• وبلاگ : من هم يك روز بچـــــــه بودم...!
  • يادداشت : م....
  • نظرات : 4 خصوصي ، 19 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    آفرين!

    ب اين ميگن خواب !

    ميدوني چرا خواب بستني ديدي؟

    چون ي مدته من همش بستني ميخورم. و سرعت عملم توي بستي خوردن بسيار بالاست ...آخي.سيب ترش هم خيلي دوست دارم.

    اين قضيه ي بستني هم عين داستان چارلي و کارگاه شکلات سازي بود!!!!! همچين فضاي خوابت فانتزي بود! فکر کن پشت مدر3 ما ي جايي مثل بازار امامزاده صالح باشه ما هم با وجود3 تا ناظم يا معاون ول کنيم بريم اونجا.چ دل خوشي داشتي تو خواب.خصوصا من و تو (و عارفه) ک کلا خانواده فرهنگي هستيم و اينا!!! چقدر حرص خورديم اونروز ...يادته ؟بهش فکر مي کنم از سرم دود بلند ميشه.

    آفرين ...بازم از اين خوابا ببين. خيلي وقت بود تو خواب کسي حضور فعال نداشتم !

    حواست ب ساعت نظر دادنم هم باشه. کلا مفهوم شب و روز رو بوسيدم گذاشتم کنار.

    :دي

    پاسخ

    آره بابا! اتفاقا توي خواب هم به هم گفتيم كه چه قدر خوبه كه پشت مدرسه مون يه بازار هستش كه زنگ تفريح ها مي تونيم بريم توش تفريح كنيم. البته فرشي اومده بود توي در همه ي مغازه ها رو مي زد مي گفت بچه ها برن كلاس. معلما رو فرستادم! خلاصه ما هي از اين مغازه به اون مغازه مي رفتيم تا فرشي پيدامون نكنه...! باشه از اين به بعد خوابت رو مي بينم! :دي