وبلاگ :
من هم يك روز بچـــــــه بودم...!
يادداشت :
...
نظرات :
0
خصوصي ،
7
عمومي
نام:
ايميل:
سايت:
مشخصات شما ذخيره شود.
متن پيام :
حداکثر 2000 حرف
كد امنيتي:
اين پيام به صورت
خصوصي
ارسال شود.
+
طهورا
يه مقدار هم از اين رايحه هاي خوبِ جنوبي براي ما بفرست
که هم سبز باشه
هم بشينه رو چشم
هم فکر و دل رو شفا بده....
.
.
.
دل يه آدم رو وسط محاصره ي چهارتا امتحانِ سخت و کلي کار ديگه،هوايي جنوب کردي،تو که اهل گريزي بگو حالا چه طوري مي شه گريخت؟
پاسخ
سلام ... امروز كه داشتم مي رفتم مدرسه نظرت رو خوندم و مي خواستم جواب بدم كه صفحه ي پارسي بلاگ به يه دليل نا مشخصي كه هنوزم برام روشن نيست بالا نيومد. همون اول ياد عنوان اون كليپتون(كليپ بود ديگه؟) افتاده بودم و احساس مي كردم كه دقيقا احساس و نظر همون عنوان رو دارم.
هياهوي بيهوده براي هيچ
. همون صبح اول صبح داشتم فكر مي كردم كه من براي چي بايد برم مدرسه؟ براي چي بايد چند وقت ديگه امتحان نهايي بدم؟ براي چي بايد كنكور بدم؟ همه ي مسير برام مشخص بود. ولي هدف و انگيزه نه.... از اون بدتر كه نمي دونستم اگر اين كار ها رو نكنم چي كار كنم.... من اهل گريزم... ولي نمي دونم اين گريز به كجا ختم ميشه... اصلا براي چيه... اصلا از اينجا بريم كه كجا برسيم؟ اصلا چرا دارم اين حرفا رو ميزنم.... امروز جشن فارغ التحصيلي مون بود. يكي از بچه ها كلي كيك بستني روي شالم ماليد، رايحه جنوب... رفت كه رفت....