• وبلاگ : من هم يك روز بچـــــــه بودم...!
  • يادداشت : ...
  • نظرات : 0 خصوصي ، 7 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    . . . .
    پاسخ

    بله...
    راستي انقدر زود جشن فارغ التحصيلي گرفتيد؟
    چرا؟
    پاسخ

    جشن بزرگي نبود! فقط کيک خورديم و چند نفر متن خوندن و يه کليپ داشتيم. جشن فارغ التحصيلي از دبيرستان بودش! :)
    "هياهوي بسيار براي هيچ" بود اسمش.
    شما که انساني مي خوني و قراره نويسنده ي خوش ذوقِ انقلابي بشي که هيچ وقت دست از معلمي و معلم بودن بر نمي داره.
    حالا اين وسط طاقت فرسايي امتحان نهايي و کنکور رو بذار به حساب جهاد با نفس!
    فعلا من به اين نتيجه رسيدم که انقدر درس بخونم تا روي تنبليِ وحشتناک و سرکشي درونم رو کم کنم(البته اميدواروم!)
    تازه وقتي بري دانشگاه و يک رشته اي رو به طور متمرکز بخوني،برات مي شه مثل بچه ات.(البته اين احساس منه،شايد به طور کلي اينجور نباشه و اشتباه بگم)
    حالا ما خودمون رو بُکشيم که انشاءالله از فيزيک چيزي بفهميم،ديگه به متحول کردنش نمي رسيم.اما شما انشاءالله بايد بياي و کلي انساني رو متحول کني....
    گريز هم مال دلاي بي قراره شايد.که هروقت دُز کسالت و روزمرگي،بيشتر از شوقِ انجام وظيفه شد،آدم يک گريزي بزنه به جاهاي خوب،مثلا به دلش مي گه يه سر برو جنوب(به قول خودت مرخصي)،دوپينگ کن و بيا دوباره تو سنگرت وايسا

    مي بيني من چه پتانسيلي دارم که به عنوان يک نا عالمِ بي عمل،سريع برم بالا منبر؟ :دي
    پاسخ

    دارم فکر مي کنم "هياهوي بيهوده براي هيچ" بهتره يا "هياهوي بسيار" و به نتيجه نمي رسم. نمي دونم چرا ديروز اول صبح اين فکر ها توي سرويس به سرم زده بود! اصلا به نتيجه نمي رسيدم که واقعا براي چي؟ فکر کنم ناشي از دلتنگي خفقان آوري بود که همه عقلم رو به اسارت برده بود...:) حالا کجا بگريزيم جناب عالم بالاي منبر؟:دي مرخصي اي احتياج است.... نه؟
    آخي.. :(
    پاسخ

    اوهوم ....
    يه مقدار هم از اين رايحه هاي خوبِ جنوبي براي ما بفرست
    که هم سبز باشه
    هم بشينه رو چشم
    هم فکر و دل رو شفا بده....
    .
    .
    .
    دل يه آدم رو وسط محاصره ي چهارتا امتحانِ سخت و کلي کار ديگه،هوايي جنوب کردي،تو که اهل گريزي بگو حالا چه طوري مي شه گريخت؟
    پاسخ

    سلام ... امروز كه داشتم مي رفتم مدرسه نظرت رو خوندم و مي خواستم جواب بدم كه صفحه ي پارسي بلاگ به يه دليل نا مشخصي كه هنوزم برام روشن نيست بالا نيومد. همون اول ياد عنوان اون كليپتون(كليپ بود ديگه؟) افتاده بودم و احساس مي كردم كه دقيقا احساس و نظر همون عنوان رو دارم. هياهوي بيهوده براي هيچ. همون صبح اول صبح داشتم فكر مي كردم كه من براي چي بايد برم مدرسه؟ براي چي بايد چند وقت ديگه امتحان نهايي بدم؟ براي چي بايد كنكور بدم؟ همه ي مسير برام مشخص بود. ولي هدف و انگيزه نه.... از اون بدتر كه نمي دونستم اگر اين كار ها رو نكنم چي كار كنم.... من اهل گريزم... ولي نمي دونم اين گريز به كجا ختم ميشه... اصلا براي چيه... اصلا از اينجا بريم كه كجا برسيم؟ اصلا چرا دارم اين حرفا رو ميزنم.... امروز جشن فارغ التحصيلي مون بود. يكي از بچه ها كلي كيك بستني روي شالم ماليد، رايحه جنوب... رفت كه رفت....