سفارش تبلیغ
صبا

#این_لحظات_شیرین_94_ای
#قسمت_پنجم
.

حوالی تابستان بود که در بلبشوی گروه های تلگرامی در یک گروه کتابخوانی عضو شدم، هنوز وارد نشده شروع به اظهار نظر راجع به کتاب های مختلفی که خوانده بودم کردم، آن گروه از شیرینی های تابستانم بود. کتاب خواندن، در مورد کتاب حرف زدن و همه چیزهایی که به کتاب مربوط می شود از دسته خوشحالی های بی زوالم بود.
نمی دانم کی بود، یا میان چه کلاسی نشسته بودم، که مدیر همان گروه مذکور پیام داد که کسی را می شناسی که بتواند در مدرسه ای کتابخوانی تدریس کند؟
سرکلاس بودم، اسم سنا را دادم و گفتم نمی دانم وقت دارد یا نه. وقت نداشت، گفت خودت نمی توانی؟ گفتم شاید.
چند لحظه بعد معلم کتابخوانی غیررسمی ای بودم که در پوست خودش نمی گنجید. به مامان پیامک زدم و گفتم این آرزوی همیشگی م بود، خندید. به مطهره گفتم، گفت برو و خودت را نشان بده.
خیلی نگذشته بود که پشت میزم نشستم و توی دفترچه ی کوچکم مشغول نوشتن طرح درس 7 جلسه ناقابلم شدم.
می خواستم خیلی کارها بکنم، می خواستم بچه ها با چندین نویسنده آشنا شوند،باهم داستان بنویسیم و بعد صحافی ش کنیم و برای همیشه نگه داریم. می خواستم برایشان بهترین معلم روی زمین باشم.
کلاسشان تاقچه داشت، با کاکتوس های کوچکی که رویش نشانده بودند. خودشان هم مهربان بودند و مثل کودکی و نوجوانی خودم کتابخوان و دست به قلم، #زهره کتاب های کلاسیک دوست داشت، #زینب عاشق نوشتن داستان ها و انشاهای بلند بود، #زهرا چشم های نافذی داشت و می گفت از کتاب های خارجی بدش می آید، #نرگس دخترک یکی یکدانه ای بود که بیشتر کتاب های نوجوان را خوانده بود یا علی الحساب دیده بود، #ضحی ادبیات از سر و رویش می بارید و حسابی شعر بلد بود و خوب نقد می کرد و خط قشنگی داشت، #فاطمه کم رو و ساکت بود ولی وقتی می نوشت حیرت زده ام می کرد، #فاطمه_سادات هم که مدام سرکلاس خواب آلود بود و دست هایش را تکان تکان می داد زمانی که قلمش را روی کاغذ می آورد لبخند به لب هایم می نشاند.
آنها ساکنان بهشت کوچک من بودند، با هم می نوشتیم، باهم می خواندیم، با هم راجع به خوانده ها و نوشته هایمان حرف می زدیم. از صمیمیت قلم #زینب لذت می بردیم و به پیچیدگی ش ایراد می گرفتیم، از فریبا کلهر تا آرتور کانن دویل را زیر ذره بین می گرفتیم، من با گچ روی تخته ی شان پرواز می کردم آنها نوشته هایشان را به دستم می دادند تا با روان نویس سبز زیرش را نشانگذاری کنم و چه قدر پنج شنبه صبح های من شیرین بود و چقدر کوتاه...
من پادشاه قلمرو کوچکی بودم که به باشکوهی آنچه تصور می کردم نشد، اما روز آخر بعد از اینکه زنگ زودتر از موعد خورد و قلبم را فشرد جلوی میزم ایستادند و گفتند فکر نمی کردند بتوانند داستان بنویسند. خندیدم و در دفترچه های خاطراتشان نوشتم:" بنویسید که به خاطر استعدادتان به آرمان و اعتقاداتان مدیونید..."
بعد عطر خوش آن روزهای خوب میان زندگی م پخش شد، حس کردم برای اولین بار می توانم #خانوم_لیاقت باشم، جای او بنشینم و در سکوت کلاس موقع خواندن انشا با خودم فکر کنم که این پستی و بلندی کلمات از کجا به ذهن فرشته ی کوچک کلاسم رسیده و مثل او مواظب باشم که #قلب_های_نازک_آلبالویی شان را نشکنم.
 می دانم که نویسنده های بزرگی می شوند، با آن کلمات ظریف، توصیفات خاص و با آن همه شور برای خواندن...
 خوشا به حال من که کنارشان بودم... خوشا به حال من...

#ادامه_دارد...


+تاریخ چهارشنبه 94/12/26ساعت 12:0 عصر نویسنده polly | نظر