سفارش تبلیغ
صبا

بچه ها مونا را دوست دارند، دلشان می خواهد توی اتوبوس ما باشد، دلشان می خواهد صدایش و میان جمعیت پیدایش کنند. من هم دوستش دارم؛ با خنده اسمم را توی گوشی ش #عشقم ذخیره کرده ام و هر لحظه عشقم صدایش می کنم و وقتی می بینم خسته یا ناراحت است دلم می گیرد.
حالا که مونا خسته ست و توی اتوبوس ما نشسته و بچه ها به من می گویند:" بالاخره سفر تمام شد و خانم محمودی اتوبوس ما هم آمدند!" با خودم برای چندمین بار فکر می کنم که آدم ها #فرمانده شان را دوست دارند. فارغ از اینکه مونا مهربان است، فارغ از اینکه وقتی می خندد لپش چال می افتد و فارغ از خیلی چیزهای دیگر، دوستش داریم چون فرمانده مان است. فرمانده ی جوان دختر های بسیج دانشگاه تهران.
حالا می فهمم چرا بچه های جبهه  از شدت دوست داشتن روی سر و کله ی حاج همت می پریدند این قدر که انگشتش می شکست. وقتی می فهمم که بچه ها بعد از ناهار و شام و صبحانه دنبال مونا می افتند که ببنید چیزی خورده یا نه، دیشب خوب خوابیده یا نه و رد رفتنش به فلان اتوبوس را پیگیری می کنند.

#جنوب_94
#فرمانده


+تاریخ یکشنبه 94/12/23ساعت 7:0 عصر نویسنده polly | نظر