وبلاگ :
من هم يك روز بچـــــــه بودم...!
يادداشت :
خوش بختي....
نظرات :
0
خصوصي ،
5
عمومي
نام:
ايميل:
سايت:
مشخصات شما ذخيره شود.
متن پيام :
حداکثر 2000 حرف
كد امنيتي:
اين پيام به صورت
خصوصي
ارسال شود.
+
ام علي
سلام خواهر گلي
نمي دونستم تو هم نجوم دوست داشتي. پس علاقه به نجوم خانوادگي در ما وجود داشته. اون موقع ها که من و علي کوچيک بوديم يعني دبستان و راهنمايي، پدر کل 30 و اندي جلد کتابهاي ايزاک آسيموف رو برامون خريده بود و ما خيلي دوستشون داشتيم. فکر کنم علي مثل همون علاقه به دايناسورها به اين کتابها هم علاقه داشت. عکساشون خيلي جالب بود. فکر کنم هنوز هم يه چيزايي از مطالب اون کتابها توي حافظه خيلي قويش نگه داشت باشه.
برعکس شما، ما رفتيم دنبال نجوم. اون چيزي که ما ازش لذت مي برديم توي نجوم آماتوري جلوه داشت و نه نجوم حرفه اي و دانشگاهي. منجم هايي که دانشگاه ميرن، اونقدر درگير کتاب خوندن و حساب کردن و رياضيات و اينها مي شن که يادشون ميره به آسمون نگاه کنن. دوران خوبي بود. صورت هاي فلکي، ستاره شناسي، شناخت سيارات، رياضيات فضايي و کره آسمان، ولي همون زمانها هم دلمون راضي نميشد با اهالي نجوم برويم رصد، آنها در فضاي ديگري بودند و ما در عالم ديگري!
ما هم ديگه اون علاقه رو کنار گذاشتيم مثل خودت و به همون دليلي که گفتي. ولي تو زودتر از ما رسيدي. خيلي خوشحالم که خواهر فهميده اي دارم. دوست دارم عزيزم.
پاسخ
سلام خواهر عزيزم... که از قضا خيلي هم فراموشکاري! اون کتاباي آيزاک آسيموف به من ارث رسيد و من هم خوندمشون في الحال از خودم خيلي راضي م... چون اگه اون پلي مگنت ها نبود بخچالتون هيچ گاه تبديل به آدم برفي نمي شد :دي