• وبلاگ : من هم يك روز بچـــــــه بودم...!
  • يادداشت : آرزو ها...
  • نظرات : 0 خصوصي ، 7 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    ميگم آخرش جور در نميومد بارمزش!
    اونو داشتيم يه پرينتش رو هم زده بوديم به شيشه ي کلاس!روي تخته هم بود
    يکي از معلما هم نوشته بود امام صادق!!:)))قشنگ يادمه!:پي

    پاسخ

    آه.... ما بايد برگرديم به روزاي راهنمايي مون... روزاي فوق العاده اي که هيچ وقت تکرار نمي شن... همين کلاس دوم الف کلاساي مسخره ي پروژه، ماشيني با سوخت مايع و فلاسک و دومينو که ديگه آخرش بود... ريلکس بودن سر نمايشگاه ديني و ضحي که ميرفت فره رو ببينه و ما رو با يه خروار اکليل و صدف و آفتابگردون همين طوري ويلون مي ذاشت، يادته يه بار تو نمايشگاه بوديم اومدن گفتن بياين بالا خانوم خمسه مي خواد نمره ها رو بده و ما گفتيم نمي خواين نمره هامونو ببينيم و همون جا نشستيم و کارامون رو کرديم بعد خانوم خمسه يکي رو فرستاد دنبالمون و وقتي رفتيم سر کلاس کلي سرمون داد زد؟ وحشت اون موقع رو به وضوح يادمه و حتي اينکه نمره 17.25 شده بود و تو ازم بالاتر شدي بودي... بايد برگرديم ته همون کلاس دوم الف بشينيم و خانوم بي آزار (دختر خوبي شدم سعي ميکنم از مخففات استفاده نکنم :|) جامون رو عوض کنه منو بندازه کنار رهبر و صلي و ايجادي و عادبه.... رهبر رو دوست نداشتم ولي صلي و ايجادي و عادله خيلي خوب بودن.... هووووووووف... ما بايد به اون روزاي ناب برگرديم.... ديروز داشتم به عارفه مي گفتم حتي اگر هم برگرديم نه نه نود نهي هر وقتي... حتي اگر باز هم دور هم جمع شيم بازم گمشده مون رو پيدا نمي کنيم... همون ناب ترين لحظات نوجووني مون رو.... :( :( :(