آفرين!
ب اين ميگن خواب !
ميدوني چرا خواب بستني ديدي؟
چون ي مدته من همش بستني ميخورم. و سرعت عملم توي بستي خوردن بسيار بالاست ...آخي.سيب ترش هم خيلي دوست دارم.
اين قضيه ي بستني هم عين داستان چارلي و کارگاه شکلات سازي بود!!!!! همچين فضاي خوابت فانتزي بود! فکر کن پشت مدر3 ما ي جايي مثل بازار امامزاده صالح باشه ما هم با وجود3 تا ناظم يا معاون ول کنيم بريم اونجا.چ دل خوشي داشتي تو خواب.خصوصا من و تو (و عارفه) ک کلا خانواده فرهنگي هستيم و اينا!!! چقدر حرص خورديم اونروز ...يادته ؟بهش فکر مي کنم از سرم دود بلند ميشه.
آفرين ...بازم از اين خوابا ببين. خيلي وقت بود تو خواب کسي حضور فعال نداشتم !
حواست ب ساعت نظر دادنم هم باشه. کلا مفهوم شب و روز رو بوسيدم گذاشتم کنار.
:دي