمه شب، بغل بغل خاطره سوخته... هیچ چیز نبود، تنها لبخند بود و خاطرات خوب، تنها لبخند بود و زندگی، تنها لبخند بود و امتداد، تنها لبخند بود و مبارزه...
ممنونم...
ممنونم...


+تاریخ چهارشنبه 94/12/26ساعت 8:0 عصر نویسنده polly | نظر